دستور و زبان گیلکی1

این پست بنا به درخواست دوست عزیزمان فانوس جان(خانم رحیم پور)برای یادگیری زبان گیلکی نوشته می شود....فلذا تقدیم می گردد به فانوس جان و دیگر گیلان دوستان و گیلانیانالبته اینجا زیان گیلکی  قسمت شرق گیلان منظور است....(و با عرض پوزش اگر کم و کاستی داره ، نقصی داره ،اشتباهی نوشتم چیزی رو...بذارید پای خامی و بی تجربگی)

ابتدا به ساکن عرض کنم که نوشته ام«زبان»!چون به استناد به یک کتابی!گویش گیلکی دارای لغات مشترک بسیار فراوان با زبان پلوی است، به همین دلیل می توان از آن به عنوان نوعی «زبان» هم یاد کرد!(ولی حالا ما به دلایل امنیتی و برخی گیر های دوستان مدعی علم و ادب ! همون گویش می گیم)

و حالا درس اول:

در قواعد این گویش مثل گرامر زبان انگلیسی،جای موصوف و صفت و؛ مضاف و مضاف الیه عوض می گردد!

مثلا عبارت «دخترِ گل» طبق این قاعده:گلِ دختر( که در اصل باید گفته بشه:گول دوختر! حرف «واو» در این عبارت زیاد غلیظ تلفظ نمی شود،بین « ُ » و «او» ! )

یا مثلا جمله ی : دل آسمان گرفته!.......«آسمانِ دیل» بِیته!

 

و حالا می پردازیم به یک سری لغات و اصطلاحات عامیانه:

ضمایر ملکی:

می:مال من          تی :مال تو                اونی: مال او

اَمی: مال ما         شیمی :مال شما       اوشُونی: مال آن ها

تی بلا می سَر: درد و بلات به سرم!

خاکَ می سَر :خاک تو سرم!

 

برخی لغات:

تَک :پهلو ،کنار.

پیتار : مورچه!

سیفتال : زنبور!

تور : دیوانه

لاکو : دختر

دِتَر : دختر

ریکه : پسر!

شو : شب!

کُول : موج دریا!

چَندی : چقدر

زِنِه : می زند!( البته برای فعل«می زند» هر جایی از «زنه» استفاده نمی شود!)

جمله :دریا چَندی کُول زِنِه :دریا چقدر مواج است!

دامُون :جنگل!

بیِه :بیا

گونی : می گویی!

کورا؟ : کجا ؟

فَنار فَنار : زار زار (گریه کردن!)

دانه( دَنِه) :دارد

ندانه( نَدَنَ ) : ندارد

تِرِه : تو را!

بُوتَم : گفتم

نُوتَم :نگفتم!

رِ : دقیق نمیدونم توضیحش چی میشه ولی نوعی آوا و نداست معادل فارسیش یجورایی همون« هی پسر!»

مثلا: «رِ تِرِه نوتَم مگه؟» : «هی پسر!مگه بهت نگفتم؟!»

 

مصدر «رفتن»:

بوشُوم : رفتم

بَشی : رفتی

بوشُو : رفت(حرف «ش» با کمی تشدید بیان می شود)

بوشو: برو !

بَشیم : بریم!

گوما بو: گم شو!

اَوَرِه بَبو : معنی لغوی:آواره شو!(برای اصطلاح «گم شو» در گویش گیلکی بیشتر از عبارت«اَوَره ببو» استفاده میشه)

 

یک شعر گیلکی:

 

یه دست تنها صدا دانه ؟ ندانه

بهار بی تو صفا دانه ؟ ندانه

بیِه تا بال به بال دامُون بگردیم

گونی دنیا وفا دانه ؟  ندانه

 

 

پ ن:پوزش از زبان مادری! بابت کم کاری ها و کم و کاستی ها 

گذری بر امروز

ساعت 10ونیم صبح تازه چشم باز کرده بودم و رو تخت داشتم واسه خودم کش و قوس میرفتم و فارغ از روزگار خمیازه میکشیدم...گفتم تو همین بین آنلاین بشم پیاما بیاد بالا.

مهم ترینش از مهتاب بود با این مضمون:

 امروز از ساعت 3 بعد از ظهر کلینیک!

من:الان آخه؟

خلاصه که قید وقت گذرونی رو زدم و بلند شدم کم کم کارامو انجام بدم و ناهارو زود بخورم و....

ساعت حدود 2و45 دقیقه همزمان باهم رسیدیم سر میدون...

کلینیک هم سه تا مریض اتیسم دیدیم؛یکی هم آسپرگر .آسپرگر عاااالی بود...یه بچه ی 6ساله...مامانش داشت حین تمرینا با کاردرمان صحبت میکرد که براش بیمه عمر باز کردیم و ...

کاردرمان گفت بزرگ شدی با این پول میخوای چیکار کنی؟

بچه:میخوام گاوداری بزنم!یه آرزوی کاملا متفاوت از بقیه ی بچه ها!بسی حال کردم...

ساعت یه ربع به 7 با عجله خداحافظی کردیم...هنوز از در کلینیک نزده بودیم بیرون که گوشی مهتاب زنگ خورد:اسماعیله!

بهههه شروع شد...

حالا تصور کنین مهتاب گوشی دستش تو عالم خودشون هی میگه و میخنده،من عین این مامانا دست مهتاب رو گرفتم که یه وقت ماشین بهش نزنه...نزدیک یه بستنی فروشی،میگم مهتاب یخ در بهشت میخوری؟

مهتاب:واااااای اسماعیل!صد دفعه بهت گفتم....

من:مهتاب!هوی!میگم یخ در بهشت میخوری؟با طعم زغال اخته...

مهتاب:ها؟آره زغال اخته واسه منم بگیر....

من:نه...میگم یخ در بهشت با طعم زغال اخته

مهتاب:آهان...آره آره منم میخوام...اسماعیل!!!!

(عاشق یخ در بهشت زغال اخته م)

یخ در بهشت رو خریدیم و رفتیم سمت تاکسی ها...راننده اشاره زد این ماشین...

من:مهتاب برو اون یکی،این یکی نه، اون یکی...رفتم درو براش باز کردم و کشیدمش !

حالا من تازه وقت کردم نی رو بذارم دهنم....اه اه اه...این که مزه هرچی میده الا زغال اخته!

بعد یه نگاه به مهتاب میندازم،تقریبا آخراشه!

مهتاب واسه منم میخوری؟

مهتاب در حالی که همچنان گوشی دستشه و داره با اسی خان حرف میزنه سر تکون میده که نه!

ماشین راه افتاده بود و من از سر بیکاری هی نی رو میذاشتم دهنم و ذره ذره از محتویات لیوان میخوردم و هی هم مواظب بودم تو دست اندازا نریزه.که یهو صدای پق پق از سمت مهتاب شنیدم!

برگشتم دیدم لیوانش خالیه و همچنان داره تلاش میکنه اون نیم سی سی مایع رو با نی بکشه بالا!

با صدای آهسته که مسافرا نشنون گفتم:مهتاب

یه لبخندی زد لیوان رو آورد پایین...(همچنان گوشی دستشه)

هنوز مدت زیادی نگذشته بود و داشتیم میرسیدیم که باز صدای هورت کشیدن مهتاب اومد...منم هی با آرنج میزدم تو پهلوش! و رومو میکردم سمت شیشه بغل و تو افق محو میشدم...

دیدم دست بردار نیست و صدای پق پق همچنان میاد....با یک اخم غلیظی برگشتم سمتش...در حالی که داشت لبخند ژکوند تحویلم میداد لیوان رو آورد پایین و در حالی که داشت میگفت:اسماعیل تو راهم فعلا قطع کن.خداحافظ...گوشی رو هم قطع کرد...گفتم سلام میرسوندی به اسی!چقدر فک میزنین بابا...

مهتاب:خخخخ...ببخشید....وای دعا کن مامانم اینا قبول کنن باران...(دعا کنین مامانش اینا قبول کنن)

رسیدیم ایستگاه ماشینای خطی و داشتیم میرفتیم سی خودمون که دوباره اسی زنگ زد...من و مهتاب هم همزمان:وااااااااای خدااااااااااااا

من:این مرد زندگی نیستا!یه لحظه هم گوشی از دستش نمیفته..از من گفتن!

 

 

ساعت حدود 8ونیم رسیدم خونه...

تازه خبر اینکه هنوز پتو متکای مهمونای دیروز رو جمع نکردیم که سری دوم مهمونا پیام دادن فردا اینجان...

 

اصلا هفته ی نوستالژی هاست...همه مهمونا ازون قدیمیان..

بریم که داشته باشیم

باشگاه

درحالی که سیب زمینی و تخم مرغ روی اجاق در حال قل قل کردن هستن تا بعد از آب پز شدن توسط اینجانب تناول شوند! اومدم یه پست همینجوری بنویسم!

آقا

به حد مرگ تو باشگاه عرق میریزیم!

تمرینات سخت و فشرده!چون شهریور یه مسابقه استانی قراره برگزار بشه!

نزدیک به یک سالی هست که ووشو رو شروع کردمدر اون دیار! به ما زیاد کشتی رو یاد ندادن!ماهی یه بار هم یه جلسه اگر کشتی بود میگفتن نندازین که آسیب نبینین،و فقط سایه کار کنین!

اما امروز برای اولین بار استاد اینجا گفت شما دونفر که تازه اومدین برین اون گوشه کشتی رو تمرین کنین

یه تشک پهن کردن و من و اون دختر جدیده موندیم و ارشد هم اومد بهمون کشتی رو یاد داد...

دیگه نگم براتون...مثل یک عدد دستمال کاغذی ما رو مچاله میکرد مینداخت...

میگم خب چرا میندازی؟!میگفت باید یاد بگیری چجوری بیفتی!

به حق چیزای نشنیده!افتادن هم نیاز به یادگیری داره حتی!

دوباره من میومدم بندازمش سفت منو میگرفت نمیذاشت..میگفتم بیفت دیگه اَه!!!!

ارشد خیلی جدی:باید همه تلاشتو بکنی و حریفت رو بندازی

.....

باید بگم اگر تشک نبود صد در صد یه آسیب خیلی جدی به کمر یا کتفمون وارد میشد...همونطور که ارشد منو اینور تر پرت کرد و با فلانجامون اومدیم زمینولی خداروشکر چیزیم نشد...فقط استاد دید و سر ارشد یه غری زد که مواظبش باش

از همه چیز این ورزش خوشم میادا فقط با کشتیش یه کم مشکل دارم..در اصل با افتادن مشکل دارم...

اینم تمرین کنم ببینم چه میشه..

باید تو خونه از داداش کمک بگیرم

هم اکنون موج 88 ردیفFM برنامه رادیو جوان پیشنهاد میشود

همراه با تماشای آسمان شب....(البته به شرطی که آسمون ابری نباشه! )

 

 

این گونه نیست که

امیدهایمان را

پاره کنیم و در باد

بگسترانیم....

از یاد مبر،

که زندگی

مجادله ایست زیر هر آسمانی...

#ناظم حکمت

تلقین

گاهی همه کار و زندگیش رو ول میکنه و میشینه جلو پام،هی دستامو میگیره و با بغض زل میزنه تو چشمام و میگه:چرا نمیخوای  قبول کنی که نمیشه؟!

نمیخوام به حرفاش گوش بدم...نمیخوام نگاهش کنم...میدونم میخواد فکرای خودشو بندازه تو سرم،میدونم میخواد که ببازم...میخواد کم بیارم...میخواد بزنم زیر همه چیز و بگم به درک!نمیشه دیگه خودمو بکشم؟!

میخواد پشت پا بزنم به همه چیز!

اگر بهش توجه کنم رویاهامو ازم میگیره...به همه شون میخنده و میگه:بروووو مال این حرفا نیستی آخه!

نمیخوام تحت تاثیر حرفاش باشم...میخوام ولم کنه و بره ...میخوام دست از سرم برداره..میخوام به فکرام سامون بدم و نمیذاره...میخوام برسم به چیزی که میخوام و نمیذاره...درست روی سربالایی مسیرم، میتونم قله رو ببینم...به اندازه کافی خسته هستم و درست همینجا داره فشاراش رو بیشتر میکنه...داره خسته ترم میکنه...انرژیم داره تحلیل میره

ولی چند روز پیش که باز نشسته بود و سعی داشت فکرای مزخرفش رو بهم تلقین کنه پا شدم رفتم باشگاه...

تمرین کیسه بود...بهاره میگفت مشت ، روپا...مشت ، روپا....

و من هی ضربه زدم..هی دقیق تر ضربه زدم...هی نفسم بیشتر گرفت.....هی میدیدمش گوشه سالن نشسته و با وحشت زل زده بهم و هی داره آب میره....و من هی آروم تر میشم!

انگار فهمیدم چجوری باید باهاش رفتار کنم...

دیر یا زود بالاخره نابودش میکنم این باران منفی باف درونمو!

 

پ ن:دوباره آسمانِ دیل پورا بو...

نمیدونم چرا دوست دارم همه چیز برگرده عقب

حدود 4سال برگرده عقب

و دوباره همه چیز رو از نو شروع کنم!

 

پ ن:کلینیک

حامد ابراهیم پور عزیز

پیچیده بود دور گلوی من
دستی که سفت کرد طنابت را
با نعش های مسجد گوهرشاد
دیدم دوباره کشف حجابت را!

مرداد، امتداد جهنم بود
خورشید، روی زخم نمک می زد
در کوچه های شهر کتک خوردیم
شعبان جعفری به تو چک می زد!

در چاه های نفت شنا کردیم
نفتی که خون مردم مشرق بود
آتش گرفت روسری ات در باد
تبعید سرنوشت مصدق بود

جنگل بزرگ بود...ولی تنها
جنگل چه سبز بود...ولی خونین
ما: چند تا پرنده ی پر بسته
در کاکُل سیاهکلی خونین

سقف قفس برای تو پایین بود
قد را اگرچه صاف نمی کردی
اعدام خسروی گل سرخی را
دیدی و اعتراف نمی کردی!

در کوچه های قرمز خرّم شهر
مُردم...فشنگ آخرت افتاد و
لبخند می زدند حرامی ها
چادر به گریه از سرت افتاد و...

#حامد ابراهیم پور

قدم نو رسیده

برق قطع بود.از گرمای هوا پنجره ی اتاق رو باز گذاشته بودم و دراز کشیده بودم روی تخت و مشغول خوندن...

داستان از دستم در رفته بود...سرمو برگردوندم سمت پنجره و نگاهمو دادم به شاخ و برگ درختا

همینطور که مشغول تجزیه و تحلیل و غرق در افکار خودم بودم؛یه گردالی سبز رنگ درست روی نوک شاخه ی درخت سیب توجهم رو جلب کرد!

خوب نگاه کردم!

عزیزممممممممممدرخت سیبمون بالاخره بار داد!برای اولین بار!

اونم فقط یه دونهکوچولوی من

من چرا انقدر ذوق کردم؟!

 

پ ن:خدایا

بی  خیال؟

فرض کنید ساعت 3 بعد از ظهر ، تو کلاس انقلاب اسلامی نشستین، در حالی که سرتونو برای تایید حرفای استاد تکون میدین ؛ دارین به این فکر میکنین که کاش برنامه ی جنگل آخر هفته کنسل بشه!و در همون لحظه یهو استاد صدات میکنه تا به سوالش جواب بدی!

خوب این وضعیت رو درک کردین؟الان دقیقا تو همچین وضعیت غریبی قرار دارم!

نمیدونم ...

دو تا از کلینیکا شکر خدا ردیف شد و دو روزی رو تا حالا رفتم و اومدم(البته بگم مهتاب هم روز دوم اضافه شد!)همه چیز میزونه...فقط گرمای هوا بدجور موقع رفت و آمد اذیت میکنه...

کاردرمان اول که تو بخش جسمی کار میکنه تاکید داشت روی کینزیولوژی و نوروآناتومی تمرکز بیشتری داشته باشم

کاردرمان دوم هم که مربوط به بخش ذهنی بود تاکیدش روی activity analysis و DSM بود....

و من هی غرق میشم تو دنیای کاردرمانی و این مسیر پر از فراز و فرود...

و اینکه جواب آزمایش رو میبرم پیش پزشک و باز هم تاکید میکنه روی نامیزون بودن هورمون ها...و باز هم یه دوره ی چهار ماهه ی دیگه در نظر میگیره با مصرف قرص و تاکید میکنه:سعی کن تو این مدت آرامش داشته باشی و ورزش و خواب منظم رو هم فراموش نکن تا بعدش ببینیم وضعیتت چجوری میشه!

 

و من فکر میکنم بعدش بازم وضعیت همینه.

که مشکلات جسمی بشر همه ش مربوط شده به روح و روان خسته!که بخشی از همین رشته ی تحصیلی هم مربوط میشه به درمان این روح و روان!اونوقت خودم....

مخلص کلام: تناقض تو زندگی موج میزنه!مسیر پر اضطرابی که توش قرار دارم با همه ی دوندگی ها و نگرانی هایی که فکر کردن بهشون طبیعیه ولی با وجود اینها باید مدام تکرار کنم بی خیال و خودمو به آرامش دعوت کنم...

 

موزیک نسبتا شاد«مریض» سینا خان حجازی که هم اکنون دوست جان فرستادن؛ برای شروع بی خیالی توصیه میشود!

یه کم تفکر

کلا جد اندر جد اهل همین دیارن و همینجا زاده شدن ...فقط یه مدتی شغل پدرش افتاده بود پایتخت.که میفهمین چه مدتی:

داشت صحبت میکرد از یه قضیه ای؛گفت تو این 23سالی که از تهران اومدیم اینجا اولین باره همچین جریانی رو میبینم!

گفتم چند سالته مگه؟

گفت 24!!!!

 

 

مونده بودم از حرفش بخندم یا به خاطر این تفکرش گریه کنم یا دلم بسوزه براش و یه دستی بکشم به سرش :|||

ارسالی از دوست جان!

چند روزی می شود مثل خزر توفانی ام
من فدای چشمهاتم دلبر گیلانی ام

 

سبز جنگل های گیلان سبز چشمان شماست

حافظ چشم توام ، مامور جنگلبانی ام

 

صد قصیده شرح چشمانت کنم بی فایده است

شاعر قرن ششم هستم خود خاقانی ام

 

ارمغانت شاخه ای زیتون منجیل است و من

امپراطوری بدون افسر یونانی ام

 

بی تو خورشیدی ندارد آسمان لحظه هام

من هوای رشت هستم دایما بارانی ام

 

نوجوانم کرده چشمت این خود نوستالوژی است

سخت بیتاب تب عشقی دبیرستانی ام

 

بی قرارم بی قرارم بی قرارم بی قرار

من تپش های تنی با روح سرگردانی ام

 

کور خواهم کرد چشمی را که دنبالت کند

با غرور و غیرتی در خون کردستانی ام

                    #سیروس_عبدی

 

پ ن:البته گوشزد کردم که رنگ چشم رو اشتب زدی

روز ما

یه دختر دارم شاه نداره

صورتی داره ماه نداره

از خوشگلی تا نداره

به کس کسونش نمیدم ...به راه دورش نمیدم...

خیلی از ما دخترا با این ترانه خاطره داریم، از بس که هی بابامون اینو برامون میخوند و ما غش غش میخندیدیم گاهی هم دوتا قر میومدیم این وسط...و باباجونمون صورتش مثل یه گل میشکفت و باهامون میخندید

احتمالا مامان هم میگفت:چقدر دخترتو ناز میدی!لوسش نکن!

 

بله و امروز رو ثبت کردن به نام ما...

ما که تو دنیای دخترونگی خودمون غرق بودیم و نذاشتن خار به پامون بره و فکر کردیم دنیامون تا ابد پر از پاستیل و رنگ صورتی می مونه...ولی هی که میگذره نظرمون عوض میشه...رنگای صورتیمون کم کم دارن محو میشن و گرایش پیدا میکنن به رنگ های تیره...

داریم یاد میگیریم جنگیدن برای زندگی مرد و زن و دختر و پسر نمیشناسه...باید بجنگی چون انسانی!و جنسیتت چیزی نیست که سختی ها رو از رو دوشت برداره...

داریم یاد میگیریم همه برابریم

مایی که تو بچگیمون سوگلی خانواده بودیم ولی حالا تو این سن میبینیم که همه چیز برعکسه

گله ها زیاده...خیلی کم و کاستی ها تو دنیامون وجود داره...خیلی از حق ها فقط به خاطر جنسیتمون ازمون سلب شده...و خیلی چیزای دیگه که خودتون بهتر میدونین و بیشتر از این میشه گزافه گویی..

و همچنین خیلی از رفتار های زشت و زننده هم متاسفانه داره بین بعضی دخترا رواج پیدا میکنه که به هیچ وجه شایسته یک انسان نیست...و همین رفتار ها عاملی میشه  برای رواج توهین ها و همون نگاه ابزاری و جنس دومی...

ولی قرار نیست که تا ابد اینجوری بمونه.هوم؟

یاد بگیریم...یاد بگیریم و یاد بدیم که همه برابریم

تفاوت های هم رو ببینیم و درک کنیم

درک کنیم لطافت روح یه دختر و تنهایی غرور یک پسر رو...

احترام متقابل رو رواج بدیم تو جامعه مون

من زمانی یک دختر خوب می مونم که تو یاد بگیری چجوری با من رفتار کنی و بر عکس...

 

به قول مامان بزرگ:انسان باشیم!

پ ن1:بنده به هیچ وجه از همون بچگی هم نه علاقه ای به پاستیل داشتم نه رنگ صورتی! و صرفا به خاطر اکثریت دخترا ،توی متن از این لغات استفاده کردم...

پ ن2:صبح داداش میاد روبوسی میکنه باهام میگه «خدا لبخند زد و تورو آفرید و بعدش یهویی زد تو پیشونیش و گفت ای وای دیدی چی کار کردم؟!گند زدم گند!»

اینم از داداش ما

 

 

 

این روز فقط یه بهانه ست تا فقط برای یک لحظه هم که شده به فکر بیفتیم چیکار کنیم که این نگاه سنتی تغییر کنه....همین

اینم وضع ماست

دیشب دوست جان پیام داد باز آه و ناله و فغان از یار!

ماجرا رو تعریف نمود و هی پشت سر هم حرف میزد...

من هم گاه گاهی یه چیز میگفتم که فکر نکنه حواسم نیست به حرفاش..

این میناله از یار ، یارش میناله از این...میری با یارش صحبت میکنی میگی آدم باش دیگه پسر! یارش هم یه حرفایی میزنه که آدم نمیتونه بهش حق نده!

در کل قهر و آشتی های اینا نه برای ما اعصاب گذاشته نه برای خودشون...

بعد خب میان مشورت میگیرن ازت...تو هم حرفتو میزنی...بعد که میرن باز کار خودشونو میکنن.و دوباره به یه مشکلی برمیخورن و باز تو شاهد آه و ناله های اونا میشی!

خب بابا پای منو از این جریان قهر و آشتی تون بکشین بیرون!

ما شدیم مسخره ی قشر عشاق!

...

مبارزه

تازه خبر اینکه:صبح همراه بابا زدیم بیرون در جست و جوی کلینیک و سر آخر دست خالی برگشتیم و فقط دو نفر شماره تلفنم رو گرفتن و گفتن بعدا باهام تماس میگیرن...

تماس میگیرن؟!یه در صد فکر کن

امروز موقع برگشت بابا بهم گفت:تازه اولشه...از این به بعد دیگه هیچی تو زندگی راحت به دست نمیاد!

...

آره راحت به دست نمیاد...

 

« وقتی پاهایت چنان خسته اند که به زور راه می روی یک راند دیگر مبارزه کن.
 وقتی بازوهایت چنان خسته اند که قدرت گارد گرفتن نداری یک راند دیگر مبارزه کن.
وقتی که خون از بینی ات جاری است و چشمانت سیاهی می رود و چنان خسته ای که آرزو می کنی حریف مشتی به چانه ات بزند و کار را تمام کند یک راند دیگر مبارزه کن
و به یاد داشته باش انسانی که همواره یک راند دیگر مبارزه می کند هرگز شکست نمی خورد.»

جیمز کوربت

پرید که

هیچ کس خانه نیست

تنهای تنهام...

نشسته ام روی مبل سه نفره ی رو به تلویزیون و تنها نوری که دیده میشود نور مانیتور لپ تاپ است....

 

عه!همین الان بابا اومد خونه ..ضد حال زد تو حس نویسندگیمونتازه میگه چرا تو تاریکی نشستی؟