با معصوم از رفقای قدیمی هستیم...
کمک هاش و رفاقتاش رو هیج وقت نمیتونم فراموش کنم
وقتی تو اوج نگرانی های کنکور مینشستیم با هم حرف میزدیم ..نکته درسی با هم رد و بدل میکردیم...و خیلی خوبی های دیگه و چیز های دیگه که از معصوم یاد گرفتم!
دخترک چشم سبزی که سال سوم بعد از امتحان ترم که تکیه داده بودم به تیر والیبال و متظر بقیه بچه ها،خودش پا پیش گذاشت و دوستیمون رو آغاز کرد...که سال بعدش سر جریان کنکور و گزینه دو این دوستی شدت پیدا کرد...که هرروز از حال هم خبر میگرفتیم و حرف میزدیم...
دغدغه هامون بزرگ میشد...
قرار هامون تو بستنی چهارفصل...
یخ دربهشت هایی که بعد از کلاس ایروبیک سفارش میدادیم
پاتوقی که شد واسه قرار اومدن نتیجه کنکور و بحث های انتخاب رشته و حرف های جدی و تصمیمات مهم...هدفی که تو ذهنمون پرورش میدادیم:مهاجرت...
نتیجه کنکوری که اشک شوق انداخت تو چشم هردومون...
زندگی که گذشت و گذشت...
که کم کم ارتباط کمتر شد...از هرورز تبدیل شد به هفته و ماه...
سرد نشد...زندگی سخت تر شد..دغدغه بیشتر شد..تعداد دوستای نزدیک بیشتر شد...
تا اینکه یه مدت دیدم بد حرف میزنه
تو حرف های عادیشم کلمات رکیک به کار میبرد...
خودمم حالا به شوخی مؤدب نبودم تو روابط با دوستان...ولی معصوم دیگه داشت از حد میگذشت...برام سخت بود ببینم بچه مثبت و عاقل و فرهیخته ی دبیرستان که به شدت روی ادب و اخلاق و انسانیت پایبند بود حالا اینجوری حرف میزنه....
باهاش حرف زدم..گفتم دارم اذیت میشم...
شد کینه براش...
از اون روز به بعد سرد جواب داد....
سرم شلوغ شد خبر نگرفتم و خبر نگرفت...
تولدش بود..تبریک گفتم و پاسخ داد
ترانه ای که دوست داشت رو فرستادم و ذوق کرد....
بحثو باز کردم که چه مرگت شده...
گله و شکایت..دوست نازک دل ما!
گفت زیاد ربطی به تو نداره...داشت جور میشد برم اونور که دلار رفت بالا و زندگی و آینده م به گند کشیده شد...
انگار افسرده شده...
جون کندم تا یه کم برگرده به حالت نرمالش..حداقل تو چت...
کمی تا قسمتی موفق شدم...
گفت ...کلیا ت رو گفت...
گفت کم حرف شده...
گفت حوصله چت هم نداره....
.....معصوم در مرز افسردگی....
این میشه حال و روز جوونی که داره تو این مملکت و با این سیستم زندگی میکنه...