....
میروم آنجا
که دلی بهر دلی تب
دارد
عشق زیباست و حرمت دارد!
سهراب سپهری
میروم آنجا
که دلی بهر دلی تب
دارد
عشق زیباست و حرمت دارد!
سهراب سپهری
حوصله ی حرفای مسخره شونو نداشتم...
از سر و صدای زیاد داشتم عصبی میشدم...مثل همیشه به هندزفری و موزیک پناه بردم.
با اینکه دوستامن
با اینکه تو مرام و معرفت برام سنگ تموم گذاشتن
ولی واقعا من آدم تنها بودنم...
هرچقدرم بگم و بخندم..آخرش باز فقط خزیدن تو تنهاییم میتونه آرامش بر باد رفته رو بهم برگردونه...
این ترمم تموم بشه خدا ... هرچند تهش تا مدت ها دلتنگ همه میشم...ولی در حال حاضر نمیکشم!
به این نتیجه رسیدم بنده غلط بکنم امسال واسه ارشد بخونم...کی حوصله داره دوباره بره تو شلوغی؟!اونم کجا؟!تهران!..البته ذکر کنم اگر بشه!
با خودم دو دوتا چهارتا کردم دیدم الان تا جوونم باید به اون علایق فرعیم برسم...حداقل تو یک سال آینده یه کم به روحیه ی هنرپسندم حال بدم!
بعدش ان شاالله ارشد...خدا بزرگه...
و
واقعا چرا تا نیش ما واسه خنده باز میشه بعضیا هوا برشون میداره؟
هنوز 6 ماه نمیشه مجبور شدم یکیو بلاک کنم...
سال آخری همه گرگ !
هی با احترام برخورد میکنم خیال میکنن من دارم ناز میام...بشین بابا!حرمت همگروهی بودنو دارم حفظ میکنم،کِی متوجه میشی؟!
پاهامو صد و هشتاد باز کردم دارم واسه بچه تکنیک میرم،رو به روی من نشسته نگاه هم برنمیداره!
خو لامصب ببند اون چشمو...
ببین میتونی ترم آخری گند بزنی به هرچی نون و نمک و اعصاب!
اولا میومدم با روی خوش برخوردمیکردم میگفتم بنده خدا گناه که نکرده!من عادی باهاش حرف بزنم بذار بفهمه همه چیز مثل قبله و مثلا من چیزی به روی خودم نمیارم که ایشون معذب بشه ...
دیدم نه دیگه! جنبه ندارن کلا!
هرچند دوست جان دهن بنده رو مورد عنایت خودشون قرار دادن که : خاک بر سر بی لیاقتم!
ولی خب...
چه کنم؟
نمیخوام کسی کار به کارم داشته باشه..همونطور که من کار به کار کسی ندارم...
خدایا ببخشید..ولی اگر دلت خواست منو از دست بنده هات نجات بده!مشکلی ندارم باور کن
به بچه ها نشون دادم...
نرجس :چقدر وحشیه!
من : ماییم دیگه!
نرجس : بابا ما اینجوری هم نیستیم...
و سروناز:نه اتفاقا! باران وقتی از خواب پا میشه اینجوریه دقیقا!
نرجس:وااااااااااااااای دقیقــــــــــــــــــا خودتی
و ما هیچ ما نگاه
+بازم که جواب آزمایشت همونه...بازم نامنظمن هورمونات...مگه نگفتم سعی کن آرامش داشته باشی؟تا ریلکس نباشی وضعیت هورمونات همینه و منم هی باید برات قرص بنویسم...
*سفیدی موهای شقیقه ت داره بیشتر میشه انگار...از سه چهارتا رسیده به ده ،بیست تا...
حرف اول از استاد
حرف دوم از پزشک
حرف سوم از دوست جان
از دست خودم خسته شدم از بس سر هر چیز بیخودی هی حرص خوردم و به هم ریختم...
پیرو پست قبلی:من فقط ادای بی خیالی رو درمیارم...
مدام از مسائلی که حل کردنش برایمان کمی دشوار بوده شانه خالی کرده ایم و سعی کردیم صورت مسئله را پاک کنیم .
نخواستیم درگیر شویم.
جایی را ساخته ایم و اسمش را گذاشته ایم کوچه علی چپ و تا سر بقیه را دور می بینیم خودمان را می چپانیم در آن و وانمود میکنیم از چیزی خبر نداریم و اوضاع خوب است...
اما گاهی..لحظه هایی فرا می رسد که دیگر پناه بردن به آن کوچه هم کارساز نیست...
آن موقع هاست که هی خودمان را میخوریم و کاسه ی چه کنم دست می گیریم و می گردیم دنبال چاره...
و در نهایت باز هم خودمان را به زور جا می کنیم در همان پاتوق همیشگی ! اما این بار با دلی غمگین و خاطری تاسیان...اما این بار مدام سوت می زنیم تا مبادا فکرمان به سمتی که نباید، منحرف شود...
باران همیشه حادثه ای عاشقانه نیست
از ما که سقفمان شده است آسمان بپرس!
#فریبا صفری نژاد
دیشب خسته و کوفته از اتوبوس پیاده شدم...کلی وسیله هم همراهمه و کشون کشون دارم میبرم تا خوابگاه...
بین راه آقای همکلاسی رو میبینم...با یه روی گشاده ای سلام علیک میکنه و میره!!!!!!!
هووووووووی!!!!آقااااااااااااااااااااااااااااااا...ما عمری نون و نمک هم رو خوردیم!یه دستی برسون خب!!!!میبینی نا ندارم!!
از این جماعت بخاری بلند نمیشود....
از من گفتن،واسه تحقیقات ازدواجشون کسی بیاد پیش من زیر آب همه شون رو میزنم!
امروز هم که بلند شدیم سه نفر! رفتیم بیمارستان...
استاد که همون اول مارو میبینه میگه:چرا امروز اومدین؟
میگیم خب شروع کلاسا رو زده بودن از 15م..میگه:آهااااا شما هم مثلا خواستین بگین بچه های خوبی هستین!!


این استاد هم آدم نمیشود...
دو تا مریض هم اومد و باهاشون کار کردیم ..
دیگه آخرش رخصت داد واسه رفتن..من یه کار خصوصی داشتم با استاد موندم باهاش صحبت کنم...از اون طرف خب سرویس میومد و میدونستم بچه ها میرن رختکن لباساشون رو عوض میکنن و کسی صحبتای مارو نخواهد شنید واسه همین من درو نبستم !!!
با خیال راحت بعد از اتمام صحبتای استاد اومدم بیرون دیدم فلانی دم در رو صندلی نشسته!!!!!!!!!!!
خب تو چرا اینجا نشستــــــــــی؟؟؟!! من اگر میخواستم شما حرفای منو بشنوین که منتظر نمیشدم همه تون برید بیرون بعد حرف بزنم!!!!
مهتاب تو رختکن منتظر من مونده تو دیگه چرااااااا؟؟؟خب تو که لباستو عوض کردی برو دیگه!!!
حالا میام خودمو الکی آروم میکنم که خب شاید مثلا خواسته مرام به خرج بده منتظر ما بمونه...
بعد میایم بیرون که بریم سمت سرویس ، فلانی که کلا با فاصله ی 20متری از ما قدم برمیداشت...بعد میرسیم به سرویس یهو ایشون میگه بچه ها خداحافظ من با سرویس نمیام!!!!
خب بشــــــــــــرررررر!!!!تو که نمیخواستی با سرویس بیای دیگه دردت چی بود نشستی اونجا منتظر ما؟؟؟؟!!!!!
فقط خواستی حرفای مارو بشنوی دیگه...غیر از اینه؟؟؟!!!
تریپ شکست عشقی هم برمیداره واسه ما!
ای خدا!
ای خدا!
قربونت برم که هرچی خل و چله قرار میدی سر راه من.یعنی مرررررسی!من دیگه تکمیلم!دمت گرم...
...میدونم باید احترام گذاشت..ولی اجازه دهید خودم را خالی کنم اینجا
+سال آخر است..ترم آخر است..زمستان آخر است...
میخواد خودشو بی خیال نشون بده ولی هربار شکست میخوره...
نمیدونم شایدم تونسته بقیه رو به این باور برسونه که بی خیاله!
میخواد مثل بقیه باشه...ولی نمیتونه...
آخه آدمی که همه ی باوراش مرده باشن چطور میتونه مثل بقیه باشه؟
دنیاش پر شده از شک و تردید...شاید به نوعی پارانوئید دچاره...
اما دلش میخواد دنیا رو تغییر بده....
دلش میخواد جماعت یجور دیگه زندگی کنن...
دلش میخواد یه رنگ سفید برداره و بریزه رو همه دنیا...
ولی فقط دلش میخواد...
بعضیا بهش میگن بلندپرواز...آخه بالش کجا بود که پروازی هم باشه!
نگرانم برای این دختر
نگرانم برای این باران
....
نتونستم حتی حرفامو تو خونه ی خودم؛اینجا،بگم!
خدایا میشه آرومم کنی؟!
میشود کمی با دلم راه بیایی و نزدیک تر کنی مرا به خودت...؟
باور کن دوری ات بدجور حالم را بد کرده
باور کن از همیشه بیشتر دلم برای آرامشت لک زده....
آرامش گم شده ی من!
خدای قطره های باران...
ناجی همیشگی...
کمی
فقط کمی
آغوش بگشا برایم...
#بر همان عهد که بودیم،بر آنیم هنوز....
انسان تنها ممکن است در میان میلیون ها انسان دیگر و در سر و صدای سرسام آور جمعیت در شهرهای شلوغ زندگی کند،
شهرهایی که بیشتر از آنکه مفهوم جامعه را به ذهن متبادر کند،ازدحام بیشماری از افراد بیشمار را نشان می دهد.
بیشماری از انسانهای تنهایی که هر کدام در پشت درهای بسته آپارتمان های کوچک و پشت فرمان ماشینش هایشان در تنهایی آزار دهنده به سوژه هایی خودبین و خود خواه و عصبی تبدیل می شوند.
هایدگر هیچگاه با تکنولوژی همدلی نشان نداد، او برای فرار از چنین زندگی پر سر و صدایی به زندگی روستایی و خلوت گزینی پناه برده بود.
او در این باره می گوید:
«برای مردم شهر اغلب عجیب است که یک نفر، تک و تنها برای چنین مدت طولانی و ملال آوری میان کوه ها و بین روستایی ها به سر برد...
اما اسم این تنهایی نیست؛خلوت است.
در کلان شهرها می شود از هر جای دیگری تنها بود اما هیچوقت نمی شود احساس خلوت کرد.قدرت عجیب و خصلت اصیل خلوت گزینی،در جداکردنمان از جمع نیست بلکه در فرافکندن کل وجودمان به گستره ی نزدیک حضور اشیاست...»
فرهاد_قنبری
#عامه پسند_چارلز بوکوفسکی