بارانم آرزوست...

ظهر دیروز مامان زنگ زده بود سلام و احوالپرسی،گفت همین الان بارون شروع شده...بعد گوشی رو گرفت سمت حیاط خونه که بتونم صدای بارونو بشنوم...

امشب هم دیدم داداش وویس فرستاده ،صدای بارونه...

 

میشد بارون باشه...

تنها باشم

پشت پنجره...

هان؟

هرچی فکر و وابستگیه میشست و میبرد با خودش...

 

چقدر داغونم امشب ...

 

فکرم هزار جا هست و هیچ جا نیست...

در عین آروم بودن و رو به راه بودن شرایط،یه حس شکست بدی تو وجودم حس میکنم...

شکست تو زمینه ی رشته ی تخصیلی و مظلوم بودن این رشته و عدم قدرتش.....

عدم قدرت برای حمایت از سونیا و مهدی

ناتوانی برای بهبود شرایط آدمایی که دارن فلاکت بار زندگی میکنن و روز به روز تو این مرداب بیشتر فرو میرن...

حس شکست واسه همه مون که خر فرضمون کردن...

 

یه بارونی بیاد بشوره ببره...همه ی دردا و غم غصه ها و حیله هارو...

نکند...

تو دنیا و آخرت خودم موندم...

یه چیزایی رو هر چقدر هم بری دنبالش و بگردی و بخونی باز توش شک داری...

باز نمیدونی بالاخره کدوم درسته کدوم غلط...

 

 

راهی نیست واسه اطمینان؟واسه رهایی از شک؟

واسه پیدا کردن حقیقت...

 

 

نکند رخنه کند در دل ایمانم شک...

صبح تو مرکز دو تا کیس اتیسم و یه ADHD به معنای واقعی کلمه تمام انرژیم رو خالی کردن...

دوان دوان بعد از مرکز خودمو رسوندم بیمارستان،تو مترو فقط چرت میزدم به زور خودمو بیدار نگه داشتم ...وقتی هم که رسیدم تمام20 دقیقه ای که سرم رو گذاشته بودم رو میز عمیقا خوابیدم...

تا 7 که کارم تموم بشه به زور سر پا بودم...اسنپ گرفتم تا خونه...

اسنپی یه مردی بود که به دلیل شدت خواب آلودگی نگاهی به چهره ش ننداختم و نفهمیدم حدودا چند سالشه..ولی جوون بود... مشکی پوشیده بود و  از سیستم ماشین صدای مرثیه و نوحه میومد...

من که همون اول نشستم سرمو تکیه دادم به صندلی و چشمام رو بستم...بعد خیلی یهویی آقای راننده با صدای بلند شروع کرد به صحبت با تلفن...

یعنی اینجوری بگم که شماره ش،محل کارش،محل زندگیش و .. رو واسه یاروی اون ور خط داشت تعریف میکرد...

بعد از من عذرخواهی کرد و گفت تازه اومده تو کار اسنپ و وارد نیست چی به چیه و اگر میشه 5تا ستاره رو بهش بدم و ...

که من فقط گفتم مسافر وقتی به مقصد میرسه ،امتیاز میده ...

که عذرخواهی کرد باز

وقتی هم که پیاده شدم از شیشه ی مغازه ی رو به رو دیدم پشت سرم همچنان ایستاده و زل زده ببینه من کدوم خونه میرم...

اینجا بود که من تازه شک کردم!!!!!!!!!!!انقدر کش دادم تا بالاخره رفت...

...

خواستم دقیق جریان رو باز کنم که بگم واقعا چه بر سر جوانان این مرزو بوم اومده؟

یعنی فشار سینگلی تا کجا؟!

 

 

خانم شریفی هم تعریف میکرد ماه پیش مراجعی24 ساله اومده کلینیک که چی؟من سینگلم کمکم کنین...

این همه خانم شریفی زحمت کشیده راهکار داده که یارو بفهمه همه چیز تو زوجیت نیست..

آخرش پسرک اومده به خود خانم شریفی پیشنهاد داده..خانم شریفی28ساله!

بازم میگم چه بر سر جوانان این مرز و بوم اومده واقعا؟!

آمریکا تحریم رو بی خیال ،بیا مارو بخور راحتمون کن...

پنج شنبه مرخصی گرفتم...با عاطی از 8صبح بیدار شدیم و شروع کردیم به جمع کردن همون 4تا وسیله ای که فکر میکردیم نهایتش تو صندوق عقب ماشین جا میشه..

اما در نهایت دیدیم صندوق عقب ماشین که هیچی،صندلی های جلو و عقب اسنپ رو هم پر کنیم باز جا کم داریم ...

این شد که از الو پیک وانت گرفتیم...

کل وسیله هارو خودمون بار وانت کردیم بعدم دوتایی فشرده نشستیم صندلی جلو و د برو سمت خونه جدیده...وضعیت به حدی خنده دار شده بود که نمیتونستیم جلوی قهقهه هامون رو بگیریم...

سر ظهر هم مامان اینا از شمال وسیله های مورد نیاز رو آوردن و با عمو همه رو جا به جا کردیم...

خانواده عمو و مامان اینا و مامان عاطی ؛تمام وسیله های مورد نیاز برای خونه رو فراهم کردن ...

اینطوری شد که ما ساکن خونه جدید شدیم...یه خونه ی جمع و جور و نقلی و شیک...رفت و آمد به محل کارم هم خیلی راحت تر و کم هزینه تر و سر راست تر شده...از طرف دیگه هم کاملا مرکز شهره و به همه چیز و همه جا دست رسی داریم...

خداروشکر...

اینم از این...

مردم خیابونمون هم مردمانی مذهبی و ساده و آرومی هستن...

 

خدایا ممنـــــــــــــــــــــــــــــون

چقدر همگی کمکمون کردن...چقدر عموم مرخصی هاش رو واسه کارای من صرف کرد...چقدر بابا اینا خمایت کردن...چقدر خانواده عمو بهم دلگرمی دادن ...

به خاطر همه ی خوبیهاش و آدمایی که تو زندگیم قرار داده ممنونشم....

معصومه

با معصوم از رفقای قدیمی هستیم...

کمک هاش و رفاقتاش رو هیج وقت نمیتونم فراموش کنم

وقتی تو اوج نگرانی های کنکور مینشستیم با هم حرف میزدیم ..نکته درسی با هم رد و بدل میکردیم...و خیلی خوبی های دیگه و چیز های دیگه که از معصوم یاد گرفتم!

دخترک چشم سبزی که سال سوم بعد از امتحان ترم که تکیه داده بودم به تیر والیبال و متظر بقیه بچه ها،خودش پا پیش گذاشت و دوستیمون رو آغاز کرد...که سال بعدش سر جریان کنکور و گزینه دو این دوستی شدت پیدا کرد...که هرروز از حال هم خبر میگرفتیم و حرف میزدیم...

دغدغه هامون بزرگ میشد...

قرار هامون تو بستنی چهارفصل...

یخ دربهشت هایی که بعد از کلاس ایروبیک سفارش میدادیم

پاتوقی که شد واسه قرار اومدن نتیجه کنکور و بحث های انتخاب رشته و حرف های جدی و تصمیمات مهم...هدفی که تو ذهنمون پرورش میدادیم:مهاجرت...

 

نتیجه کنکوری که اشک شوق انداخت تو چشم هردومون...

زندگی که گذشت و گذشت...

که کم کم ارتباط کمتر شد...از هرورز تبدیل شد به هفته و ماه...

سرد نشد...زندگی سخت تر شد..دغدغه بیشتر شد..تعداد دوستای نزدیک بیشتر شد...

 

تا اینکه یه مدت دیدم بد حرف میزنه

تو حرف های عادیشم کلمات رکیک به کار میبرد...

خودمم حالا  به شوخی مؤدب نبودم تو روابط با دوستان...ولی معصوم دیگه داشت از حد میگذشت...برام سخت بود ببینم بچه مثبت و عاقل و فرهیخته ی دبیرستان که به شدت روی ادب و اخلاق و انسانیت پایبند بود حالا اینجوری حرف میزنه....

باهاش حرف زدم..گفتم دارم اذیت میشم...

شد کینه براش...

از اون روز به بعد سرد جواب داد....

سرم شلوغ شد خبر نگرفتم و خبر نگرفت...

 

 

تولدش بود..تبریک گفتم و پاسخ داد

ترانه ای که دوست داشت رو فرستادم و ذوق کرد....

بحثو باز کردم که چه مرگت شده...

گله و شکایت..دوست نازک دل ما!

گفت زیاد ربطی به تو نداره...داشت جور میشد برم اونور که دلار رفت بالا و زندگی و آینده م به گند کشیده شد...

انگار افسرده شده...

جون کندم تا یه کم برگرده به حالت نرمالش..حداقل تو چت...

کمی تا قسمتی موفق شدم...

گفت ...کلیا ت رو گفت...

گفت کم حرف شده...

گفت حوصله چت هم نداره....

.....معصوم در مرز افسردگی....

 

 

 

این میشه حال و روز جوونی که داره تو این مملکت و با این سیستم زندگی میکنه...

 

خزعبلات یک شبگرد

خوابم نمیبره

عاطی خوابیده

چراغا خاموشه

منم و تکرار دیوانه وار "عطر تو" کاوه آفاق....

 

امشب برام کش اومده....

یه آرامش همراه با دلهره...

هوم؟حس شده تا حالا؟تناقض محض...

دلگیری همراه با شادی و غم!

ترکیب چند تا حس جور واجور باهم...حس فیلم دیدن هم نیست

....

چقدر امشب تو سکوتم

کوچه باز عطر تو داره

بوی یاس و شب و خونه

تورو یاد من میااااره

یاد تو لالایی میشه

واژه ها مثل ستاره

ولی تو نیستی و شعرم

آسمونش ماه نداره...

.......

از اشک یاس کوچه ها

تا چشم کور از گریه ها

با یاد عطر تو زنده ام

تا باز برگردی به خونه.....

 

چقدر لعنتیه صداش..آهنگش..شعرش....

 

اواااااااا دستم خورد ترانه عوض شد...

گوگوش:داغ یک عشق قدیمو اومدی تازه کردی

شهر خاموش دلم رو تو پر آوازه کردی.......

 

به به...بعدی یگانه ست...

عبور:من یه خونه روی آب

طرد و سرد و بی پناه....

نه نه موج منفی داره ...وای..ولش کن...بعدی

ای جاااااااااانم آقا شجریان

تو که نازنده بالا دلربایی

تو که بی سرمه چشمون سرمه سایی

تو که مشکین دو گیسو در قفایی

به مو گویی که سرگردون چرایی....

 

قول میدم این دیگه آخری باشه:

اوااا..عایشه سینا حجازی.....کلا خوابم پرید که

بعدیا هم داریوش و قمیشی...... کلا بهتره به غرغر های عاطی گوش بدم که میگه:صبح که خواب موندی بهت میگم شب جقدر قشنگه!

 

 

قول ها عملی می شوند

پس از زحمت های بی شائبه ی عمو جان، بالاخره خانه ای در خور و شایسته و دلنشین پیدا شد..

عمو هم صبح تماس گرفتن و گفتن قولنامه انجام گرفت...

...

دستشون درد نکنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه....دارم آب میشم زیر این همه زحمتی که بهشون دادم و دلم برای این خانواده  دوست داشتنی هی هلاک تر میشه...

فردا به امید خدا  قراره با عاطی بریم خونه رو تمیز کنیم که پنج شنبه که وسیله ها رسید راحت بچینیمشون...

که ان شاالله با خیال راحت ساکن بشیم و از اول مهر بریم واسه خوندن منابع ارشد...(آیکون فول انرژی مثبت!)

خداروشکر...

روزهای گذشته که با عمو این ها! دنبال خونه بودیم،از کنار یه امامزاده ای رد میشدیم که ما محض شوخی عدد پول پیش و اجاره رو با انگشت بهش نشون میدادیم و میگفتیم همچین خونه ای...

یه بارم تو دلم یه نذری کردم ...حالا که خونه با همون شرایط مورد نظر پیدا شده،یادم نیست نذرم چی بود!سه تا نیت رو یادمه که تو دلم داشتم زن عمو میگه هر سه تا رو انجام بده...

حالا من میگم آقا شوخی کردم باهاشا، جدی گرفت..راضی به زحمت نبودم حالا...

یه روزم دختر عمو گیر داد محض خنده که من دلم پاکه ها! نیت کن واسه من یه چیز بخری کارت راه میفته!

بماند که همزمان با این گفتمان بنگاهی چند تا خونه خوب به عمو پیشنهاد داد!و این گیر دختر عمو رو بیشتر کرد که:دیـــــــــــدی؟دیــــــــــــــدی ؟فقط حرفش شد، داره درست میشه، ببین دیگه نیت کنم چی میشه...

حالا با شوخی و خنده بالاخره کتاب نجوم رو افتادیم واسه دختر عمو...

و نذر امامزاده!

یعنی رفتیم یه جا تو حوزه استحفاظی عمو جانمون...پسرک بنگاهی هم از اون خلافکارای سابق که هماکنون آدم شده..قیافه ای وحشتناک و گرخاننده!!!!!!!!

برگشت به عمو گفت خیالتون راحت باشه، بچه های این محل خیلی خوبن؛هرکی بیاد اینجا میشه ناموسشون!

 

هیچی دیگه ناموسشونیم...

از این به بعد عکس میدیم جنازه تحویل میگیریم ...

 

 

پ ن:خــــــــــــــــــدایا....

چشمامو میبندم....خوبیات میاد جلو چشمم

پاییز پیش رو...روزهای قشنگ تر زندگیمه؟!

 

 

بزن به من ای باران

ببار و سیلابم کن

مرا بکش در خویشم

دوباره بی تابم کن...

ترانه ها

ترانه ها راحت میتونن خلق آدم رو بالا و پایین کنن

مخصوصا اگر خاطره انگیز باشن

مثل سری ترانه هایی که من قبل تر ها در تمام طول مسیر خوابگاه و دانشگاه گوش میدادم و حالا با پلی شدنشون هی یه بار سنگین دلتنگی میشینه رو دلم...

لحظه لحظه های اونجا رو میتونم به راحتی به خاطر بیارم

همراه با آدمایی که دور و برم بودن...عطر هایی که وجود داشت...فکر هایی که تو سرم بود...حرف هایی که میگفتم و میشنیدم...حتی اتفاق خاصی که اون روز برام افتاده بود...

همه شون رو میتونم به راحتی با پلی شدن یکی از اون موزیکا به خاطر بیارم...

 

 

باورش سخته ؛ پاییز بدون ساری و دانشگاه و خوابگاه!

صدایت در نمی آید کجا افتاده ای بی جان

دل دیوانه، گرگ تیر خورده،اسب نا فرمان

غزالان جوان از غرشت دیگر نمی ترسند

دمت بازیچه ی کفتار ها شد شیر بی دندان!

چه آمد بر سرت در شعله های«دوزخ اما سرد»

چه دیدی «در حیاط کوچک پاییز در زندان»

چرا سربازهایت از هراس جنگ خشکیدند

چه ماند از تخت و تاجت شهریار شهر سنگستان

چرا از خاک مان جز بوته ی حسرت نمیروید

کجای این بیابان گریه کردی ابر سرگردان

نبودی هفت گاو چاق،اهل شهر را خوردند!

نیا بیرون!کسی چشم انتظارت نیست در کنعان

به زندان میبرد؟باشد!اگر کوریم،باکی نیست

که دارد انتظار مردی از آغامحمد خان؟!

که دارد انتظار رویش گل داخل سلول

که دارد انتظار برف در گرمای تابستان

به یک اندازه بدبختیم!ماه و سال بی معنی ست

چه فرقی میکند اسفند، یا خرداد، یا آبان

دلم سرد است ،چون منظومه ای بی ویس و بی رامین

دلم خون است چون شیراز بی داش آکل و مرجان

نهیبت میزنم با لهجه ی اجساد نیشابور

نگاهت میکنم با چشم های مردم کرمان

همیشه وامدار زخم تهران است کهریزک

همیشه سوگوار سینما رکس است آبادان

قفس میگفت با مردن هم آزادی نخواهی یافت

فریبم داده ای با قصه ی طوطی و بازرگان

تبر در دست مردم،تند باد بی امان در پیش

مبادا ساقه در دستت بلغزد غول آویزان!

 

#حامد ابراهیم پور جان!

برنامه ی تولد

هفته بعد تولد عاطیه،منو علی هم داریم برنامه میچینیم سوپرایزش کنیم...

دیشب علی میپرسید عاطی به چیزی نیاز نداره بخرم براش؟

این درحالیه که عاطی چند وقت پیش گفته بود که اگر علی ازت پرسید واسه تولدم بهش بگو ساعت بخر!عاطی خیلی ساعت دوست داره!

در این حد دوستمون نمیدونه که قراره سوپرایز بشه!

 

دیشبم که داستان داشتیم سر پیچوندن عاطی...با مسخره بازیای منو علی و خنده های من و یهو غیب شدن علی موقع چت با عاطی! مشخصه قشنگ یه بوهایی برده...

بعد جالبه عاطی به صورت هیجان زده ای میگفت:خب به منم بگین چه خبره دیگه!

یا مثلا میگفت:واس تولدم علی احتمالا با تو هماهنگ میکنه !

یا یه بار که داشتم با معصوم(دوست عاطی) چت میکردم که دعوتش کنم،یهو عاطی از پشت ، گوشیم رو دید زد...بعد رفته به علی گفته وارش مشکوکه!داره با معصوم چت میکنه!(من و معصوم هیچ نقطه اشتراکی با هم نداریم)علی هم میومد به من میگفت که عاطی اینجوری گفته بهم ،چی بگم بهش؟!

از اون طرف به علی گیر میداد که تو واتساپ چرا آنلاینی؟(آخه علی تو واتس اپ فقط با عاطی چت میکنه!)و به منم میگفت تو تلگرام داری چت مکینی تو؟

بعد علی تند تند میگفت از واتس اپ برو بیرون..داریم لو میریم...!

 

خب دوست عزیز عاطی جان!یه کم خودتو بزن به اون راه!!!

یه بارم گفتیم اصلا حالا که خودش میدونه میخوایم چیکار کنیم،بیا براش تولد نگیریم ضایع بشه...دیگه شورشو درآوردی خب...

 

 

 

پ ن:پیشنهاد هم بدین من چی بخرم واسه عاطی

جمعه

هما کنون در منزل عمو جانمان هستم

در عصر روز جمعه دختر عموی مسخره مان در راستای تحقق زندگی مفید و گذران اوقات فراغت ،در حال طراحی یک لباس مسخره تر از خودش میباشد....

منم گاه گاهی رنگی برایش درست میکنم ولی چه کنیم که شعورش در حد جلبک هم نیست و لطف مارا با فحاشی و مشت و لگد پاسخ میگوید..مارا باش برای چه کسی داریم تره خرد میکنیم

اصلا خلایق هر چه لایق...

 

راستی دیروز هم با عموجانمان و زن عمو جانمان و دختر عموی خل و چلمان رفته بودیم دنبال خانه....از قضا یکهویی که همه پیاده شده بودیم،سوییچ روی ماشین ماند و در ها قفل شد...

و تلاش های پیاپی عموجانمان برای باز کردن درب ماشین به شیوه ی دزد ها منجر به شکسته شدن دستیگیره ی داخلی درب سمت راننده شد و عمو جان مجبور شد تمام مدت از در سمت شاگرد پیاده و سوار شود..خلاصه اوضانی داشتیم که نگو!!!

و اما

خانه ها یا متراژ بالا بودند یا قیمت بالا....

چند جایی را عمو جانمان ضمن معرفی خود!سپرد تا در صورت پیدا شدن مورد اوکازیون تماس بگیرند...

خلاصه باشد که فرجی شود و خانه ای در خور بنده و دوستمان عاطی بانو پیدا شود...

 

اینکه روی آوردم به نگارش این پست آن هم در این تایم! و موقعیت،همانا برای جلوگیری از درگیری های بیشتر با دخترعمو و حفظ آرامش و سکوت خانه و صد البته برای لبریز شدن حوصله مان است...

عصر جمعه باشد و به زور جلوی کرکر خنده با دختر عمو جان را بگیری و عمو جان هم آماده شود برای رفتن به تعمیرگاه و تعمیر نمودن درب ماشین....

دخترک کم عقل...دختر عمو جان را منظورم است..به زور رنگ های قرمز و سیاه را قاطی کرده تا رنگ زرشکی تولید نماید و توهم میزند که رنگ قهواه ایه ساخته شده ،زرشکی مخملی است...

 

تعیین قلمرو

شنبه اولین روز کاریم تو این مرکز جدیده بود...مرکز ذهنی ...حیطه مورد علاقه من

یه موقعیت عالی

صبح های شنبه و دوشنبه این مرکز مشغول به کارم و عصر هاش به علاوه ی صبح روز های دیگه همون بیمارستان سابق.

................

و امــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا :

در راستای پاسخ به حرف های ناشایست بانو ریحان که انگار مال پدرش رو داریم بالا میکشیم و یکسری رفتار های آزار دهنده که از اول هم بود؛ و نیز هم کفو نبودنمان!

آقا در به در دنبال خونه ایم!

دیروز باعاطی رفتیم دو تا خونه دیدیم...فکر کن ساعت9شبکوچه پس کوچه هم بود...

یه جا بنگاهی باهامون بود یه جا دیگه هم آدرس دادن خودمون رفتیم...که از قضا زنگ یه خونه رو هم اشتباه زدیم...آخه املاکی پلاک نداده بود به جاش گفته بود از حیاط خونه یه درخت توت بزرگ زده بیرون ! یعنی نشونه مون درخت توت بود!!!..بعد یه جا مثلا مکالمه من و عاطی:

«فکر کنم این باشه....نه بابا این که درخت توت نیست...عه توت همینه دیگه.....نه بابا توت برگاش اینجوری نیست این انگار صنوبری چیزیه...واقعا صنوبر این شکلیه؟...مطمئن نیستم....خاک تو سرمون که درخت نمیشناسیم....فک کنم اون یکی باشه...این که درخت نداره..خب شاید تازه درختو قطع کرده باشه...آهان راست میگی تنه درخت هست ولی شاخ و برگاش رو زدن.... »

وقتی اومدیم خونه هی فکر میکردیم به حوادثی که ممکن بود برامون پیش بیاد و هی کر کر میخندیدیم!!!آدم از خودمون روانی تر ندیدم تا حالا

قرار شد از این به بعد دیگه عاطی دم در بمونه ،من برم داخل خونه رو ببینم...

یا هم به مغازه های محل بسپریم که اگر ما تا 10 دقیقه دیگه نیومدیم زنگ بزنن 110

 

حالا در کنار تلاش های ما و عزیزانمون...

اگر  شما هم سراغ دارین جایی دریغ نکنین...آقا تورو خدا

دو تا دختر مجرد ..یکیشون در شرف تاهل..

ساکت و آرومن...آزارشون به مورچه هم نمیرسه

نهایت خلافشون اینه که گــــــــــــــــــــــــاهی علی موقع رسوندن عاطی به خونه بیاد یه ناهاری هم بخوره و بره..همین...که اونم ماماناشون در جریانن..

بزرگوارید..

ان شاالله تو شادیاتون جبران میکنم..

امنیت خونه و محل رو هم در نظر بگیرین دیگه..فکر کنین واسه خواهر خودتون دارین خونه پیشنهاد میدین...

 با تچکر...

 

 راستی آگهی های دیوار و شیپور و آلونک همچین به درد بخور نیستا...بنگاه گردی یه چیز دیگه ست...

 

پ ن:و این که ما را به جز خیالت فکری دگر نباشد...

توکل بر خدا

اندر احوالات بخش روان در این روزها

از شنبه بخش داره غیر قابل تحمل میشه برام...

 نمیدونم چرا همه ی بیمارای مورد دار یهو با هم بستری میشن...

 در کنار همه ی مشکلاتشون اعتیاد شدید به مصرف سیگار هم دارن...(بخش ، اتاق سیگار اختصاصی داره که هر 2ساعت بیمارا اجازه دارن برن اونجا و فقط یه نخ از کمک پرستار بگیرن و بکشن)

5نفر از بیماران جدید، بلااستثنا همه ی ساعت های مجاز برای مصرف سیگار رو یادشونه و محاله از دستش بدن...

 به شدت هم علاقمند برای شرکت در جلسات کاردرمانی.

 اما آمدنشون همانا و پیچیدن بوی تند سیگار توی اتاق و همزمان سردرد و حالت تهوع بنده هم همان...

 کلا این دو روز سر جمع یه ساعت هم تو اتاق کاردرمانی نموندم....

 بعد یکیشون هم با من طرح رفاقت ریخته تا منو میبینه میاد و صحبت و شوخی و خوش و بش...

 ......

 ندا: متولد 64...بعد از طلاق از همسرش ،سر یه نزاع 5سال میفته زندان،بعد از آزادی 4نفر بهش تجاوز میکنن؛سابقه ی خودکشی،سابقه مصرف گل.....تشخیص:افسردگی اساسی

 

یاسمن:18ساله...مدتی ساکن کانادا بوده و دوست پسرش بهش تجاوز میکنه ،سابقه ی خودزنی و خودکشی،سابقهی مصرف گل...تشخیص:اختلال شخصیت مرزی و دو قطبی

 

عارفه:17ساله....پدر و مادر از هم جدا شدن پیش مادربزرگش زندگی میکنه،مادرروابط آزاد داره و مدام دخترک رو طرد میکنه، دختر رابطه جنسی با یه مرد متاهل داره،سابقه ی فرار از خانه، سابقه ی خودزنی های مکرر،سابقه مصرف گل....تشخیص:دو قطبی

 

فهیمه:38ساله...اعتیاد 12ساله به انواع مواد مخدر،مادر در 5سالگی بیمار خودسوزی میکند،پدر در سن 15سالگی بیمار با دوست دختر خود به آلمان مهاجرت میکند!!(به قول خودش رفته عشق و حال!)سابقه کارتن خوابی،سابقه ی فرار ،اعتیاد به مصرف شیشه و هرویین و تریاک، سابقه ی خودزنی با سیگار،مبتلا به HIV...تشخیص دو قطبی هم اکنون در فاز مانیک......

 

یه خانم 24 ساله هم هست که به خاطر فوت پسرش دچار افسردگی شده ...دیروز گفت بیشتر از افسردگی،رابطه جنسی با همسرم داره اذیتم میکنه...میگه به لذت جنسی نمیرسم چیکار کنم؟گفت از همون اول ازد.اج اینجوری بودم...

حالا فکر کنین این خانم تو سن 14سالگی ازدواج کرده و 4تا بچه داره............

 

 

 واسه ی هممممه شون هم من یه قیافه آشنا دارم...یا شبیه دخترخالشونم..یا شبیه معلمشون..یا زندایی...خاله...عمه...دختر همسایه و ...

این پست خوانده نشود!

لعنت به شبایی که عاطی نیست و یهو سرو کله ی ریحان پیدا میشه...

لعنت به شبایی که ریحان شیفت نیست...

 

 من!یک جوون به شدت نیازمند به تنهایی .......

 امشب که علی اومده بود دنبال عاطی و مدام اصرار داشتن تا منم باهاشون برم ، سر یه پام واستادم و گفتم نه!

امشب کاملا نیاز داشتم تنها باشم ...

یه کم وارش درونم داره بدقلقی میکنه و از چیزی ناشناخته رنج میبره...

میخواستم ببینم چشه این بچه؟از چی دقیقا ناراحته؟

 .

البته که وجود ریحان نمیتونه مانع شنیدن حرفای وارش بشه، ولی خب ریحان از اون دست آدماست که مدام میخواد با آدم حرف بزنه...یعنی حتی بدتر از بچه های خوابگاه ،اصلا براش مهم نیست که تو کاری داری یا نه...

تازه موقع حرف زدنشم اگر گوشیتو نگاه کنی ناراحت میشه و اعتراض میکنه ...

.......

چند وقتی هم هست که در کمال تعجب پیام میده که چرا رفتارتون سرد شده با من؟

 ولم کن بابااااااااااا

چرا اصلا این پیامو به عاطی نمیدی؟

 همه ش من؟من شدم مشاور اعظم و شورای حل اختلاف؟!

ای دهن من صاف....

 خودم کم ناراحتی دارم؛ حالا بیام مواظب بقیه هم باشم که مبادا ناراحت بشن!

فدای سرم....

خسته م به خدا....یه بار شد کسی هم مواظب حال خراب من باشه؟!

حالا چون من به روی خودم نمیارم غمگینم ، دلیل نمیشه شما فکر کنین حالم خوبه...

از درون دارم میپاشم و الکی نقاب میزنم مردم فکر میکنن چه خبره...

ای دهن من صاف...

 

دهن من نصاف...

برای بار هزارم دهن من صاف...

هی من میخوام خوشحال باشم هی گند بزنن تو حال من

هی من بیام یه کم روحیه م رو مساعد کنم هی قهوه ای کنن حال منو...

واسه یکبار نمیخوام عاقل باشم

نمیخوام عاقلانه رفتار کنم

نمیخوام محتاط باشم

که دهن من صاف شده با این احتیاطا

 

 

........

یکی از دوستان مدتی پیش یه قضاوت نابجایی در مورد من انجام داد که تعجب بنده را برانگیخت!

بعد از توضیح پرسیدم واقعا شما همچین فکری درمورد من میکردین؟

گفت خب چیکار کنم ناشاخته این دیگه!

.........

امشب هم اتفاق مشابهی افتاد با یک آدم رودربایسی دار!

آدمی که مدتهاست ننشستیم با هم دو کلوم حرف بزنیم و اصلا نمیدونه زندگی من چیه و چه برنامه هایی دارم...

طبق چیزی که خودش برداشت کرده ، منو با بقیه ی آدمای دور و برش یکی دونست و غیر مستقیم بهم توهین کرد...

حالا الان بگم،میگین اینکه توهین نیست...

ولی از نظر من یکی دونستن من با آدمایی که خودمم حالم ازشون به هم میخوره توهین محسوب میشه....

در هر حال

در جوابش فقط تشکر کردم.

اینکه الان یه حس مسخره ی ناراحتی تو ام با خشم افتاده به جونم به کنار...از این تعجب میکنم که چطور به همین راحتی قضاوت میکنن؟!

...........

هی نوشته های این کتابه میاد تو ذهنم.. :

« این که ما تا این اندازه نگران نظر دیگران نسبت به خودمان هستیم، از دیدگاه تکاملی دلایلی درک شدنی دارد اما این بدین معنی نیست که امروز هم امری معقول باشد.اتفاقا برعکس، عقیده دیگران بسیار کم اهمیت تر از چیزی است که فکرش را میکنید.واکنش احساسی شما نسبت به دگرگون شدن حیثیت، خوش نامی و نمود بیرونی تان در نزد دیگران ، بیش از اندازه تنظیم  شده است.یا به بیان دیگر شما هنوز در عصر حجر به سر میبرید...........

.........................................................................

 نتیجه؟دنیا هر طور که دلش بخواهد در مورد شما مینویسد، توییت میکند و پست میگذارد.مردم پشت سر شما شایعه میسازند.آن ها ممکن است خروار خروار تحسین و تمجید نثارتان کنند یا اینکه شما را آماج لجن پراکنی های خود قرار دهند. شما نمیتوانید جلوی این فرایند را بگیرید، اما خوشبختانه مجبور به این کار نیستید.اگر سیاست مدار یا یک چهره ی مشهوری نیستید و ضمنا پولتان هم از راه تبلیغات به دست نمی آید، لازم نیست نگران شهرتتان باشید.زندگی علی رغم لایک های شما  و لایک های دیگران بر مطالب شما میگذرد. ...................................

 

 

 

 

تازشم گیر داد که این اوهوم رو کی بهت یاد داده به من معرفی کن....

یعنی هنــــــــــــــــــــــــوز انقدر منو نمیشناسی که بدونی این آواها از ابتدای زبون باز کردن من باهام بوده و چیز جدیدی هم نیست! بعد خیلی راحت....

هووووف

وا بدن

تو آدم عصر حجر نیستی

 

خبر جدید اینکه تعطیلاتی که گذشت ، رفتیم منزل پدری، دیارمان شمال!...

و من چقــــــــــــــــدر این مسیر رو دوست دارم...

اون جایی که میرسی به امامزاده هاشم و هوا ابریه ...خنکه...بارونیه...(البته اکثر مواقع، نه همیشه)

با عاطی بودیم...بس لحظه های ناب ثبت شد که نگو...

و بسی در جوار خانواده و هوای بارونی خوش گذشت که اووووووه نگو و نپرس...

.....

روز آخر باز مامان همون پرسش همیشگی رو مطرح کرد...

تصمیمت  واسه ازدواج؟

من:دو سال دیگه...

واااااااااااااااااای!منو گیر آوردی؟هرسال میگی دو سال دیگه...

مبگم:عه؟واقعا؟خب باشه پس یه سال دیگه!

میگه حتما؟تابستون سال بعد...

میگم اوووه مامان جااااان...حالا من یه چیز گفتم دور همی شاد باشیم...

چپ چپ نگاهم میکنه...

میگه فلانی پیغوم داده بود واسه تو...

فلانی؟

اولین بشری که ما تو عمرمون ازش خوشمون اومده بود مثلا....در اوایل دوره ی نوجوونی...حالا واسه خواستگاری اجازه میخوان...!!!

غش کردم از خنده...

چی فکر کردن با خودشون؟پسری که تابع هیچ قاعده و قانونی نیست و به اندازه موهای سرش دوست دختر داشته و  هر کاری بگی ازش سر زده!

زارت...

گفتم خب؟شما چی گفتین؟

گفت :خاله ت در جا گفته نه دخترمون قصد ازدواج نداره....

میگم جونم خاله، دمش گرم...

 

والا به خدا...چه جلافتا...

............

از شنبه دوباره رفتیم سر کار

صبح هم باید برم آزمایش های عدم اعتیاد و سلامت جسمانی و عدم سوء پیشینه رو بدم...

 

میخواستم شارژ بگیرم هرچی میزدم رمز دوم رو میگفت اشتباهه..

از عاطی خواستم برام بگیره...گفت گرفتم...

هرچی صبر کردم دیدم پیامی نیومده برام..

میگم عاطی نیومدا..

نگاه میکنه میبینه اشتباهی به جای 939 واسه 935 فرستاده...

 

آقا یا خانمی که شماره ت با شماره من فقط یه عدد اختلاف داره و امشب یهویی 5تومن شارژ برات رسیده..اون شارژ رو خدا نفرستاده...دوست من فرستاده، برگردونین لطفا...کامنت خصوصی بذارین من شماره حساب رو بدم...تو این گرونی 5 تومن هم 5 تومنه...میزنیم به یه زخمی...

والا

 

آهان راستی؟من الان این 5تومن رو برگردونم به عاطی؟یا نمیخواد؟خب خودش شماره اشتباه وارد کرده به من چههههه