و خدا هست هنوز
و همانا مافوق شما (خاکیان) هفت آسمان (عالم پاک) را فراز یکدیگر آفریدیم و لحظه ای از توجه به خلق (و التفات به عوالم بی نهایت آفرینش) غافل نبوده و نخواهیم بود.
مؤمنون-آیه ی 17
و همانا مافوق شما (خاکیان) هفت آسمان (عالم پاک) را فراز یکدیگر آفریدیم و لحظه ای از توجه به خلق (و التفات به عوالم بی نهایت آفرینش) غافل نبوده و نخواهیم بود.
مؤمنون-آیه ی 17
+هوم؟
-یه سوال فقط.مادره میمیره؟
+نه
-وای پس بچه میمیره؟
+
نه
.....(بعد از گذشت چند دقیقه)
-باران
+بله...نگاه کن خودت میبینی چی میشه
-باشه...فقط یه سوال دیگه
+بگو
-آخرش دوباره برمیگردن تو اتاق؟
+میخوای فیلم رو ببینی یا نه؟
+آره ولی طاقت ندارم اینم بگو بهم
_فکر کن برگردن!
....(چند دقیقه بعد)
-اینم بگو دیگه هیچی نمیپرسم
+
_آخرش خوب تموم میشه یا بد؟
+نه واقعا من اینم بگم این فیلم لذتی داره برات؟!!!
-

.
.
.
.
مکالمه من و دختر عمو جان ، دیشب ،موقع تماشای فیلم room 
حس میکنی چقدر کار نکرده داری،چقدر همه چیز رو مفت باختی،و کلی افسوس و حسرت که ای کاش از اول حواسم بود؛نمیدونستم انقدر زود دیر میشه!
حال این روزای منم همینه،تازه به خودم اومدم.انگار تازه چشمام باز شده.
اصلا تکون خوردن برگای درختا برام یه شگفتی خاصی داره،آسمون قشنگ تر به نظر میرسه؛همه چیز عالی و به طرز عجیبی خارق العاده ست...
انقدر زیبایی ها برام جدیده که امروز کلی عکس تکراری از دریا و آسمون و کوه و درخت انداختم..انگار واسه اولین باره که دارم میبینمشون.
انقدر روحم این روزا آزاد و شاده که هیچی حالیم نمیشه...تو ماشین بابا داشت با سرعت پیچ های جاده فرعی چمخاله رو میروند و من فقط گوشی رو سفت چسبیده بودم و از هر چیزی عکس میگرفتم و به پرتاب شدن به این ور و اونور ماشین و چندبار اصابت سرم به شیشه ماشین توجه نداشتم...
اصلا میدونین؟مامان و بابام هم این روزا انگار یه مامان بابای دیگه شدن!
لیست وسایلی که باید همرام ببرم رو دارم تهیه میکنم وبینشون دوتا کادو هم هست که تو ذوق میزنه!
فردا هم باید برم دکتر،داخلی...به دکتر جاسمی نامی بود تو این دیار که من همیشه پیش اون میرفتم ولی یهویی رفت...ازون موقع من دکتر ثابتی نداشتم تا این دکتر جدیده!
راستی امروز داداشی رو بین راه تو کیوسک راهداری دیدیم...زدیم بغل و سلام و احوال...گفت شاید فردا پس فردا بتونه مرخصی ساعتی بگیره و بیاد خونه.
دیگه اینکه من شدیدا خوابم میاد و نمیفهمم دقیقا قراره تو این پست چی بگم...چشمام هم از خستگی هی اشک میاد...موهامم هی میاد تو چشمام...هی هم اشتباه تایپ میکنم و دوباره اصلاح میکنم...همینجوری ادامه بدم قید پست رو میزنم و حذف میکنم کلا
از بیرونم صدای جیرجیرکا میاد...
دیگه اینکه:دیروز و امروز رو که ما در حال دور دور بودیم کلللللللللی ماشین عروس هی بوق بوق کنان میرفتن دریا و یه کاروانی هم پشت سرشون...ماهم برا همشون دست میزدیم و همزمان با ترانه هاشون دستمال تکون میدادیم.
خوشبختی همه جوونا ایشالااااااا...بلند بگو آمین....
راستی بدون اطلاع قبلی مهمونی نریم خواهشا!امروز با دختر خاله جون اینا قرار بود بریم بیرون...یهویی براشون مهمون اومد قرار کنسل شد ،منم انقدر غرغر کردم که بابا مامان راه افتادن که بریم ددر.
همه چیز خوبه...خدا هست...من هستم...خورشید هنوزم طبق عادتش طلوع میکنه...
هرچیزی میتونه تاثیر بذاره توی غمگین شدنم/ولی واسه خوشحالی تنها دلیل آره فقط حودمم
خوشبختی و شادی و دیوونگی و بی خیالی تو روحموووووون...
دور انرژی منفی ها رو خط بکشیم.
نزدیک شدن مهر و از همه مهم تر رفتن از پیش خانواده و مهم تر از همه ی این ها اتمام خلوت کردن ها با خودم...رفتن تو خوابگاه و تحمل هرروزه ی هم اتاقی ها زیر یک سقف بدون لحظه ای تنها شدن و تنها موندن!
اما
من همونم که هرچی خانواده گفتن دانشگاه راه دور سختت میشه....با غرور سر یه پا واستادم که:
نه!من میخوام از شما دور بشم،میخوام برم خوابگاه و با آدمای مختلف زندگی کنم و سختی بکشم تا بزرگ بشم،تا قدر زندگی رو بدونم،تا تجربه کسب کنم....
پس چرا الان میگم نه؟!
وارد سال سوم این دوره از زندگیم میشم
این دوره ی طلایی که تا الانش به خنثی بودن گذشته...
آره،دانشگاه با چیزی که من همیشه فکر میکردم فرق داشت،
حداقل اوایل فکر میکردم خیلی فرق داره با تصوراتِ من؛چون چیزهای منفی بیشتر به چشمم میومد!
از نظر من دانشگاه یه محیطی بود برای کسب علم که هرکس میره توش تشنه ی فهمیدنه و فقط به پیشرفت علمیش فکر میکنه(البته همیشه میدونستم هرجایی مثل بقیه دوستای مدرسه م بالاخره چندنفری هستن که خلاف بقیه پیش میرن!ولی خیال میکردم تو دانشگاهِ دولتی این عده کمترن،چون آدمایی که دولتی قبول میشن سختی میکشن و به فکر درسن و ...بماند که خیالی خام بود
)
ولی چیزی که من سال اول باهاش مواجه شدم؛یه عده دختر و پسر بود که برای جلب توجهِ همدیگه له له میزدن و به هر نحوی میخواستن جفت بشن!
روزای کنفرانس که هم کلاسیم تنگ ترین و کوتاه ترین مانتو رو میپوشید و غلیظ ترین مکاپ رو انجام میداد
پسرایی که نگاهشون فقط رو یه نقاط خاصی از همکلاسی ها میچرخید
رفتن به کمیته های مختلف دانشجویی توسط یه عده ای که گفتن هدفشون چیز دیگه ست! که تو جمع های دانشجویی اسم اون کمیته ها به عنوان «کمیته ی همسریابی»تغییر کرد.
که تو تحصن دانشجویی دوستم بگه صبر کن منم بیام باهات!و بعد از اول تا آخر اعتراضات بچه ها خیره ی جمعیت پسرا باشه و دم به دقیقه بگه:باران نگاه کن ریملم نریخته؟!
....
و من همه ی این ها رو ببینم و سکوت کنم
که هنگ کنم که بعضی ها دنبال چی ان واقعا؟!
(یادمه با دوست دوران مدرسه م دراین باره صحبت کرده بودم و گفت:بررررررو بابا دلت خوشه،آدم میره دانشگاه تا عاشق بشه دیگه!!!
)
اینها چیزهایی بود که من میدیدم و نمیتونستم باهاشون کنار بیام(البته به ظاهر همه چیز خوب بود)و میشه گفت تا حدودی ناامید بودم و گاهی باز هم این ناامیدی هست هنوز!
و این تنها بخشی از همون سختی هایی بود که ازش حرف میزدم...تفاوت ها!
ولی حالا اینو عمیقا درک کردم که حقیقت همینه:
هیچ وقت آدمی رو پیدا نمیکنی که مطلقا مثل تو باشه.دنیا پره از آدمایی که زمین تا آسمون فرقشونه،آدمایی که تورو نفهمن و تو هم اونا رو نفهمی.
این منم که باید فکرم رو تو دستم بگیرم که آروم باش،که هیچ کس کامل نیست،همون طور که تو کامل نیستی.پس مشکلی نیست!
همه ی این ها تجربه ای میشه تا من صبوری رو یاد بگیرم(چیزی که همیشه دنبالشم)
که نگاهم رو باز تر کنم.ببینم آدما خوب مطلق یا بد مطلق نیستن،مجموعه ای از خوبی ها و بدی هان.
و شاید این درک منو نیم پله ای به اوج نزدیک کرده باشه!
این زندگی خوابگاهی باید می بود تا من از پیله ی خودم بیرون بیام.تا روحیه ای که حاصل خلوت کردن تو اتاق و فکر کردن و خوندن بود رو تو عمل بسنجم.
که ببینم این روحیه در آغاز عمل کم آورد و همه چیز از دستش در رفت و تبدیل شد به یه آدم خنثی.
ولی حالا میگم که آماده ام برای یک شروع جدید
خیلی چیزا تغییر کرد و خیلی اتفاقات پیش اومد...ولی دارم باز خودم رو پیدا میکنم.باز شادی داره بهم برمیگرده.
تکرار کن:تو به ازای تمام آدم های متفاوت زندگی ات ،خدایی داری که تمام کمال تو را میفهمد.

«حَسبیَ الله...»
امیدوارم همه چیز خوب پیش بره.
منِ رندُ سه وجب زلفِ پر از فــِر،چه شــود....؟"




یعنی چون عصر زیاد خوابیدم الان خوابم نمیبره.
دارم واس خودم کلی شعر حافظ میخونم و وویس میگیرم
این کاریه که زمان مدرسه زیاد انجام میدادم..خخخ
نه فقط حافظ ؛کلا شعر ،متن ادبی،هرچیزی که به دلم مینشست.
حس مجری های رادیو بهم دست میداد.کلی حال میکردم واسه خودم.
هه....
اون موقع چقدر به گویندگی علاقه داشتم
عاملش هم رادیو جوان بود.شب های تابستون.برنامه ی وزین «روشنا» که مجری هاش طوفان مهردادیان و اشکان صادقی بودن.بعدش سری جدیدش رو ساختن که اسمش تغییر کرد شد «شباشب» با اجرای حسن اسماعیل پور و سجاد شهرابی.ساعت حدود 30 دقیقه بامداد پخش میشد تا 2 بامداد.
یعنی کلی با این برنامه من خاطره دارم.کلی لحظه های خوش داشتم با این برنامه.
به تمام جوونای فامیل هم معرفی کرده بودم و همگی شنونده ش شده بودیم.
آره خلاصه.علاقه من به گویندگی از همون جا شروع شد.صدامم که ضبط میکردم واسه این بود که بسنجم و ببینم خوبه یا نه!(البته داداشم همیشه میگفت برو بابا با اون صدای نکره ات
)
چه آرزو هایی داشتیم.چه علایقی..و بعد نمیدونم چطور میشه که این علایق به مرور رنگ میبازن.
کم کم همه چیز تغییر میکنه،چیزای جدیدتر و هدفای بزرگتر میاد به ذهنت و تصمیم میگیری راهی رو بری که به درست بودنش اطمینان بیشتری داری.
و خدا کنه آخرش طوری بشه که با آسودگی خیال به خودت بگی آفرین به انتخابت...
پ ن:جواب پست قبلیمه!
1-عصر دیروز خاله م به همراه نوه ی هشت سالش آقا امیررضای گل،اومدن خونمون.از همون لحظه ی اول شروع کرد به یاد دادن فنون تکواندو به بنده ی حقیر،و با خلوص کامل منو مورد لطف ضربات خودش قرار میداد و من هم باید دفاع میکردم فقط تا به قول خودش دفاعم قوی بشه! البته گاه گاهی هم سیلی میزدم تو صورت بچه چون واقعا کار دیگه ای ازم برنمیومد!
خلاصه که آبچگی و سومار و آبدلیوچگی و فیلیپینی رو بهم یاد داد!و چندتا فن دفاع شخصی که مثلا وقتی فردی مشتش داره میاد سمتت چیکار کنی،چطوری با دستت بزنی کنار گردن طرف تا بیهوش بشه،چطوری دستش رو بپیچونی،چطوری زیرپایی بزنی و ...
یعنی فول شدم دیگه و دستامم سرخ سرخ از بس دفاع کردم.بعد از یه ذره استراحت هم دوباره بلند شد و با کوسن های مبل افتادیم به جون هم،سعی میکردم پشت سر هم بالشا رو پرتاب کنم سمتش تا مجال دفاع کردن نداشته باشه،هی هم میگفت صبر کن صبر کن و بالش بعدی میخورد تو صورتش،دیگه بچه غش کرد از خنده،تو همین بینا هم یکی از دستمون رد شد و خورد به گلدون مامان
مامان و خاله هم خداروشکر فقط یه چپ چپ نگاه کردن و بی خیال ما شدن...خلاصه از بس که پرتاب بالش رو ادامه دادیم کتف من که به شخصه حسابی درد گرفته بود و تنمون خیس عرق شده بود..خاله هم گفت دیگه بریم و امیررضا گیر داده بود که نه بیشتر بمونیم.دیگه دم رفتن هی میومد بغلم میکرد باهام روبوسی میکرد،ازین روبوسی های محکم و تند که دیگه صورتم داغون شد از بس هی لپش رو میکوبوند بهش.دیگه منم مهر و محبتم قلمبه شد و سفت بغلش کردم و چلوندمش،که آخش دراومد؛بعد دیدم یه بوی گندی واقعا از موهاش میرسه به مشامم،گفتم امیر بوی گند میدی!
اونم نه گذاشت نه برداشت گفت:تو هم بوی گند عرق میدی!
دیگه اینکه خیلی خوش گذشت و حسابی بچگی کردم و خندیدم...کلی هم عکس گرفتیم از فیگورای مختلفش.
ضمن اطلاع هم این امیرآقا منو آبجی خطاب میکنه و کلی بهم میچسبه(عقده ای شدم..خخخ).
2-خاله اینا رفتن،نزدیکای شام بود یهو کسی اف اف را فشرد،کیستی؟بههههه داداش اومدهههههه...
خسته و کوفته با لباس مقدس سربازی و این کلاه سفیدای پلیس راه روی سرش.بعد از دو هفته از مشخص شدن تقسیمش که رفت،اولین بار بود که میومد،اونم گفت پیچوندم اومدم!!!صبح امروز هم رفت...و من موندم و یه دنیا دلتنگی.
انقدر خسته بود که وقت نشد یه ذره اذیتش کنم و بخندیم.بعد از شام هم رفت که بخوابه قبلش با من خداحافظی کرد که ممکنه دیگه نتونم تا قبل رفتنت ببینمت و صبح هم ساعت 5 میرم اون موقع خوابی پس از الان خداحافظ.اینکه بغض کردم بماند...
ساعت 1 شب دلم طاقت نیاورد نگاه کردم دیدم داداش آنلاینه براش کلی فدایت شوم و بهترین داداش دنیایی و اینا نوشتم و اونم جواب داد به طبع.بعد هم اشاره کردیم که خدا شفامون بده تو یه خونه با یه دیوار فاصله داریم چت میکنیم باهم
3-صبح بیدار شدم رفتم جلو آینه موهامو شونه کنم یهو دیدم یه نقطه ی قرمزی نزدیک لبم خودنمایی میکنه...دقیق شدم...بععععع بازم جوش...همش جوش...جوش جوش جوش...
صورتم خال خالی شده کلا...بعد رفتم تو هال پیش بابام با ناله گفتم:بابا صورتمممممم
بابا دقیق شد خندش گرفت گفت اوه اوه اوه...انگار ابله مرغون گرفتی
من:
بعدش همینطور که بابا نگاهش رو جوشای صورتم بود گفت یادم بنداز عصر به آقای فلانی زنگ بزنم.
بعد من با ذوق:دکتر پوسته؟
بابا پقی زد زیر خنده و گفت که همکارشه و باهاش کار داره و جوشای صورت من اصلا براش مهم نیست


آخرش من میرم با اسید صورتم رو میشورم...حالا صبر کن
-تموم شد...
خوب از اون موقع که من یادم میاد همیشه به هنر علاقه داشتم؛خطاطی،طراحی،شعر،موسیقی و ...
وخیلی دوست داشتم و دارم! که دنبالشون کنم و این بعد روحی رو ارضا کنم تو وجودم؛ولی همش گفتم فعلا نه،فعلا وقت ندارم،مدرسه و درس مهم تره،بذار برم دانشگاه وقتم آزادتره،الان کنکور،الان امتحان،الان ....
ولی خیال خامی بود.الانم که دانشجو شدم هم همچنان تصورم اینه که وقت نیست،الان نمیشه،بذار بعد دانشگاه!
و فکر که میکنم بعد دانشگاه وضعیت بدتره!دیگه میرم تو کار و مشغله های زندگی...اه
اما
اینا همشون بهونه ست.
آدم اگر واقعا چیزی رو دوست داشته باشه کمبود وقت براش اهمیت نداره،به هر زور و زحمتی باشه میره دنبال علاقش.
دارم همه تقصیرا رو گردن کمبود زمان میندازم،درصورتی که واقعا تا دلت بخواد من وقت خالی دارم.در واقع این خودمم که به این روند آروم و روزمرگی عادت کردم و نمیخوام به خودم سخت بگیرم.
ماها حرف زدن رو خوب بلدیم ولی پای عمل که میرسه میلنگیم.
خوب بلدم بگم سختی مال انسانه،آدم باید سختی بکشه تو زندگیش تا بفهمه و به کمال برسه،زندگی بدون مشکلات و سختی ها چیزی جز پوچی نیست و ...
ولی ترجیح میدم وقتی از دانشگاه برمیگردم 3 ساعت بخوابم!روزای تعطیل تا ظهر خواب باشم ،بالاخره تو قاموس من خواب از مهم ترین چیزای واجب برای زندگیه!!!
آره خلاصه
دارم فکر میکنم به این حال راکد
به روزایی که از راه برسه و دیگه ذوق الان رو نداشته باشم و مدام افسوس بخورم کاش فلان موقع میرفتم دنبال این چیزا...
دارم افسوس میخورم به باران تنبلی که داره روز به روز تو وجودم شاخ تر میشه و جلوش قد علم نمیکنم و نمیزنم تو گوشش.
این عمره که داره میگذره.
این زمانه که داره از دست میره...
و
چو تخته پاره بر موج،رها رها رها من!
نمیخوام بزارم که دیر بشه... نمیخوام اون باران هپلی وجودم واس خودش جولان بده همینطور و نذاره که من به خواسته هام برسم.
....
حس میکنم دیگه وقتشه یه تکونی به خودم بدم.اگر الان نه دیگه هیچ وقت نمیشه،اینو مطمئنم.
چند روزی رو فعلا واس شروع خوب گذروندم،از هیچی بهتر بود.
با توجه به برنامه کلاسی و فشردگی درسا به معنای واقعی کلمه باید فعلا دور کلاسای طراحی و موسیقی رو خط بکشم و کارای اصلی تر رو بچسبم.
درحال حاضر کلاس زبان از واجبات ضروریه،بعدشم دنبال یه کلاس دیگه ام که اینجا نمیتونم بگم چیه

بعد هم که درس واقعا مهم تره و تا جایی که میتونم باید مطالعه م رو بالا ببرم.منظورم مطالعات خارج از کتاب و جزوه ست،شایدم بتونم برم تو یه کلینیک کار کنم.بالاخره تجربه هرچه بیشتر یادگیری بهتر!دیگه ازین ترم وارد حیطه درمان میشیم و کارآموزیا شروع میشه.
دیگه بسه هرچی تنبلی کردم...اه اه اه.
ازین ترم هم که میخوام خودم آشپزی کنم و غذای دانشگاه رو بی خیال بشم.
علاقه به هنر رو باید بذارم واس اوقات بیکاری وبفرستمش تو حاشیه و فعلا دور حرفه ای شدن رو خط بکشم.شعر و کتاب های متفرقه هم با یه برنامه ریزی ظریف میتونم بهش برسم و اینجوری نشه که مثل قبل به یکی برسم و یکی دیگه رو کلا ول کنم!
اینجور که پیش برم وقتم کامل پر میشه ،اولش خستگی داره ولی من کم نمیارم
اینو هم مطمئن باشید که شاخ ضرب المثل «سنگ بزرگ نشانه نزدنه» رو میشکنم.البته همچین سنگ بزرگی هم نیستا!
ولی خوب...این خط اینم نشون
مهر که رفتم دانشگاه وضعیت مشخص میشه که من به گفته هام عمل کردم یا نه...عمل نکردم این وبلاگ حذف میشه
(البته این تهدید فقط جنبه ی بیشین بینیم باااااو حرف مفت نزن! داشت برام که همین باران هپلی وجودم فرمودنش!)
نگرانم دیر شود...
ترانه هاش در عین زیبایی ولی غم میندازه تو دلم.
و من واقعا نمیدونم درسته یا نه؛که آدم خود بخود اسباب غمگین شدن رو برای خودش فراهم کنه.
میگن یه وقتایی لازمه که آدم بنا به حالی که داره ترانه غمگین یا شاد گوش بده؛ولی من میگم نه!
آدم که غمگین باشه با این چیزا بدتر میشه و غم هم خوب نیست!
پس چرا هی دامن بزنه به حال بدش؟!
خودمم اینجوری بودم...حالم بد بود گوش میدادم غمگین تر میشدم بغض میکردم اشکم میریخت...
ولی بعد دیدم انگار یه جور مازوخیسمیِ!
شاید سه سالی بشه که دور ترانه غمگین خط کشیدم...یعنی حداقل وقتی حالم بده گوش نمیدم.
تا میتونید شاد باشید...بخندید...به مشکلاتتون بخندید...
یا حداقل خودتون اسباب غم و غصه رو واسه خودتون فراهم نکنید.
همین
آقا مامان بزرگم نمیدونم جدیدن انقدر اوپن مایند شده!یا همیشه بوده و من نمیدونستم!
هوا گرم بود...منم که محجبه،شال رو همچین پیچیده بودم که باعث میشد گرما رو بیشتر از بقیه احساس کنم.
مامان بزرگ که متوجه عرق ریختن من بود گفت:دختر شالت رو خوب باز کن راحت باشی!
من:
مامان بزرگ؟!
مامان بزرگ:آره...ولش کن حرف آخوندا رو،جوونی...
من:
مامان بزرگ مرجع تقلید من میشی؟!بابابزرگ جلو زنت رو بگیرا داره قرتی میشه!از من گفتن.
بابابزرگ گفت:نه،خوبه اتفاقا،حالا میخوام براش ماهواره هم بگیرم!
بعدش دیگه رفتیم لب دریا،مامان بزرگ هم طاقت نیاورد پاچه رو زد بالا رفت تو آب.حالا اینکه هی از تاریکی و اون وهم دریا میترسید و باعث خنده ما شده بود بماند،اومدم ازش عکس بگیرم گفت:نههههه صبر کن من روسریمو درست کنم.
آقا روسری رو آورد جلو و حسابی پیچ داد و یه تار مو هم معلوم نبود بعد ازون طرف پاچه شلوارش تا زانو بالا بود!
یعنی ترکیدیم از خنده
عششششقه عششششششق
حالا جدا از اون شب شاد و پر از خوشی؛مامان بزرگ من فرهنگ لغت مخصوص خودش رو داره.به برخی از این لغات توجه بنمایید:
مطب:مکتب
بستنی:بُستُنی! bostony !!!
پسته: پوسته!
عضله:ماضوله!
و ...
و خیلی لغات جالب دیگه که من حضور ذهن ندارم الان.
ولی همین حرف زدن عادیش وقتی شب دندون مصنوعیش رو بر میداره که دیگه واویلاااااست....یعنی آدم میخواد درسته قورتش بده فقط.
خدا سایه همه پدر بزرگ و مادربزرگا رو بالا سرمون نگه داره...اونا هم که سفر کردن خدا روحشون رو شاد کنه.
از ظهر بارون دوباره شروع کرد به باریدن.هی دلم میگفت برو زیر بارون،هی یه کاری پیش میومد،تا اینکه بالاخره زدم به بارون و واس خودم قدم زدم و شعر خوندم و صدا کردمش...
دلم برای این حال و هوا تنگ شده بود.
خیس خالی بودم.قطره هاش با شدت میخورد تو صورتم و صداش گوشم رو نوازش میداد...
من چقدر دوسِت دارم خداااااا...
و بعد یه نسکافه ی گرم ، لب پنجره ،زل بزن به برگایی که با هر قطره بارون تکون میخورن و یه موزیک آروم که بخونه:انگار داره بارون میزنه،حس آروم شدنه...
وجودم پر از انرژی مثبت شد...
بعدش رفتم سراغ ورزش و تا توان داشتم از خودم کار کشیدم و به عضله ها یه حال اساسی دادم.خسته کوفته ولی با یه دنیااااااا انرژی ...
خسته م...خداروشکر...شکر که امروز هم بودم و تونستم تو این هوا نفس بکشم...
امشب زودتر از همیشه خودم رو از بند تکنولوژی خلاص میکنم و زودتر از همیشه میخوابم
یه خواب راحت زیر پتو
همراه با لالایی بارون و عطر نم بارون...
خدایا ممنونم ازت بعد از اون داغی که اول تابستون موند به دلم، امروز رو بهم هدیه کردی تا بعد از این مدت واس اولین بار انقدر خوشحال و با انرژی باشم.ممنونتم

بالاخره یار سفر کرده برگشت.
برگشت تا باز قدرت نمایی کنه.تا باز دلبری کنه.
تا باز بگه :خدا دارد ناز میخرد،نیاز کن...
نیاز کن..این قطره ها نقطه چینه تا خدا...
چشمام رو میبندم...چه صدایی از این قشنگ تر...
مررررررررسی واسه همه چی
واس این بارون
این حال قشنگ
این هوای دلچسب
این عطر حضورت
بارون رو فرستادی که بگی یادم تو را فراموش؟!...آره،من فراموش...ولی بازم دریاب حال مارو .
با هیچ کسم میل سخن نیست ولیکن
تو خارج از این قاعده و فلسفه هایی
ساعت 5:10 بامداد جمعه،با صدای بارش قطره های نقره ای

"تمام زندگی اتفاقِ
هیچ اتفاقی اتفاقی نیست
و هر اتفاقی که می افته بهترین اتفاقِ "
دهم شهریور یه سالی؛خدا خواست تا یه موجودی بیاد تو این دنیا...و خواست اتفاق هایی به صورت کاملا اتفاقی تو زندگیش پیش بیاد تا بعدها درک کنه که اینها بهترین اتفاق زندگی اش بوده که میتونسته تو اون دوره براش بیفته.
اتفاق هایی که عطر تکامل میده.عطر یه سقوط هولناک ولی دلچسب!دلچسب چون تجربه ای میشه برای باز کردن بال های پروازش و یه اوج طلایی و چشم نواز.
زادروز اومدنت مبارک.




من؛دوستات،خانوادت...این روز رو به شادی و شکرگزاری میگذرونیم برای بودنت،برای سلامتیت،برای موفقیت هات،برای بزرگتر شدنت،برای تجربه های جدیدت...
از این لحظه و این ساعت آرزوی تک تک ما برات موفقیت های بیشتر و لحظه های شادتره که برای رسیدن بهت دارن لحظه شماری میکنن...
و در آخر باید اضافه کنم :زندگی بدون تو خر است!

حالا همه دست:تولد تولد تولدت مبارککککککککککککککک
یوهووووووووووووووووووووو

دوستت داریم عزیز دل

امروز روز خود خود خودته...خوش بگذره اساسی

سجده ی آخر نمازم بود.ذکر رو که زیر لب میگفتم قلبم یجوریش شد...حس کردم چقدر تشنه م.سجده رو طولانی تر کردم...چقدر تشنه م بود...چشمام رو بستم...عظمتش جلو چشمام بود...ذکر رو تموم کردم...سر از سجده برداشتم...سلام نماز رو دادم...چقدر تشنه م بود...
چقدر تشنه م...تشنه ی خدا...تشنه ی خدایی شدن...چقدر دلم برای خدا و لحظه های خدایی تنگ شده.
دارم فکر میکنم اصلا چطور شد من انقدر دور شدم ازش؟که نماز رو میخونم و باز به آرامش نمیرسم.
که حواسم جمع عبادت نیست؟!
کوتاهی من چی بوده؟!
تشنه ی دو رکعت نمازم که با تمام وجودم طعم پرستش رو بچشم دوباره.