.....

امروز هر کاری میکنی، نام آخرین به خودش میگیرد و فردا همه چیز اولین است

آخرین در سال ۹۴ و اولین در سال ۹۵

و این یعنی، تو شروع و فرصتی دوباره برای درخشیدن داری

امروز قدری برای خودت وقت بگذار به پالایش روحت بپرداز ببین در سالی که گذشت چقدر برای روح و روانت وقت گذاشتی؟ چقدر به کودک درونت اهمیت دادی؟ چقدر خندیدی و خوش بودی؟

امروز با خودت خلوت کن کینه ها را دور بریز همه را ببخش خودت را ببخش برای همه دعا کن

و تصمیم بگیر که در سال جدید بیشتر بخندی بیشتر محبت کنی بیشتر..... و بیشتر....

قصد داری در سال جدید چه کارهایی را بیشتر انجام دهی؟

تصمیم بگیر کمتر برنجی کمتر اخم کنی کمتر .... و کمتر ....

همین بیشتر و کمتر هاست که زندگی ما را به اینجا کشانده...

امروزقدری برای خودت باش . . .⚜

 

روز آخر...

میگن آدما لحظه های آخر عمرشون گذشته شون میاد جلو چشماشون.

الانم ساعتای آخره نود و چهاره و من ناخودآگاه اتفاقات خوب و بد این یک سال داره تو ذهنم تداعی میشه(نکنه دارم میمیرم)

عیدش که فوق العاده بود،به کل فامیل خوش گذشت،از لحظه ی تحویل سالش بگیر که بعد سال تحویل با دختر خاله پسرخاله تا 4 صبح دریا بودیم و خوش گذروندیم ...تا برسیم به 14 فروردین که جشن عقد کنان دختر دایی بود.

بعدش امتحانات سخت پایان ترم اونم با زبون روزه

تابستون گرم و مسافرت و کلی خوش گذرونی...

شروع ترم جدید با کلی انرژی و خنده و شادی

ولی بعدش یه دلخوری از هم اتاقیم که دیگه خیلی رو اعصابم بود و بعد از تحولی عظیمتو وجودم ،ترجیح دادم برای حفظ آرامشم دور این آدم رو کلا خط بکشم...

 

و اما این قطع ارتباط واسه منی که تا حالا با کسی قهر نبودم و خصومتی نداشتم خیلییییییییی سخت بود،اونم کسی که باهاش داری تو یه اتاق زندگی میکنی و از شانس بدت هم کلاست هم هست و کلا 24 ساعت جلو چشماته!!!

(البته عرض کنم من فقط چند باری تو خونه با داداشم سر مسائل الکی و کل کل قهر بودم که ازین قهر الکی ها بوده...وگرنه کلا اهل قهر نیستم و معتقدم آدم عاقل با حرف مشکلش رو حل میکنه و قهر واس بچه هاست...با این خانم هم از اول آشنایی من سکوت پیشه کرده بودم و نمیتونستم اخلاقاش روتحمل کنم و بعد از اون دلخوری که بچه های اتاق هم حق رو به من داده بودن ،باز قصد قطع رابطه نداشتم و ایشون خودشون قهر فرمودن....ما هم گفتیم چه بهتر!)

بله داشتم عرض میکردم:

بعد از این قهر، یه ذره که گذشت انقدر رفتارای خودمو و اون خانم رو مقایسه کردم و خودمو قضاوت کردم که به یه چیزای مهمی تو شخصیت خودم پی بردم:

من کلا جوری تربیت شدم که به همه ی آدما چه کوچیکتر از من چه بزرگتر احترام بذارم  و حتی اگر کسی منو رنجونده باشه هم سعی میکنم احترامشو نگه دارم و سکوت کنم و به روی خودم نیارم که ناراحت شدم ..شایدم به خاطر همین بوده که میگم تا حالا با کسی قهر نبودم و کسی هم تا حالا با من قهر نکرده

اما قهر این خانم باعث شد من به خودم بیام

که آقاااااااااااااا واسه کسی بمیر که برات تب لت بگیرههههههههههه؟چرا احترام الکی؟واسه کسی احترام قائل باش که لیاقت داشته باشه...چرا وقتی از کسی ناراحت میشی سکوت میکنی؟و بعد جوابشو تو خلوتت به خودت میدیچرا خودتو داغون میکنی؟خوب مازوخیسمی! اونو داغون کن

انقدر که تو مراعات بقیه رو میکنی آیا کسی هم مراعات تو رو میکنه؟مراقب قلب تو بوده که مبادا بشکنه؟

والا بوخودا....خلاصه قهر این خانم باعث شد که من خودمو از یه سری قید و بند های الکی که موجب خود آزاری میشد رها کنم و تا حالا موفق بودم.

درس بزرگی که تو سال 94 گرفتم همین بود...همین که تو ارتباط با آدما اول راحتی و آرامش خودمو در نظر بگیرم...اگر از اخلاق کسی خوشم نمیاد ورفتارش اذیتم میکنه مجبور نیستم هم چنان عین بوووووووق ارتباطم رو به شدت قبل باهاش حفظ کنم وبا خوش بینی خرکی سرم رو بگیرم بالا و بگم به به چه هوایی،من خیلی خوشحالم!

مثلا وقتی یه بار یه نفر شاید ناخواسته ناراحتم کرد توقع داشت که من ناراحت بشم،ولی وقتی دید من ککم هم نگزیده به خودش جرات داده که باز هم بتونه  ناراحتم کنه و لابد پیش خودشم فکر کرده یارو بلانسبت چه با جنبه ست!(اینجا عبارت باجنبه ایهام از یک حیوان مظلوم و بسیار نجیب و سر به زیره که معرف حضور همه هست و نیازی به نام بردن نیست! )

چند ماهی هست که دارم خودمو عادت میدم به این رفتار جدید.دارم یاد میگیرم تو رابطه ها اولین چیز آرامش خودمه...این که ارتباط با یکی به من حس خوب بده و حداقل بعد گذروندن ساعاتی با اون فرد موقع خداحافظی با یه روان خسته و متشنج برنگردم خونه.

راستش سکوت کردن خوبه.

ولی واسه کسی که خونسردی تو ذاتش باشه و کلا آدمی نباشه که ناراحت بشه؛

نه مثل من که سکوت میکنم به قیمت ناراحتی و رنجش خودم...والا رویه سابق رو پیش بگیرم کل موهام سفید میشه مرض اعصاب میگیرم

 

به هر حال امیدوارم اگر این رفتار جدید من درسته ،بتونم قشنگ تو وجودم تثبیتش کنم.

در پایان باید متشکر هم اتاقیم باشم که بانی خیر شد که من به خودم و زندگیم بیشتر اهمیت بدم و براش دعا میکنم همیشه خوش باشه و زندگیش به کامش بگذره و اینکه تو قلب من دیگه هیچ دلخوری ازش نیست و بخشیدمش......

 

پ ن:باید اضافه کنم که من قصد ندارم ازین به بعد از رفتار هرکسی بدم اومد کلا دورشو خط بکشم و باهاش کات کنم؛ من فقط قراره از اون احترام گذاشتن افراطی دست بردارم  و به حد تعادل و معمول برسم.و خودمو دیگه انقدر اذیت نکنم.

بوی بهار می آید...

💫فکر کن در اواخر اسفند کسی را که دوستش داری، ناگهان در میان کافه ای دنج پیدا کنی و با او یک فنجان چای بنوشی...

یا روی صفحه تلفن همراهت چهره مادرت ظاهر شود و صدایش آرامت کند که: «کجایی مادر؟ غذا خوردی؟»...

زندگی همین است؛ دیدن یک فیلم خوب در سینما و ساعت ها بحث با کسانی که از جنس تو اند...

زندگی یعنی سفر... یعنی بستن یک چمدان با ذوق... یعنی کاسه آبی که پشت سرت می ریزند...

زندگی یعنی یک جمع دوستانه که بعد از سال ها به هم رسیده اند و انگار هنوز سرشارند از حس نوجوانی گم شده...

زندگی یعنی زنگ در را که می زنی پدرت در را باز کند و با آن چهره ی خسته اما مهربان , سلامت را جواب بگوید...

زندگی یعنی برادرت، خواهرت، صدایت کند تا برایت چیزی را تعریف کند که تا به حال به کسی نگفته...

زندگی یعنی وقتی به خانه بر می گردی یک نفر دیگر خانه باشد تا چای داغ را کنارش سر بکشی و به این فکر کنی که تا سال جدید فقط چند روز باقی مانده....

صدای پای بهار مي آيد 🍃

 

کاردرمانی چیه؟

آخ از این سوال

 اهل دلا میدونن چی میگما...

ما بعد کلی گشت و گذار تو نت و بالا پایین کردن رشته ها با نهایت افتخار با این رشته آشنا شدیم و با کلی امید و آرزو در این عرصه قدم نهادیم...از فردای قبولی ما برای تمام اهل فامیل و دوست و آشنا یه علامت سوال بزرگ به وجود اومد که کاردرمانی چیه؟...کاش فقط همین سوال بود...سوالای بعدیش آدم رو از زندگی ساقط میکرد:کاردانیه؟واسه مردم کار پیدا میکنین؟رتبه ات به رشته های دیگه نمیرسید؟؟؟چرا رادیولوژی یا هوشبری نزدی؟پرستاری نمیتونستی بزنی؟

تازه این خوباش بود...بعد از ورود به دانشگاهی که تازه ورودی های دومش بودیم! دیگه قشنگ ترورمون کردن:بچه های بهداشت که خودشون رو سرتر از ما میدونستنهی راه به راه میگفتن آره رتبه قبولی بهداشت از کاردرمانی بالاتره(من سرمو به کجا بکوبم؟؟؟؟)

حالا اینا رو میگفتیم دانشجوئن،زیاد اطلاعات ندارن

آقاااااااااااا استاد دکترای فیزیولوژی میومد درس بده دوجلسه فقط داشتیم براش توضیح میدادیم که رشته ما با چه چیزایی سروکار دارهمسئول آموزشمون هم که هنوزم نمیدونه رشته ما چیه

هی هی هی..چه نیش و کنایه ها که ما از اطرافیان نخوردیمهمشون هم البته از ناآگاهی شون سرچشمه میگیره...

آره خلاصه،بعد از ناامید شدن از توضیح به فامیل و آشنا به خانواده سپردیم که دیگه واسه توضیح دادن رشتمون انقدر خودشونو اذیت نکنن و بگن دخترمون فیزیوتراپی میخونه و خودشونو خلاص کنن چون خوب بنا به فرهنگ اشتباهی فیزیوتراپی بیشتر جا افتاده بین ملت، حالا خانواده منم الان میان اول میزان شعور و سواد طرف رو میسنجن و بعد تصمیم میگیرن رشته مارو توضیح بدن یا نه.

بقیه دوستا و هم دانشگاهی ها هم دیگه رهاشون کردیم به حال خودشون و میگیم هرکسی لایق فهم این رشته نیست

 

 

 

و اما واقعا چیه؟

 

خوب اول اینکه جزء رشته های توانبخشیه...همه معمولا برای فهم عامه میگن مثل فیزیوتراپیه ولی خوب تفاوت هاشون بسیاره.

فیزیوتراپی فقط تو بخش جسمی کار میکنه

ولی کاردرمانی هم بخش جسمی داره هم بخش ذهنی و روان

ما درواقع قراره با دادن فعالیت های خاصی ،میزان توانایی بیمار رو به حداکثر استقلالی برسونیم که اون فرد میتونه برای انجام فعالیت های روزانه زندگیش (ADL) داشته باشه.

خوب حوزه ی فعالیت کاردرمانی خیلی خیلی وسیعه،حتی وسیع تر از اونی که بشه تصور کرد

ولی به عنوان مثال اگر بخوام بگم درمان بیماری هایی مثل:انواع معلولیت ها،فلج مغزی،آسیب های نخاعی،CVA ،ضعف های عضلانی،پارکینسون،آلزایمر،ناهنجاری های رفتاری یا شناختی کودکان مثل اوتیسم؛ناهنجاری های عاطفی و روانی کودک ،اختلالات حسی ،اختلالات تاخیر رشد حرکتی کودکان ،اسکیزوفرنیا،اختلالات شخصیت،بیش فعالی ، اعتیاد!!! و.........

و خیلی حیطه های دیگه هم هستن که کاردرمانی ارائه خدمات میکنه توشون...خلاصه که مصداق بارز این جمله:کاردرمانی اینجا،کاردرمانی اونجا،کاردرمانی همه جااااااااا.....

در مورد آینده ش هم باید گفت که شماره نظام پزشکی بهش تعلق میگیره و میتونه بعد از گرفتن لیسانسش مطب خصوصی بزنه

غیر از این هم :بهزیستی ، هلال احمر، بیمارستانهای توانبخشی و روانی ، درمانگاهها ، سرای سالمندان ، مراکز نگهداری عقب مانده های ذهنی و مراکز کار درمانی میتونن مشغول به کار بشن .بعضیا هم در منازل بیمارا خدمات حرفه ای خودشون رو را ارائه میدن.

کلی ناگفته های دیگه هم حالا مونده هنوز از این رشته...باید عاشق باشی تا این رشته رو بخونی،باید انسانیت تو وجودت موج بزنه وقتی تو این رشته فعالیت میکنی،باید دلسوز باشی،با این رشته خودتو بهتر میشناسی،به رشد و بزرگ شدن خودت بهتر کمک میکنی....

 حالا جا داره من یه عقده هایی وا کنم اینجا :

فامیل قشنگم که پرسیده بودی نمیتونستی پرستاری بخونی؟

چرا قشنگم،چرا گلم میتونستم و تو کارنامه سبزم تا دلت بخواد پرستاری هم قبول شدم و اتفاقا راه نزدیک هم داشت و میتونستم راحت بعد دانشگاه بیام خونه و انقدر دردسر هم نکشم

ولی ضمن اطلاع گل روی شما کاردرمانی جزء اولویت های من بود(بعد ازفیزیوتراپی های تهران،اولویت پنجمم بود)...و من بنا به علاقه وافری که به این رشته داشتم اومدم این رشته.

 

 در ضمن این رشته تا دکترا هم جای ادامه تحصیل داره بعد شما فامیل عزیز بیا بگو:نمیتونستی هوشبری و رادیولوژی بزنی؟؟؟ای خداااااااااااااااا

 اونایی که اومدین مارو با رشته های بهداشت! و هوشبری! و رادیولوژی ! و تغذیهمقایسه کردین....هیچ حرفی باهاتون ندارم و فقط از خدا میخوام صراط مستقیم رو بهتون نشون بده

 

حالا قضاوت با خودتون...

 

راستی کاردرمانی چیه؟

حال خوب....

نزدیک عیده.خیلی ها از جمله من با نزدیک شدن سال جدید یه سری تصمیمات جدید برای زندگیمون میگیریم.

من به یه سری دلایلی که خودم هنوز بهشون پی نبردم نزدیک دوسالی میشه که حال خوبی ندارم،یعنی میخوام که داشته باشم همه چیز هم بر وفق مراد میگذره ولی حال خودم یجورییه که باید زد تو سرش که چه مرگته؟

کلا منفی گرا شدم،دچار روزمرگی شدم،کل زندگیم تو این چند وقت طبق عادت گذشته و لذت چندانی از زندگیم نبردم....حالا حرف زیاده از حال و روز این دوسال من....

فقط اینکه با این سال جدید تصمیم گرفتم  بشم همون آدم شاد دوسال قبل

همونی که همه خنده هاش از ته دل بود و با کلی امید و هدف های قشنگ زندگی میکرد

میخوام خودمو؛حالمو نو کنم.

میخوام با شروع 95 بهترین لحظه ها رو برای خودم رقم بزنم...

کلی تصمیمات جدی دارم واسه خودم.چه از نظر درس چه از نطر تفریح و ...

میخوام 95 شروع بهترین روزای زندگیم باشه...

یه جا نوشته بود:به یک اتفاق خوب جهت افتادن نیازمندیم!

من خودم میخوام اون اتفاق خوب زندگیم باشم.با نو شدن....

امیدوارم همه تو سال جدید به آرزوهای قشنگشون برسن و به تصمیماتشون و قول هایی که میدن پایبند بمونن...

 

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است

سلطان جهانم به چنین روز غلام است

سر آغاز

سلام.

گاهی خیلی حرف ها تو ذهن و قلب آدم میجوشه که گفتنش به آدم های دور و برت چندان جالب نیست....نیاز داری که فقط بنویسیشون تا خالی بشی بلکه چند نفر غیر از آدمایی که میشناسنت بخونن و نظرشون رو بگن...شایدم حالا خواننده خاموش از آب دراومدن!

هرچند الانا دیگه به لطف اینستاگرام و تلگرام و اون بنفش از کار افتاده(وایبر)  و الی ماشالا....دیگه کسی نمیاد وبلاگ بخونه....به قولی وبلاگ دیگه از مد افتاده...

ولی خوب به هر حال آقاااااااااااااااااااااااا من !برای ناگفته هام !به جایی غیر از دفترچه خاطراتم نیاز دارم...

همین دیگه