با تو دلم گرمه ، بى تو جهان تنهاست...

دارم رو ترجمه ای که استاد داده کار میکنم...صدای بارون شدید از بیرون میاد،مامان و بابا هم تو حیاط دارن پلاستیک میزنن پشت پنجره که سرما نیاد تو.

صدای مامان بزرگ رو میشنوم که صدام میکنه...از تو اتاق میگم بله؟

گوشاش سنگینه نمیشنوه...دوباره صدام میکنه...تند تند یه پالتو و کلاه میپوشم و میرم بیرون میبینم مامان بزرگ رو ایوون منتظرمه...میرم جلوتر میگم سلام مامان بزرگ.جانم؟کارم داشتی؟

میگه بیا ماچت کنم...

لپ لپ، پیشونی ،روی شونه ،آخرشم یه «بلامیسر»  و «چشمونه قربون» میچسبونه تنگش و میگه ایشالا پیشرفتای بیشترت رو ببینم...ایشالا هرچی میخوای مثل یه دسته گل برات آماده باشه!

خداحافظی میکنه و میره...

 

- از مهربونی های بی حد و حصرش خبر دارم...

نتایج انتخابات

نتایج انتخابات انجمن کاردرمانی

نفر اول: دکتر میترا خلف بیگی
نفر دوم دکتر مهدی علیزاده
نفر سوم آقای عماد ملازاده
نفر چهارم آقای محمدرضا اسدی
نفر پنجم آقای مالک امینی
نفر ششم خانم فائزه دهقان
نفر هفتم آقای امیر حسن کهن
بازرس جناب اقای مسعود غریب

تعداد كل آرا ١٤٦راي
 
صميمانه به اعضاي منتخب جامعه كاردرماني تبريك عرض نموده و آرزوي بهترين ها و سلامتي را براي ايشان  مسئلت داريم🌷

حادثه در کمینه

چهار سال پیش بود...اواخر تابستون.

یکی از پسرای فامیلمون تازه گواهی نامه گرفته بود ،تازه هم نتیجه کنکورش اومده بود:مهندسی هوافضا!

اوج خوشی هاش بود...

تو یه روز بارونی،پشت فرمون،با یه بی احتیاطی با یه موتوری تصادف کرد...

موتوری درجا فوت شد...

در حالی که اون فرد فوت شده ،همسایه ی دیوار به دیوارشون بود...و همیشه اونو «عمو» صدا میکرد.

خانواده متوفی رضایت دادن...ولی عذاب وجدان اون حادثه هنوزم با این جوونه

هنوزم گاهی کابوس میبینه...هنوزم آرامش نداره...

هنوز بعد از چهارسال با خاطره ی اون روز دست به گریبانه.

 

-امروز دیدمش...ظاهرش مثل یه مرد سی ساله است!

زاپاس

همین دیگه ، زاپاس

واسه یه عده فقط نقش زاپاس رو ایفا میکنی.


ما پادشاه را کشتیم، سعی کردیم دنیا را تغییر بدهیم.
حالا تنها چیزی که گیرمان آمده، یک پادشاه جدید است که از قبلی بهتر نیست.
اینجا سرزمینی ست که برای آزادی جنگیدیم ولی حالا برای نان میجنگیم.
نکته ی عدالت این است که همه وقتی برابر می شوند که مُرده اند.

👤 #ویکتور_هوگو

ایششششش

یه عده ای هم هستن همش توهم اینو دارن که ما به پسرشون چشم داریم!

یکی نیست بره بهشون بگه که اول برو پسر خودتو جمع کن که هی ابراز علاقه نکنه بعد بیا بگو:پسرمو عمرا به آشنا نمیدم!

 

نه تورو خدا من الان منتظرم فقط که تو واسه پسرت بیای خواستگاری

والا به خدا...

به خانه برمیگردیم

سلام

از خونه پست میذارمبالاخره گفتم تحریم بسه و به آبگوشت گرم خانواده بازگشتم(شام هم آبگوشت داشتیم اتفاقا)

آقا ما از اتوبوس پیاده شدیم دیدیم پدر جان کنار خیابون منتظرن که ما شرف یاب بشیم

خلاصه که من فقط به یه بغل ساده و روبوسی قناعت کردم تا برسیم خونه...

همین که بابا نگه داشت پیاده شدم درو باز کنم ،دیدم در باز شد!مامان خودش اومده بود دم در...

مامان با یه ذوق بی اندازه ای آغوش باز کرده بود برام...تو چشماش حلقه ی اشک برق میزد...دویدم سمتش و روبوسی و ذوق و قربون صدقه و ...

مامان هم هی منو تو بغلش فشار میداد میگفت دخترکوچولوم!باران کوچولوی من برگشته

و بعد نگاه کرد به بابام و گفت: آخه ما کجا فرستادیم بچه هارو ؟!

بعد هم دست تو دست رفتیم داخل و تازه باران درونم خودش رو بروز داد..آقا جیــــــــــــــغ بعد پریدم بغل مامان و چلوندمش....بعد هم جیـــــــــــغ رفتم بغل بابا و چلوند منو...خخخخ  داشتن از خنده غش میکردن..مامان گفت باز اومده نیومده جیغ زدنت شروع شد؟!

یه لحظه هم نگاه از هم نمیگرفتیم...و بعد وراجی های من شروع شدتا همین الانم داشتیم حرف میزدیم..البته بیشتر من...کل عکس های این مدت رو هم بهش نشون دادم...مامان بنده خدا هی چشماش رو میماله و با خواب آلودگی میگه بگیر بخواب...میگم نه صبر کن اینم ببین

 

 

 

 

خونه خوبه...خونه جای زندگی فرشته های زندگیمه.

اونا که من قدرشونو نمیدونم...

نعمت بزرگیه که وقتی میای خونه آدمایی باشن که از ته دل از اومدنت خوشحال بشن...حضورشون...لبخندشون...لحنشون و... همه و همه با هیچ ثروتی تو این دنیا قابل قیاس نیست.

و تو باید به خاطرشون هزاربار سر به خاک بذاری...ولی اینکارو میکنم؟!قدرشون رو میدونم؟چندبار رنجوندمشون؟چندبار سعی کردم خوب باشم؟چندبار دلشون رو به دست آوردم؟

 

هربار که میام و میبینم برف رو موهاشون بیشتر نشسته و خط خط های صورتشون بیشتر شده،دلم میلرزه...میلرزه از نادونی هایی که در حقشون کردم...ملرزه از نبود فرصت...

دارم چیکار میکنم؟واسه آدمایی که تمام عمر و جوونیشون رو گذاشتن پای من دارم چیکار میکنم؟هنوز هیچی نشده غرق شدم تو دنیای خودم...اصلا من حتی اگه بالاترین مقام علمی رو هم داشته باشم بدون وجودشون برام ارزشی داره؟

به خدا که نه.

 

خدایا شکرتقدر داشته هامون رو بدونیم...سفرکرده ها هم روحشون شاد

برید کنار غرق نشید

تلفنی دارم با مامان در مورد تعطیلات پیش رو و اینکه چه روزی میرم خونه صحبت میکنم.

برگشته میگه:تازه رفتی که!میخوای بیای؟!!!!!

خوش گذشته بهشوناز اول مهر تا حالا نرفتم خونه.من دیگه حرفی واسه گفتن ندارم

multiple-personality disorder

+خخخخ

 

-به من میخندی؟

 

+آره دیگه

 

-چرا خب؟

 

+وااااای دارم میترکم...خب آخه وضعیت خودتو ببین

 

-چشه مگه؟

 

+چش نیست گوشه...خخخ خیلی باحالی خداییش

 

-باز گفت

 

+راست میگم دیگه...ههه حقیقت تلخه خب

 

-فعلا که واس شما خنده داره

 

+ههههههههه

 

-خیلی مسخره ای میدونستی؟

 

+آره..خخخخخخ

 

-هه کوفت ...خودمم خندم گرفته

 

+ایول کم کم داری میشی مثل قبل

 

-ایش

 

+خخخ...ببین منو...بی خیال...یعنی کلا بی خیال

 

-آره خب بی خیال

 

+بیا تو گروه خودمون دوباره...

 

-نوچ

 

+اه اه اه دختره ی اونجوری... بیا دیگه...حالا باید نازتو بکشیم؟خودت میگفتی یه مشت خل و چل با هم تشکیل اجتماع دادیم...بیا دیگه خل و چل

 

-بیام دیگه نمیرما!

 

+کی تو؟هه...جک نگو تورو خدا

 

-باشه...شرط میبندم

 

+سرچی؟

 

-لفت د لایف

 

+چ خوب ...حتما؟

 

-آره حتما...مثل همیشه پای حرفمم

 

+آره اینو میدونم...شرط خوبی هم هست ببازی همه مون راحت میشیم

 

-آره رفتن من مساوی میشه با رفتن همه تون

+اوکی ...بی خیال هندیش نکن...برگشتنت مبارک..دلتنگت بودیم اتفاقا...

 

 

پ ن:

آرایه های ادبی یعنی این

حال خراب حضرت پاییز ،مال من

شأن نزول سوره ی باران به نام تو

تنها نه من به مهر تو آذر به جان شدم

دلتنگی دقایق آبان به نام تو...

 

مکن ای صبح طلوع...

آقا تا الان که ساعت 3 بامداد یکشنبه ست من از 6 جلسه ی کینزیولوژی،4تاش رو کامل خوندم و 5می رو هم نصفه که بقیه ش رو چون بلدبودم از قبل نخوندم...با این حساب فقط یه جلسه رو نخوندم...تازه همینا رو هم باید یه مروری بکنم بس که فراره...

ولی خسته م...ان شاالله صبح مرور هم انجام میشه

اما

یه حس گندی بهم میگه فردا استاد میخواد ضدحال بزنه و بیشترین مانورش رو بذاره رو جلسه 6!اصلا یه حال غریبی دارم...

میان ترمه...اگر خوب بشه نمره ها حذفی!

امروز رو طبق عادت شب امتحانی، بکوب عین ------- خوندم!

ولی وقت کمه..باز نیاز به مرور دارم

 آخخخخخ یاسی لجبازی لجباز!آدم خوبی هستیا ولی من که میدونم فقط و فقط و فقط واس اینکه حرفت دوتا نشه گفتی الا و بلا همین یکشنبه کل 6جلسه امتحان!!!

والا خودت میدونی درست تحلیلیه...اونم با اون سوالای جناب عالی..خب آدمِ خوب!یه ذره با ما راه بیا دیگه...به جون تو مفصل Hip  و Knee مون درد گرفته از بس حرکت زدیم روش...یعنی تو کتابخونه هی بلند میشدیم Tilt hip و shift hip رو انجام میدادیم تا تونستیم بفهمیم جریان چیه!بعد بچه ها هی میان پیشم حرکت رو انجام میدن میگن درسته این؟بعد خودم دوباره بلند میشم و صحیحش رو اجرا میکنم...اصلا یه اوضاعیه ها...

حالا اینا رو میشه از خودمون بفهمیم...ولی بقیه مباحث؟هی دنبالشون تو joint و نتر و سایت و گوگل و چی و چی و چی بگرد...هی هم وقتت بیشتر گرفته بشه...

انصافه واقعا؟میخوای ما خوب بفهمیم یا نه؟

ای بابااااااااا....

ببینیم فردا چه میشود

غصه نخور

سلسه ی موی دوست حلقه ی دام بلاست

هرکه دراین حلقه نیست فارغ از این ماجراست...

 

 

داشتم به رخداد ها فکر میکردم...گذشته رو یه همی زدم و یه چیزای خیلی قشنگی رو به یاد آوردم.

به سال های دبیرستان فکر کردم،روزای بلاتکلیفی کنکور که بالاخره کدوم رشته؟غیر از پزشکی رشته ای رو نمیدیدم که بتونه روحم رو ارضا کنه،به پزشکی و سختی هاش هم که فکر میکردم حس میکردم توان زندگی باهاش رو ندارم.

مونده بودم...الان تمام اون دعاهام رو یادم میاد که میخواستم خودش یه راهی رو بذاره تو مسیرم که مناسب باشه با معیار هام...گفتم تلاش ازمن تهش با خودت...

و بعد یهو اون برنامه تلویزیونی و جرقه ی کاردرمانی تو ذهنم!که خود همون چیزی بود که من انگار همیشه دنبالش بودم...

و بعد آرزوی بعدی:زندگی خوابگاهی و دانشگاه راه دور!با هدف سختی کشیدن و بزرگ شدن...زندگی با آدمای مختلف که از جنس من نباشن و زمین تا آسمون فرقشونه باهام،و من همه ی تفاوت ها رو ببینم و صبوری رو یاد بگیرم...

و همون شد که میخواستم

همه چیز همون شد که میخواستم

همون راه و همون معیار ها....با یه ترتیب خاصی دارن برام پیش میرن

و من الان دارم با یه نگاه متعجبی به این روند نگاه میکنم و بیشتر از همیشه خم میشم در برابر این بزرگی...

این رشته،این دانشگاه،این محیط زندگی،دوست ها و آدم هایی که تو این مدت دو سال و خورده ای باهاشون در ارتباط بودم و زندگی کردم،تمام اتفاقات خوب و بد و یهویی که برام پیش اومده...

و حتی همین تابستون که داشتم به هنر و کارهای فرعی فکر میکردم و یهو اومدم خوابگاه دیدم هم اتاقی های جدید همونایی هستن که دارن منو هل میدن به پرداختن به این علایق ...شعر خوانی...خطاطی...ورزش رزمی...آرامش روحی ...حتی آشپزی! و خیلی چیزای دیگه

 

یکی کار خودش رو خوب بلده این وسط.شاید ما فراموش کنیم چی خواستیم ولی اون یادش میمونه و همه چیز رو به موقعش آماده میکنه

:|

تو  را  که  عشق  نداری
تو  را  رواست،
بِخُسب...

#مولانا

 

پ ن:چه بی ادب

رفیق لحظه های من...

الهی "دردهایی" هست كه با هیچ گوشی نمیتوان گفت...

"گفتنی‌هایی" هست كه هیچ قلبی محرم آن نیست...

الهی "تلاش‌هایی" هست كه جز به مدد تو ثمر نمی‌بخشد...

تغییراتی هست كه جز به تقدیر تو ممكن نیست...

دعاهایی هست كه جز به "آمین تو" اجابت نمی‌شود...

الهی "قدم‌های گمشده‌ای" دارم كه تنها هدایتگرش تویی...

"افكار آشفته‌ای "دارم، كه تنها سامان دهنده‌اش تویی...

الهی مرا تو دعا كن ...
برای من تو دعا كن ...
دعای مرا تو دعا كن ...

و بیتی دیگر...

عشق ما را
پی کاری به جهان آورده است

ادب این است
که مشغولِ تماشا نشویم

#صائب_تبريزی

ﻣﺎ ﺩﺭ ﻫﻴﭻ ﺣﺎﻝ
ﻗﻠﺐ ﻫﺎﻳﻤﺎﻥ ﺧﺎلی ﺍﺯ ﻏﻢ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ
ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﻏﻢ
ﻭﺩﻳﻌﻪ ایست طبیعی ﮐﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﭘﺎﮎ ﻧﮕﻪ می ﺩﺍﺭﺩ
ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎی بی ﺍﻧﺪﻭﻩ
ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎی ﻣﺘﻌﺎلی ﮐﻠﻤﻪ
ﻫﺮﮔﺰ "ﺍﻧﺴﺎﻥ" ﻧﺒﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﻮﺩ
ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺻﺎفی ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺳﺎﺯ ﻧﺘﺮﺱ

#ﻧﺎﺩﺭ_ﺍﺑﺮاهیمی

رفت...

یه دوستی داریم به اسم زهره...فوق العاده خوب و خونگرم و نجیب و خانوم و متین و ...

خلاصه که خیلی گله.

اتاق کناریمونه...حدودا یک ساله که باهم مراوده داریم.

امروز یهو اومد خداحافظی!

چی شده؟کجا؟

از پرستاری انصراف داد! قصد داره هنر بخونه

به خاطر تصمیمش خوشحالم ... ولی بدجور دلمون گرفت...من که اصلا باورم نمیشد فکر کردم داره شوخی میکنه...گفت از قبل تصمیم داشته...الانم وسیله هاش رو جمع کرده بود کمک کردیم بردیم براش تو ماشین خواهرش اینا گذاشتیم و تمام!

من و حدیث بغ کرده ازش خداحافظی کردیم و کلی آرزوهای خوب و موفقیت و بدرقه اش کردیم و رفت به سلامت...دلمون براش تنگ میشه مسلما...

اومدیم اتاق با ناراحتی میگیم فکرشو بکن سال آخر ماها چجوری باید از هم جدا بشیم!مژده که زد زیر گریه قشنگ.

بعد کلی از وسیله هاش رو بهمون داد...وسیله های یخچال و میوه و نمک و خلاصه هر چیزی که لازمش نمیشد.

دمش گرم تاید تموم شده بود رسوند بهمون...خخخخ

هــــــــــــــــــی...

آره دیگه زهره رفتش... 

 

💕💕

هر کسٖ آزارِ منِ زار پسندید، ولی
 نپسندید دلِ زارِ من آزارِ کسی ...

#شهریار

و اما عشق...

قدر کسی بدان که بداند بهای عشق

 

تب کن برای آن که بمیـــــــرد برای تو...

ترم 5

امروز با فراغ خاطر دست زیر سر زده و رو به سقف دراز کشیده بودیم و با دوستان مشغول غر زدن از سخت گیری های جدید اساتید بودیم که یکدَفَگی!حدیث گفت:تازه این ترم فقط یک هفته فرجه داریم!

بعد ما در حالی که کم مونده بود سرمون بخوره به تخت پریدیم و گفتیم :چـــــــــــــــــــــــی؟؟؟؟؟؟

بعععععله گاو ما زایید اونم دوقلو!

خب ما در خیالات خام خودمون همچنان با این تصور روزگار میگذروندیم که طبق معمول حداقل دوهفته فرجه داریم...

مسئولین دانشگاه هدفشون چیه دقیقا؟!

اینجوری شد که ما استارتمون زده شده واسه نوشتن جزوات که صد البته یه مروری هم میشه برامون.

امـــّـــــــا...

من دقیقا این ترم بیشترین فشار داره بهم وارد میشه:

شام که خودم درست میکنم(اکثر وقتا نوبتی با حدیث و ننه جان)،ازون طرفم دوروز در هفته باشگاه،سه روز در هفته هم کلینیک.

از طرف دیگه هم استادامون نمیدونم دقیقا چه ویروسی بهشون منتقل شده که رفتن تو کار ترجمه!یکی رو که هفته اول مهر نوبت بهم افتاد و حل شد،الان باز همون استاد یه ترجمه دیگه داده 7صفحه ای،اون یکی استاد هم یه ترجمه داده واس هرکس حدود 30 صفحه که باید همون رو کنفرانس هم بدیم !!!

هدفشونم اینه که ما به تکست خوندن عادت کنیم!

کلاس زبان هم فعلا بی خیالش شدم...یعنی میخواستم فقط برای تکست،زبانم رو قوی کنم که آقای بابایی(کاردرمان گل کلینیک معلولین ذهنی)فرمودند:« ولـــــــــــــــش کن بابا!منی که میبینی زبان رو سه بار افتادم!یعنی در حد صفر بوده زبانم ولی انقدر تکست خوندم که عادت کردم و راه افتادم.»

حالا منم نه فقط به خاطر حرف ایشون ،واقعا وقت ندارم،فعلا به همین تکست خوندن های اجباری افاقه میکنم تا ببینم چی میشه...

و

با همه ی این حرفا خواستم بگم وقت کمه...یه امتحان میان ترم افتاده واسه هفته بعد،یه کنفرانس هم (علاوه بر اون کنفرانس ترجمه) در راهه...جزوه ها هم که ناقص.

هرچی هم فکر میکنم تو این مدت وقتی رو به اون صورت هدر ندادم،واسه خیلی چیزاهای مفید وقت صرف کردم و از این جهت خیلی راضی ام...اما درس هم جای خود دارد!

این مدت رو باید فشرده برنامه بچینم که یه ذره کارا پیش بره و کمی آسوده بشم...فرجه هم که با این حساب نمیتونم برم خونه...فقط یه تعطیلی آذر ماه رو میرم و برمیگردم...

آخ آخ اول دی هم کنگره کاردرمانیِ و امسال رو دیگه با بچه ها تصمیم گرفتیم که بریم.سه روزه ست.

 

وویس ها رو تقسیم کردیم با سپید و حدیث که کمتر وقت بگیره(از این کارا زیاد انجام دادیم ولی وسطش بهم ریخته همه چیز)

دو هفته رو فشرده کار کنیم واسه جزوه ها 80 درصد قضیه حلّه...(امسال این استادجان مرضیه خانم بامبول درآورده میگه اسلایدا رو نمیدم...یعنی میشه ازش گرفت ها آخر ترم!ولی الان نیاز داریم که بخونیم...باز خوبه من سر کلاس 70 درصد مطالب رو مینویسم،فقط باید وویس گوش بدم و جا افتاده ها رو تکمیل کنم)

هوووووف خواب و چرت سر کلاس هم همچنان به شدت ترم های پیش پابرجاست،نصف جا افتادن تو جزوه نویسی هم به همین علت رخ میده...یعنی من موندم اساتید چجوری با قیافه های خواب آلود ما خوابشون نمیگیره.

راستی اینم که دیگه گفتن نداره دیگه:ترم 5 سخت ترین و فشرده ترین ترمه!

 

خب دیگه...فک کنم نوشتم اون چیزی رو که باید.

فقط فشرده...منم دیگه احتمالا نمیتونم تا یه مدت بیام...یعنی حداقل تا هفته بعد که این امتحان کینز شرّش کم شه

 

موفقیت و پیشرفت های روزافزون تو روح هممون

Happy Occupational Therapy day

با یک روز تاخیر اومدم تا از چیزی به اسم عشق بنویسم.

عشقی که تو رو طوری زیرو رو میکنه که نمیدونی چطور از کسی که این عشق رو بهت داده تشکر کنی...

و نگاه کنی به گذشته ت و ببینی انگار از همون اول هم همه چیز دست به دست دادن تا تو قرار بگیری تو این مسیر.

پا میذاری تو یک عرصه ی مقدس تا همراه هستی هایی بشی که به خاطر یک نقص ، از زندگی عادیشون باز موندن.

و تو با تمام وجود و صبرو حوصله ای که از خودت سراغ نداری،تلاش میکنی تا هستی به اندازه یک درصد هم که شده بهبود پیدا کنه

که همراه با سختی ها و دردهایی که متحمل میشه تو خودت بغض کنی و با دردش درد بکشی...

و در پایان جلسه ؛وقتی تونسته برای اولین بار بدون غلط تردمیل بزنه و درحالی که هم تو خوشحالی و هم هستی، با ذوق بپره بغلت وبا لکنت با مزه ش بگه:خاله دوسِت دارم...

و تو لبریز بشی از عشق...عشقی که هستی و هستی ها اونو بهت هدیه میدن

که شاید یک نقص جسمی یا ذهنی داشته باشن ولی درعوض چیزی دارن که من و امثال من در داشتنش ناقصیم :و اون همون ذات پاک و روح بزرگِ انسانیِ که اصل آفرینش بوده... 

هرروز که میگذره بیشتر به این نتیجه میرسی که انگار:این هستیِ که اومده به من کمک کنه...که انسانیت رو بهم یاد بده...

و این عشقه

عشقی به اسم «کاردرمانی»...

این روز با احترام تمام به همه ی کاردرمانان عزیز و زحمت کشان این رشته ی مقدس مبارک

27 اکتبر روز جهانی کاردرمانی

دوم آبان ماه چه روزیست؟!

جدا از تعریف کلی،که به دومین روز از ماه آبان دوم آبان میگویند!؛در این روز باشکوه و فرخنده موجودی لطیف و فرشته خو!بر زمینیان منت نهاد و پای بر زمین کوفت!

ازین موجودات یهویی بودشکه صاحبانش با مطلع شدن از وجود وی قصد جانش را نموده!و تلاش کردند تا وی را ساقط نمایند از حیات...

اما

ههه...زهی خیال باطل!امر شده بود که ما باشیم!پس ماندیم! و ضد حال زدیم بهشون خخخخ

بله خلاصه

روز دوم آبان،حوالی ساعت 8 صبح،بعد از درد های شدید مادر،بالاخره رضایت داده و دنیای تاریکی را رها کردیم و پریدیم رو زمین فانی شما.

(روایت داریم ساعاتی بعد از تولد نوزاد،آسمان شروع به باریدن کرده و حالا نبار کِی ببار...از این باران های دوهفته ایِ جانانه ی مختص منطقههوا هم بس ناجوانمردانه سررررررررد)

چندی بعد در حالی که همگان از فرط خوشحالی از وجود چنین جواهری!جامه ها از تن میدریدند و منزل را گلباران میکردند؛پدر از سفر باز میگردد و میگوید:Wooooooooowچه دختری چه دختری...

 و اشکی از سر شوق و بسی شرمندگی در چشمان دو فنچ عاشق جمع میشود و یزدان را شکر گفته و اظهار ندامت میکنند از اون جریان سقط و اینا...

بعععله...

نوبت به نامگذاری میرسد...در حالی که بعد از گذشت یک هفته همچنان همگان مارا «هوووی» خطاب میکردند،پدر برای گرفتن سجلد اقدام مینماید و در یک عملیات انتحاری و یهویی با اسمی باز میگردد که جز هیچ کدام از گزینه های پیشنهادی نبوده!!!!و همه اینجوری میشن:

(یعنی باباجان در مسیر رفتن به ثبت احوال به صورت کاملا یهویی این اسم به ذهنش میرسه!!!بععععله)

بعد هم که بعععععله دیگه ما هی بزرگ میشیم هی بزرگ میشیم هی بزرگ میشیم....

هی حرص میدادیم هی جیغ میزدیم هی عبارت«برووووو» رو از همون ابتدای زبون باز کردن به کار میبردیم و ....جمع میبندم یعنی منو باران...خخخخ

تا اینکه شدیم اینی که الان هستیم!

دختری موفرفری با چشمانی به قول برادر گاوی!165 سانت قد و 50 کیلووزنتو پرانتز عرض کنم 5 کیلوکاهش وزن داشتم توتابستون!الانم تمام سعی م رو دارم میکنم که جبران کنم.

 

 

هعـــــــــی...دیروز که دوسانس باشگاه بودم!هدیه تولد خودم به خودم یک عدد دست و پای کبود شده و دردناک بود...موقع برگشت هم که واسه بروبکس شیرینی خریدم کوفت کنن.

با تشکر فراوااااااااااااااااااان از تمامی دوستان جوووووونی و فامیلان گرامی و ارجمند که شرمنده کردن مارو....

 

 

اما یک نکته اساسی و بسیار مهم برای آخرین مطلب این پست:

فهمیدین که من ازین بچه یهویی ها بودم دیگه!بعدشم والدین گرامی اولش نخواستن که من باشم دیگه!بعدشم 9 ماه برای انتخاب اسم بنده وقت داشتن ولی هیچی به هیچی گذاشتن تا یک هفته بعد از ولادت!اونم یک اسم یهویی...(اینا یعنی چی خب!)

حالا:تمام دیروز من یه حواسم به گوشی که الانه که مامان یا بابا بزنگن!هرچی باشه ما راه دور و شهر غریب و بعد هم تولد و ...

آقا هی ما صبر صبر صبر...اع اع اع!ساعت شد 9 شب!دیگه نمیتونم ...

پیام دادم تلگرام واس باباجان!بعد اس دادم که پدر آنلاین شو لطفا!بعد دیدم پیام نرسید،زنگ زدم بهش دیدم میگه در دسترس نیست!زنگ زدم مامان دیدم گوشی رو برنمیدارهزنگ زدم خونه در حالی که بغض  راهِ نفسمو بسته بود مامانی با یک صدای الوی دلنشین همه ی بغضم رو پروند...

بابا کنارش بود داشتن باهم فیلم میدیدنبعد میگم مامان جونم فکر نمیکنی یه چیزی یادت رفته؟

میگه چی؟میگم فکر کن،چندسال پیش تو یه همچین روزی....

بعد از یه مکثی گفت وااااااای تولدتهههههه؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

بعدشم گفتم یعنی از دل برود هرآنکه از دیده برفت دیگه؟!گفت چی؟خجالت بکش!تو باید به من تبریک بگی این روزو!من که یه عمر برات زحمت کشیدم،درد کشیدم ،خون دل خوردم تا تو شدی اینی که الان هستی

راست گفت خداییشخسته نباشی مامان جان

بعد هم گفتم به اون بابای بی معرفتم بگو یه نگاهی به اون تلگرامش بندازه !نگاه هم که میکنه جواب بده خواهشا!...بعد ازون ور صدای قاه قاه باباباهاش قهرم اصن

آخرشم مامان کلللللللللللللللللللـــــــــــــــــــــی عذرخواهی کرد و گفت درگیر بودن امروز و مشغله ذهنیش زیاد شده و...

اعتراف میکنم دیروز خیلی دلم براشون تنگ شده بود

 

راستی دوستان جان!عین آدم نمیتونین تبریک بگین؟!یعنی من هرجور بهتون تبریک میگم شما باید عین همونو به آدم برگردونین؟خل و چل تر از خودمون خودمونیم

 

 

من باران!22 سال و یک روز دارم....

 

فال حافظ

اینم از تفأل امشب ما:

معاشران گره از زلف یار باز کنید

شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند

و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید

رباب و چنگ به بانگ بلند می‌گویند

که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید

به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد

گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است

چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

نخست موعظه پیر صحبت این حرف است

که از مصاحب ناجنس احتراز کنید

هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق

بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

وگر طلب کند انعامی از شما حافظ

حوالتش به لب یار دلنواز کنید