جدا از تعریف کلی،که به دومین روز از ماه آبان دوم آبان میگویند!؛در این روز باشکوه و فرخنده موجودی لطیف و فرشته خو!بر زمینیان منت نهاد و پای بر زمین کوفت!
ازین موجودات یهویی بودش
که صاحبانش با مطلع شدن از وجود وی قصد جانش را نموده!و تلاش کردند تا وی را ساقط نمایند از حیات...
اما
ههه...زهی خیال باطل!امر شده بود که ما باشیم!پس ماندیم! و ضد حال زدیم بهشون خخخخ
بله خلاصه
روز دوم آبان،حوالی ساعت 8 صبح،بعد از درد های شدید مادر،بالاخره رضایت داده و دنیای تاریکی را رها کردیم و پریدیم رو زمین فانی شما.
(روایت داریم ساعاتی بعد از تولد نوزاد،آسمان شروع به باریدن کرده و حالا نبار کِی ببار...از این باران های دوهفته ایِ جانانه ی مختص منطقه
هوا هم بس ناجوانمردانه سررررررررد)
چندی بعد در حالی که همگان از فرط خوشحالی از وجود چنین جواهری!جامه ها از تن میدریدند و منزل را گلباران میکردند؛پدر از سفر باز میگردد و میگوید:Wooooooooowچه دختری چه دختری...
و اشکی از سر شوق و بسی شرمندگی در چشمان دو فنچ عاشق جمع میشود و یزدان را شکر گفته و اظهار ندامت میکنند از اون جریان سقط و اینا...
بعععله...
نوبت به نامگذاری میرسد...در حالی که بعد از گذشت یک هفته همچنان همگان مارا «هوووی» خطاب میکردند،پدر برای گرفتن سجلد اقدام مینماید و در یک عملیات انتحاری و یهویی با اسمی باز میگردد که جز هیچ کدام از گزینه های پیشنهادی نبوده!!!!و همه اینجوری میشن:
(یعنی باباجان در مسیر رفتن به ثبت احوال به صورت کاملا یهویی این اسم به ذهنش میرسه!!!بععععله
)
بعد هم که بعععععله دیگه ما هی بزرگ میشیم هی بزرگ میشیم هی بزرگ میشیم....
هی حرص میدادیم هی جیغ میزدیم هی عبارت«برووووو» رو از همون ابتدای زبون باز کردن به کار میبردیم و ....جمع میبندم یعنی منو باران...خخخخ
تا اینکه شدیم اینی که الان هستیم!
دختری موفرفری با چشمانی به قول برادر گاوی!165 سانت قد و 50 کیلووزن
تو پرانتز عرض کنم 5 کیلوکاهش وزن داشتم توتابستون!
الانم تمام سعی م رو دارم میکنم که جبران کنم.
هعـــــــــی...دیروز که دوسانس باشگاه بودم!هدیه تولد خودم به خودم یک عدد دست و پای کبود شده و دردناک بود...موقع برگشت هم که واسه بروبکس شیرینی خریدم کوفت کنن.
با تشکر فراوااااااااااااااااااان از تمامی دوستان جوووووونی و فامیلان گرامی و ارجمند که شرمنده کردن مارو....
اما یک نکته اساسی و بسیار مهم برای آخرین مطلب این پست:
فهمیدین که من ازین بچه یهویی ها بودم دیگه!بعدشم والدین گرامی اولش نخواستن که من باشم دیگه!بعدشم 9 ماه برای انتخاب اسم بنده وقت داشتن ولی هیچی به هیچی گذاشتن تا یک هفته بعد از ولادت!اونم یک اسم یهویی...(اینا یعنی چی خب!
)
حالا:تمام دیروز من یه حواسم به گوشی که الانه که مامان یا بابا بزنگن!هرچی باشه ما راه دور و شهر غریب و بعد هم تولد و ...
آقا هی ما صبر صبر صبر...اع اع اع!ساعت شد 9 شب!دیگه نمیتونم ...
پیام دادم تلگرام واس باباجان!بعد اس دادم که پدر آنلاین شو لطفا!بعد دیدم پیام نرسید،زنگ زدم بهش دیدم میگه در دسترس نیست!
زنگ زدم مامان دیدم گوشی رو برنمیداره
زنگ زدم خونه در حالی که بغض راهِ نفسمو بسته بود مامانی با یک صدای الوی دلنشین همه ی بغضم رو پروند...
بابا کنارش بود داشتن باهم فیلم میدیدن
بعد میگم مامان جونم فکر نمیکنی یه چیزی یادت رفته؟
میگه چی؟میگم فکر کن،چندسال پیش تو یه همچین روزی....
بعد از یه مکثی گفت وااااااای تولدتهههههه؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!


بعدشم گفتم یعنی از دل برود هرآنکه از دیده برفت دیگه؟!
گفت چی؟خجالت بکش!
تو باید به من تبریک بگی این روزو!من که یه عمر برات زحمت کشیدم،درد کشیدم ،خون دل خوردم تا تو شدی اینی که الان هستی
راست گفت خداییش
خسته نباشی مامان جان
بعد هم گفتم به اون بابای بی معرفتم بگو یه نگاهی به اون تلگرامش بندازه !نگاه هم که میکنه جواب بده خواهشا!...بعد ازون ور صدای قاه قاه بابا
باهاش قهرم اصن
آخرشم مامان کلللللللللللللللللللـــــــــــــــــــــی عذرخواهی کرد و گفت درگیر بودن امروز و مشغله ذهنیش زیاد شده و...
اعتراف میکنم دیروز خیلی دلم براشون تنگ شده بود
راستی دوستان جان!عین آدم نمیتونین تبریک بگین؟!یعنی من هرجور بهتون تبریک میگم شما باید عین همونو به آدم برگردونین؟
خل و چل تر از خودمون خودمونیم
من باران!22 سال و یک روز دارم....