...

صبح است غزل بار کنم نوش کنیم؟

یا چای بیاورم بنان گوش کنیم؟!

 

#حمیده مهاجری

 

 

شوخی

مادر در حالی که عینکش روی نوک بینی اش قرار گرفته مشغول خواندن کتاب است.

با لبخندی موزیانه کنارش قرار میگیرم و لپش را میکشم و میگویم:عسل کی بودی توووووووو؟؟؟؟!!!

و ناگهان دستم میخورد به عینک مادر و شاپالاق عینک از روی بینی اش می افتد پایین...

من:وای

نگاه خشمناک مادر: و سکوتی که از صدتا فحش بدتر است!

وببخشید گویان و خنده ی از ته دل بنده:

 

پ ن1:مامانی موقع مطالعه بسیار جدی است

پ ن2:مامانی از اینکه تمرکزش را موقع مطالعه به هم بریزیم بدش می آید

پ ن 3: مامانی از اینکه لپش را بکشم هم بدش می آید

پ ن 4:ولی من این حرفا حالیم نیست

پ ن 5 :هلاک نگاه خشمناک مامان هستیم

این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی؟

طفلی به نام شادی، دیری ست گمشده ست

با چشم های روشن براق

با گیسویی بلند به بالای آرزو

هرکس از او نشانی دارد

ما را کند خبر

این هم نشان ما:

یک سو خلیج فارس

سوی دگر خزر

 

#شفیعی کدکنی

آرامش

دو هفته ای هست که اومدم خونه...

خودمو غرق کردم تو شعر و کتاب و فیلم و بیرون و همصحبتی با خانواده و...یه زندگی واقعی!

هوا هم که سرد شده و بارونیه؛زمستون به سلامتی داره خودی نشون میده...

بعد از یک فصل خونه نبودن، عجیـــــــــــــــــــب قدر این لحظه هارو میدونم...

 

اینا ته خوشبخیته...

خدایا...گل..چشمک...(نت ضعیفه آیکون شکلکا باز نشد برام..خخخخ)

تأمل

#خاطرات_نيل_آرمسترانگ

من آدم حساسی نيستم.
 وقتی خانه‌ی والدينم را ترک كردم گريه نكردم،
وقتی گربه‌ام مرد گريه نكردم،
وقتي در ناسا كار پيدا كردم گريه نكردم، و حتی وقتی روی ماه پا گذاشتم گريه نكردم،

اما وقتی از روی ماه به زمين نگاه كردم، بغضم گرفت.

با ترديد با پرچمی كه بنا بود روی ماه نصب كنم بازی می‌کردم. از ان فاصله رنگ و نژاد و مليتی نبود. ما بوديم و یک خانه ‌ی گرد آبی.

با خود گفتم انسان‌ها برای چه می‌جنگند؟

شصت دستم را به سمت زمین گرفتم و تمام دارایی‌ام و کره زمین با آن عظمت پشت شصتم پنهان شد و من اشک ریختم.

بزرگی گفت

چارلز بوکوفسکی میفرمایند:(چقدر تلفظ اسمش سخته..تشنج میکنه آدم!)

ما برای رنج کشیدن آفریده شده ایم،ولی به دنبال لذت بردن می گردیم.

باید پذیرفت که

تنها راه ادامه دادن

لذت بردن از رنج هایی ست که می کشیم!

کارورزی هایم4

بالاخره راهکار گریه نکردن الای رو پیدا کردم...

بعد از گریه و زاری های هر جلسه ش و عاصی شدن بنده! امروز متوجه شدم که عامل اصلی گریه ها، مادرشه...

بعنی چون میدونه مامانش نازشو میکشه الکی گریه مکینه تا مامانش دلش بسوزه و بغلش کنه...

با اون زبون شیرینشم حین گریه میگه:می تَلسَم !

امروز ولی مامانش رو فرستادیم بیرون ،اول گریه ش شدیدتر شد ولی کم محلی کردم و همگی مدام از اون یکی نی نی که کارش رو خوب داره انجام میده تعریف کردیم! دید کسی اعتنایی به گریه هاش نمیکنه آروم شد...البته بماند که همین آروم شدناش هم لحظه ای بود و بعد از چند دقیقه دوباره نق زدنش رو شروع میکرد...موقع نق زدنش هم همگروهیمون که بیکار نشسته بود یه گوشه رو صدا میکردم بیاد واسه بچه یه کم شکلک دربیاره بلکه بچه آروم بشه!خبیث هم خودتونین

بعد از الای کیس جدید اومد.

استاد جان هم یهویی گفت خانمِ ... شما بیاین با این کیس کار کنین.

بیماری FMF دارن!!!!!

من:چی استاد؟!

FMFیا همون تب مدیترانه ای از جمله بیماری های نادر به حساب میاد که چون خیلی نادر بود هرگز تصور نمیکردم حتی یکبار هم طی تجربه ی کاریم باهاش مواجه بشم! اونوقت شانس من!دقیقا افتاد واسه دوره ی کارورزیم!

خلاصه با راهنمایی استاد علایم بیماری رو به یاد آوردم و دستم اومد چه پلنی براش بریزم...

یه دختر 12 ساله ست...واسه جلسه اول راضی بودم ازش...احتمالا امشب یه کم عضله هاش درد میگیره

کم مونده بود همه ی تکنیکا رو روش پیاده کنم که استاد اومدو گفت تایمش تموم شده.

تازه داشتم نفس میکشیدم که دوباره استاد یه کیس دیگه داد بهم...یعنی داده بودش به مهتاب، مهتاب گفته بود بلد نیستم ، استاد هم انداخت تو دامن من

یه خانم55ساله مبتلا به SMA !

من : SMA ؟!!

لازم شد یه بار دیگه برم جزوه رو بخونم...یعنی من مطمئنم استاد وقتی داشت اینارو تدریس میکرد میگفت ممکنه هرگز باهاش مواجه نشین ولی واسه اطلاعات خودتون میگم!!!

یه ارزیابی اولیه انجام دادم و عجالتا واسه قدرت دستاش و کمربند لگنی یه کم تمرین بهش دادم ...و آخرین بیمار امروزم بود ..

یعنی وقتی استاد گفت آماده بشین برین سرویستون اومد یه نفس راحت کشیدم..خستگی از سر و روم میبارید..دارم برا مهتاب!

 

آقا من واقعا به این نتیجه رسیدم که هرچقدرم قدرت جسمیم رو بالا ببرم،باز هم توان کار کردن تو حیطه ی جسمی رو ندارم..یعنی فکر کنم به 5 سال نکشیده به هرچی آرتروز و دیسک و تحلیل عضلانی دچار بشم.

همون بهتره برم تو کار ذهنی و روان...

ولی خودمونیم خداروشکر این کیسای نادر رو تو همین دوره ی کارورزیم دیدم...تجربه ی خوبی شد برام

 

دلم اندازه ی حجم قفس تنگ است

از اول ترم خونه نرفتم...

هفته بعد کارورزیا تموم میشه و شروع فرجه های ماست.

نه حال اینجا موندن دارم نه حال خونه رفتن..

مسافرت؟دو هفته ای؟کجا؟تنهایی؟بقیه میرن خونه هاشون!

از طرفی بعد از امتحانمون بچه هارو دعوت کردم خونه،قراره بریم گیلان گردی...

 

نه

بهتره برم خونه..

کاش زودتر تموم بشه و برم...حالا که فکرشو میکنم دلم برای خونه و خونواده تنگ شده

دلم برای اتاق ساده ی دوست داشتنیم تنگ شده...

دلم برای خلوت تنهاییم تنگ شده...دلم لک زده برای آرامش

آرامشی که فقط تو اون خونه و کنار اون آدما به دست میاد..

یه آزمایشی بود میخواستم انقدر خونه نرم تا دلم تنگ بشه...و الان انگار وقتش رسیده...

...

دلم واسه خوابیدن تو اتاقم تنگ شده...واسه سکوت دوست داشتنی اونجا...

واسه اینکه برقو که خاموش میکنم هیچ کس جز خودم بیدار نیست...

حتی واسه اینکه شب بدون هندزفری ترانه گوش بدم تنگ شده...

همین چیزای به ظاهر کوچیک و ساده ...

و

مامان..بابا..داداش...

برم و تو آغوششون بچه بشم دوباره

با خیال راحت بچه بشم

بدون نگرانی

 

یه وقتایی لازمه از سرسختی دست بکشی...

به دستایی که دارن هر روز سنگا رو جا به جا میکنن استراحت بدی..

به پاهای تاول زده ت،به ریه های غبار گرفته ت ؛ به فکر پریشونِ نا آرومت ...

 

آخرین یلدای دانشجویی!

یلدا یلدا یلدا...

مسافر بغ کرده ی پاییز!

 

دم غروب بود ،بچه ها هنوز خواب بودن..رفتم لبو رو بار گذاشتم.تولد خاله و سالگرد ازدواج دایی رو هم با پیام تبریک گفتم.

ساعت 9کم کم بساط رو به راه کردیم.بستنی سنتی، باقلوا ، تخمه و بادوم و آلبالو خشکه! لبو ،کرانچی، انار و پرتقال و کیوی؛بساط یلدای ما رو تشکیل دادن.

حرف و بخور بخور...پاسور و مسخره بازی

ورود یهویی زینب و وحشت ما که خیال کردیم از سرپرستی اومدن و واکنش جالبمون برای مخفی کردن ورق ها(مژده طبق معمول بهترین واکنش رو داشت ،که همه ورقای تو دستش رو پرت کرد پشت سرش !و آمادگی یکی دیگه برای شیرجه زدن رو ورقایی که وسط پخش بود!)

بعد هم فال حافظ...

بساط رقص و ترانه های عهد بوقی.

از سر بیکاری روی آوردن به فال پاسور از نوع من درآوردی!به اسم فال زارت! و بعدش هم فال دارت! که تنها تفاوتشون این بود که دارت رو خودت ورق برمیداشتی،ولی زارت رو فال گیرنده برات انتخاب میکرد...

چقدر چرت و پرت سر این فالا گفتیم و چقدر از خنده دلمون درد گرفت بماند!چه آینده هایی که برای هم پیش بینی نکردیم!همه تباه!سیاه بخت!یعنی حتی تو تصوراتمون هم نمیتونیم خوشبین باشیم!

در آخر همخوانی ترانه ی شب طولانی!(که دیگه حالت تهوع گرفتم از بس هر پیجی رو باز کردیم داشتن میخوندنش)

 

و تا ساعت2بامداد این بساط  ادامه داشت...

اینم آخرین یلدای دانشجویی..با این جمع...تو این اتاق..اتاق 53!...

جشن گرفتیم شروع زمستون رو ...

خودمونیم پاییز خیلی زود تموم شدا!

 

 

هنوز با همه دردم، امیدِ درمان است

که آخری بُوَد آخر شبانِ یلدا را....(سعدی)