بازرس

امروز بازرس اومده بود بیمارستان.(از چند روز پیش بهمون گفته بودن)

بازرس قسمت کاردرمانی ، از قضا همون کاردرمانگری از آب دراومد که من در ابتدای اومدنم به اینجا چند روزی رو پیشش کار میکردم...اون موقع هنوز امتحان دانشگاهم تموم نشده بود.

وقتی امروز منو دید ،با یه نگاه سردی که بوی غریبگی میداد گفت اینجا کار میکنی؟!

حالا منو بگو با چه ذوقی سلام علیک کرده بودم...!

یه نگاهی به بچه ها انداختن و رفتن..دقایقی بعد مجددا اومدن و با طلبکاری تمـــــــــــام ازم خواستن برم تو اتاق تا باهام تنها صحبت کنن...

فکر میکنین اولین برخوردشون چی بود؟

به محض بستن در، هنوز ننشسته بودم رو صندلی ، با حالتی رئیس مآبانه، نگاهی یخ! غرور و تکبر و انگار که دزد گرفته باشن، گفت:کارت نظام پزشکیت رو نشون بده...

کارت رو از کیفم در آوردم و نشونشون دادم...

+خانم فلانی شماره نظامشون رو یادداشت کنین...

_کاش میشد یه کپی هم از کارتشون داشته باشیم!!!!!

+مهر داری؟

مهر رو هم آوردم بهشون دادم...

اسم دانشگاه...اسم استاد راهنما..موضوع پایان نامه....اسم مسئول فنی بخش...

همه رو با حالتی که انگار دارن با مجرم حرف میزنن ازم پرسیدن....

اصلا توقع همچین برخوردی رو نداشتم و واقعا شوکه شده بودم ....

به انواع و اقسام چیزهایی که حتی فکرشم نمیکردم گیر دادن!تا حدی که حس میکردم همه ی کم و کاستی های بیمارستان تقصیر منه!

مات و مبهوت به همه سوالاشون صادقانه جواب میدادم.

مشخص بود قصدشون فقط گیر دادنه و من هرجوری هم جواب بدم تغییری ایجاد نمیشه و باز یه ایراد دیگه میذارن...

یجورایی جواب دادن بهشون انگار بیهوده بود، چون در نهایت همون حرفی رو میزدن که توقع داشتن از من بشنون!

شاید بگیم اونا فقط داشتن وظیفه شون رو انجام میدادن،ولی خب موندم از مدل حرف زدنشون!

تو انسان تحصیل کرده ای(آره تحصیلات شعور نمیاره)...حالا با هر سمت و جایگاه..ولی جایگاه تو هرگز نمیتونه توجیهی باشه واسه کم شعوری و بی ادبی تو با یک انسان دیگه ای که کار خطایی هم نکرده...

میشد بهتر حرف زد...واقعا میشد...

آخه با این برخورد هیچ کس نمیگه وااااااای چه بازرس ترسناکی...چقدر کارشو خوب بلده..چقدر همه ازش حساب میبرن...

اولین چیزی که به ذهن آدم میرسه اینه که این بازرس داره از یه حقارتی رنج میبره که سعی داره با این مدل رفتارها اون حقارت رو جبران کنه...

چیزی غیر از این به ذهنم نرسید واقعا..

...و نکته ظریف دیگه هم اینکه متوجه شدم کاردرمانگر سابق این بیمارستان همین خانم بازرس بوده که اون موقع به دلایلی عذرشو خواستن... 

واژه حقارت کمه فکر کنم واسه همچین آدمی...

ولی با همه ی عصبانیتی که جریان امروز برام رقم زد، یه تجربه شد برام...تجربه برای منی که تازه یک ماه و نیمه شروع به کار کردم...

تجربه اینکه

با همه انسان هایی که اندکی مقامشون از من بالاتره و به خصوص بازرس ها!باید مثل خودشون حرف بزنم!

وقتی قرار نیست اونا احترامی برای من قائل باشن ، پس درستش اینه که رفتار متقابل نشون بدم.

حتی برای ساکت کردنشون یه جاهایی باید دروغ هم بگم!

واقعا اینه نتیجه گیریم...

هانیه

هانیه یه دختر 32ساله ست که به دنبال بیماری جسمیش، دچار سایکوز میشه...

از روزی که بستری شد تا دیروز میشه گفت اصلا از تختش تکون نمیخورد...

به شدت ناامید از زندگی ... اعتماد به نفسش رو از دست داده و از حضور تو جمع متنفر شده...

 

چند باری رفتم سر تختش و صحبت کردم باهاش..در مورد بیماریش..در مورد مشکلاتی که داشت...و فواید فعالیت هایی که تو کاردرمانی میتونه تو روند درمانش تاثیر بذاره...

تا اینکه دیروز، مشغول بازی با یکی از بیمارا بودم،نگاهم افتاد سمت در..دیدم هانیه ایستاده و منتظره تا نگاهم بهش بیفته...

تمـــــــــــــــــــام انرژی خودمو جمع کردم و بهش خوشامد گفتم و دعوتش کردم داخل...

دیروز یه کم نشست..هر کاری کردم سر صحبت رو باهاش باز کنم نشد...فعالیتی رو هم انجام نداد...

برای جلسه اول ناموفق بودم.
و اما امروز
...
سر صبح تازه رسیده بودم ، دیدم هانیه تو اتاق کارد
رمانی نشسته...یه نور امیدی تو دلم روشن شد.

با لبخند سلام علیک کرد و گفت: کی وقت داری؟

گفتم الان باید سر تحویل شیفت باشم...یک ساعت طول میکشه حدودا...

گفت: میشه یه کم زودتر بیای؟نباشی دلم میگیره...

 


خدای من
!

 

تحویل شیفت که تموم شد،از همون اول بخش دونه دونه سر زدم به مریضا و ساعت کاردرمانیشون رو گوشزد کردم...

یک ساعتی گذشته بود...مشغول بودم و اصلا یاد هانیه نبودم...

دیدم خودش اومد...

با روی باز...لبخند..

نشست کنارم...

بحث رو باز کردم...اهل نقاشی بود...با بی حوصلگی یه نقاشی کشید و کم کم شروع کرد به صحبت...

گفت و گفت و اشک ریخت...

تو ذهنم مدام تکرار میشد:تمرکز کن...کوچکترین حرفت میتونه یه اتفاق بزرگ رو رقم بزنه...

 


و در نهایت...دیدم حرفم داره اثر میکنه..سکوت کرد و گوش سپرد..بیشتر گفتم...دیگه گریه نمیکرد...لبخند داشت مهمون صورتش میشد
...

از بین آهنگا ترانه ی من میلیونر نیستم زانیار رو پلی کردم...نیشش باز شد...

 

شروع کرد به شوخی...سر به سر گذاشتن خانم خالدی...خنده و ...

با ترانه شروع کرد به خوندن..

به حرفم گوش داد و شروع کرد دوچرخه زدن...

بهش گفتم برای بیماری جسمیش هم یه برنامه کاردرمانی مینویسم و از فردا شروع میکنیم...امید رو بیشتر تو چشماش دیدم...

 


حله؟

خدایا...

ممنون...


یه کمی از شیرینی دنیا رو تو لبخند هانیه دیدم
....

 

 

 

منم!یک «رودسر» در خون!

منم ! یک آدمِ بی سر!

شکانده دنده هایم را

پلیسِ راه «چابکسر» !

 

دو پای مانده در راهم

دچارم به غمِ «گیلان»!

دهانم خشک و بی آب است

دو چشم استخرِ «لاهیجان»!

 

که جانم کشتی «روسی»ست!

رسیده تا لبِ ساحل

نشسته سینه ام از خون

میانِ «انزلی» در گل!

 

خمار آتش و دودم

پس از هر شعر می بارم

خراب لهجه ی «رشت»م

نگاه گیلکی دارم!

 

زبانم سرخ از زخم و

دو پایم حاملِ اندوه!

سر بر دار من سبز است

دقیقا مثل «لیلا کوه»!

 

من از گنداب تا خشکی

به چاه افتادم از چاله

شبیه ماهی قرمز

لب دریای «چمخاله»!

 

دهانم «شیون فومن»!

دلم «ماسوله»ی مدفون!

منم یک «تالش»عاصی

منم یک «رود/سر» در خون!

 

#مزدک نظافت

 

پ ن:میشه واقعا به راحتی از کنار این شعر گذشت؟!

انگار این شعر باید با یه صدای خاص،مثلا تو مایه های شاملو ؛ خونده بشه و بعد آروم آروم موج های خزر پیکرت رو برسونن به ساحل...

هی تایپ میکنم و بعد از نوشتن دو جمله ، همه رو پاک میکنم و دوباره شروع میکنم ، و این پروسه دقیقا یک ساعت و سی دقیقه ست که ادامه داره...

در نهایت باز هم خسته میشم از عجز در بیان کلمات؛و لپ تاپ رو میبندم ...

عهد

چهارمین مریضیه که تو این یک ماه به خاطر خیانت به همسرش، خودکشی کرده و آوردنش بخش ما !

اوهوم! خودشون خیانت کردن و از ترس شوهر، گاهی هم به خاطر عذاب وجدان و گاهی هم واسه جلب توجه اقدام به خودکشی کردن...

سه نفر اول واقعا پشیمون بودن و قصد جبران گذشته رو داشتن...میگفتن شوهراشون دیگه مثل اول بهشون توجه نمیکرده و قربون صدقه شون نمیرفته و اینا هم با دو تا دوست دارم و ناز کشیدن یه مرد غریبه خر شدن و دل باختن...یه جورایی اول همه ی صحبتاشون فقط واسه توجیه کار خودشون  و کم کردن عذاب وجدان بود...

میگفتن شوهراشون در مقایسه با اون مرد غریبه هزار بار بالاتر بوده ولی فقط خام زبون اون آدم شدن...میگفتن به خدا اگر  یه درصد از همین توجه و محبت رو همسرشون نشون میداد هرگز اینجوری زندگیشون رو به لجن نمیکشیدن...

 

اما مریض آخر...دچار اختلال شخصیت بود...میگفت تا الان عمرش که یه پسر 18ساله هم داره، به هر مردی که علاقه داشته پیشنهاد دوستی داده، و هیچ ابایی هم نداشت از این حرفا و هیچ اثری از پشیمونی دیده نمیشد...حالا داستانش مفصله و از حوصله ی خودم خارج!

فقط دارم به این قضیه ی خیانت فکر میکنم...

چقــــــــــــــــــــــدر زیاد شده!

حالا این چهار نفر در عرض یک ماه که سرشون خورده به سنگ و پشیمون شدن...پشیمون نشده ها چی؟

همین خانوما از دوستاشون هم تعریف میکردن و دیدیم سلسه وار به هم وصلن...هر خانم همسردار یک دوست پسر! حالا بماند که همین قضیه بین آقایون هم وجود داره با این تفاوت که متاسفانه به خاطر فرهنگ اشتباه ،خیانت آقایون کمتر به چشم یه عده ای میاد!

 

ولی انگار دیگه تو این زمونه  پایبندی به عهد وجود نداره...

شده یه داستان افسانه ای :«مردمانی در زمان های دور می زیستند که عهد میکردند و تا پای جان بر سر آن عهد میماندند!..چه غلط های اضافی!»

یعنی همه ی قشنگی های دنیا رو خودمون داریم از بین میبریم...اسمشم میذارن روابط اجتماعی...آزادی!...تمدن!...

بخندم یا گریه کنم؟!

نسل ما که انقدر پایبند خانواده بودن این شد..وای به نسل های بعد...وای...

 

 

پ ن :احتمالا این پست قسمت های بعدی هم خواهد داشت...

رفیقان همه جمع اند...

انقدر از دلتنگی هامون گفتیم که یهو تصمیم گرفت سه شنبه بیاد! و اینجوری شد که غروب سه شنبه با عاطی رفتیم ترمینال برای استقبال از نرجس جان...

شالش ، استایل ایستادنش ، صندلی که تازه خریده بودش ... از پشت دیدم و شناختمش دوستی رو که نمیشه هرگز فراموشش کرد!

این چند روز رو سه تایی حسابی حرف زدیم...حسابی خوش گذروندیم...

دیروز هم که رفتیم چیتگر و کلی خوشی و تفریح و خنده و لحظه های خوب...عشقِ دوست جان هم بهمون پیوسته بود و به خوشحالی بیش از اندازه م اشاره کرد...

آخه مگه میشه دو تا از بهترین دوستات کنارت باشن و خوشحال نباشی؟!

خوشم به بودنشون...عاطی ؛ دوست با معرفت چندیدن و چند ساله م و نرجس؛ دوست جان دوران دانشجوییم...

دیشب نرجس میگفت فکرشو میکردی یه روزی با هم بخوایم اینجا قدم بزنیم؟!

نه ...

واقعا فکرشو نمیکردم...

انگار دارم خواب میبینم

بیدارم نکنید...

...

 

خدایا

میشه هواشونو بیشتر از همیشه داشته باشی؟

میشه نذاری خار به پاشون بره؟

 

 

 

 

خنده اش از ته دل ، گریه اش از سر شوق...

آمین

امر به معروف...

نماز که میخونم،گاهی عاطی و ریحان میگن خوش بحالت ...میگن چطور حال داری هر روز بخونی؟

عاطی هم به علی گفت؛و اینجوری شدکه دوتایی تصمیم گرفتن نماز خوندن رو شروع کنن...

عاطی میگفت دیدم داری نماز میخونی یادم اومد چقدر دلم تنگ شده واسه نماز ...گفت فکرشو که میکنم میبینم الان در ازای علی و این همه خوشی که بهم داده باید ازش تشکر کنم!

منم گفتم چرت نگو بابا...

شب اول که عاطی شروع کرد به نماز خوندن تو اون اتاق و با لامپای خاموش؛یواشکی رفتم عکس بگیرم ازش، فلش گوشی روشن بود ؛ نور افتادن همان و شروع خنده های عاطی هم همان! مجبور شد نمازشو بشکنه...

میگفت لعنتی منو نخندون حال ندارم دوباره بخونم!

...

عکس رو فرستاد واسه علی...بعد دوتایی زدن زیر خنده

میگم:بفرما،یا خودتونو گیر آوردین یا خدا رو...

امشبم که ساعت 12 عاطی از دور دور با علی برگشته بود طبق عادت نشست به تعریف اتفاقات..گفتم عاطی نمازت قضا نشه...بعد در حالی که تند تند جریان رو تعریف میکرد وضو هم گرفت...نیمه شب شرعی 12و22دقیقه !

12و15 دقیقه نشست دوباره نصفه ی دیگه ی گزارش روز رو بگه که اشاره کردم به زمان...خنده کنان در حال دویدن سمت اتاق برای نماز بود که یهو پاش خورد به لیوان چای کنارم و محتوای لیوان پاشیده شد روی کتاب و فرش و گوشیم... و جیغ من و خنده های عاطی...حین خنده بدو بدو کتاب رو برد جلو باد کولر ،هی هم میگفت اه نمازم دیر شد...

اینجوریاست دیگه...لکه های رو کاغذ های کتاب یادگاری ثبت شده از نماز خواندن رفیق جان...