پاییز میرود

خواستم بنویسم از عاشقانه ها و دلتنگی های پاییزی و قرار یلدا و ...از صدای خش خش برگ های پیاده رو که پس زمینه ی زمزمه های عاشقانه شده...

ولی گفتیم حقیقت در نوشته طعم بهتری دارد:

پاییز مال بچه فوفول هاست...مارا چه به این کارها!

ما که بیشترین خاطره ی پاییزیمان را عشقبازی با جزوه ها رقم زده،دیگر چه داریم بگوییم از شب تار و غم یار و دل زار...

ما که شب یلدایمان با درس و جزوه قرار است سپری شود،دیگر چه فرقی میکند یار باشد یا نباشد.

اصلا مگر دغدغه ای بیشتر از غم امتحانات ترم هم داریم؟!

ما که نیتمان برای فال شب یلدا از الان هم مشخص است،نیتی غیر از قبولی در امتحانات پیش رو ؟!

برای ما قشر دانشجو آمدن یا نیامدن یوسف گمگشته مگر آب و نان میشود؟

ما همان برویم کشکمان را بسابیم بهتر است...

اصلا یغما جان گلرویی هم روایت شده از زور امتحانات ترم ،شعرش را اینگونه پایان داده:

دل تنها به چه شوقی پی یلدا برود...

 

(خواسته بنویسد امتحان دارد و فرصتی برای این جفنگ بازی ها نیست،ولی شاعرانه مطرحش کرده!)

 

پ ن: پاییز میرود که میرود...به من و امثال من چه؟!

باز هم مژده

دیروز با چهار نفر از هم اتاقیا رفتیم دور دور...موقع برگشت حدیث خواست بره سوپری خرید کنه،که من به مژده یادآوری کردم که خودشم خرید داره و با حدیث بره که تنها نباشه و بقیه مون برگشتیم خوابگاه.

بعد از نیم ساعت حدیث تنها برگشت ،گفت مژده رفت میوه بخره گفت خودش میاد...این بین هم با بچه ها ترانه شاد گذاشته بودیم مشغول انجام حرکات موزون....

(ساعت 8 شب در خوابگاه بسته میشه)همین طور که مشغول پایکوبی بودیم سروناز یه نگاه به ساعت انداخت و گفت:بچه ها ساعت 7ونیمه،مژده کو؟

ماهم در همون حال :آره،دیر کرده...حدیث دقیقا بهت گفت کجا میره؟

حدیث:گفت میره اونور خیابون میوه بخره.

گفتیم خب هنوز وقت هست...جای نگرانی نیست.

باز گذشت.سروناز زنگ زد به مژده،جواب نداد.بعد همینطور بی خیال دوباره اومد بقیه ی پایکوبیش رو انجام داد و گفت:نگران شدم برنمیداره.

-سابقه نداره گوشیش رو جواب نده ها...

+حالا 5 دقیقه دیگه به هشت مونده،فعلا برقصیم اگر نیومد بعد یه خاکی تو سرمون میریزیم.

ساعت شد 8...

دیگه کم کم رقصامون کم شد.سروناز بازهم زنگ زد و باز هم بی جواب.حدیث با عجله گوشیش رو برداشت و گفت بدوید همتون زنگ بزنید،پلیس همیشه آخرین تماس مقتول رو چک میکنه....از خنده ترکیدیم ...همه مون تک تک زنگ میزدیم به مژی.یهو یکیمون گفت:

هیچ کس حق خروج از اتاق رو نداره،آخرین نفری که با مژده بود کی بود؟

ماهمه انگشتا سمت حدیث:این!

حدیث رو به من:این به خودت!تو مژده رو مجبور کردی با من بیاد.

-یکی درست تعریف کنه چی شد قضیه؟

ماهم که کلا فاز مسخره بازی برداشته بودیم.در حالی  که صدام رو بغض دار کرده بودم تعریف کردم:ما از پل هوایی اومدیم پایین..خب؟بعد...بعد...حدیث گفت سوپری کار داره...بعد من گفتم چون حدیث تنهاست مژده هم که خرید داره باهاش بره...تقصیر من بود...بعد در حالی که همه مون مثلا ناله میزدیم با مویه گفتم:حدیــــــــث،مژی همیشه به فکرت بود...

یعنی واقعا وضعیت نگران کننده بود ولی به هیچ وجه فاز نگرانی تو چهره ها و حرفامون مشخص نبود.

سروناز با خنده گفت:یعنی اگر مژده بفهمه ما واسه دیر کردنش چجوری نگران شدیم همه مون رو میخوره...

تا صدای پا میومد میپریدیم درو باز میکردیم...

ساعت شد 8 و ربع که دیدیم صدای پا میاد...با ذوق گفتیم این دیگه مژده ست..این دیگه خودشه...

و مژده درو باز کرد و گفت سلام!

سلام گفتنش همانا و تیربارون سوالای ما هم همون:

-تا این وقت شب کجا بودی ها؟

-یه میوه خریدن اونور خیابون انقدر زمان میبره؟

-صبر کن ببینم تو اصلا چرا گوشیتو جواب نمیدادی؟

(مژده این وسط هی میخواست حرف بزنه و میگفت:بچه ها بچه ها...)

-بچه خودتی!جواب مارو بده...با کی بودی تا الان ها؟

-رفتی میوه بخری؟دروغگو! پس میوه هات کو؟

....

و در کمال تعجب مژده یه پلاستیک آورد بالا که توش فقط یک عدد سیب و یک عدد پرتقال بود!

ما همه دهنمون باز موند...و یکهو شلیک خنده هامون

-این بود میوه ای که میگفتی؟رفتی با یه دونه سیب و پرتقال برگشتی بعد میگی میوه خریدم؟

-حیف ما که به خاطر دوتا دونه میوه نگرانت شدیم...

-حداقل از هرکدوم دو سه تا میخریدی به ما هم یه چیز میرسید این همه برات ناله زدیم...

-نه!من اینو میخوام بدونم!داشتی این دوتا رو برمیداشتی فروشنده بهت چیزی نگفت؟!

یهو مژده:واااااااااااااااااااااااااااااااای بچه ها بذارید منم حرف بزنم....

......
یعنی فقط میگفتیم و میخندیدیم.آخرشم معلوم شد گوشیش سایلنت بوده...میوه فروشی اونور خیابون هم بسته بوده مجبور شده بالاتر بره...

همین.

مرا خوب ببین...

امروز تو مرکز معلولین ذهنی واسه کارآموزی ، یه بچه ی اتیسم آورده بودن .

این بچه 10 ساله،غیر از یکسری آواها تکلمی نداشت و مهم تر از همه هایپر سنس بود(بیش حسی!)و من اولین بار بود که داشتم کیس هایپر سنس میدیدم.(تو پرانتز بگم مشکلات حسی از جمله مهم ترین مشکلات افراد اتیسم محسوب میشه)

هایپر سنس یعنی بیمار نسبت به تحریک هر حسی(حس های پنج گانه،عمقی ،وستی بولار و ...)حساسیت مفرط نشون میده.

در مورد این بچه مثلا:نسبت به هرگونه لمسی که کاردرمان براش انجام میداد به شدت واکنش نشون میداد و جیغ میکشید.حتی یه لمس ساده ی انگشت،بغل کردن،ماساژ بدن،حرکت رو توپ cp،هل دادنش،پرتاب توپ ،نور و صدا و ....

در طول انجام تمام این تمرینات بچه فقط جیغ میکشید و میخواست فرار کنه و بیقراریش به وضوح مشاهده میشد...طوری که اگر منِ مبتدی به عنوان درمانگر قرار بود با این بچه کار کنم بعید نبود حین تمرینات خسته میشدم و مداخله رو قطع میکردم...

 

 

 

حالا تصور کنید...بچه ای دارید که حتی نمیتونید راحت اونو در آغوش بگیرید!و اون بچه فقط تو حال خودشه و هیچ ارتباطی حتی با شما هم برقرار نمیکنه...

سخته نه؟

شاید با یه تصور کوچیک بشه حداقل یه صدم از رنجی که خانواده ی معلولین تحمل میکنن رو حس کرد...

بی حوصلگی های این عزیزان رو درک کنیم...زخم نشیم براشون...بچه هاشون حتی اگر بیمار هم باشن باز جگر گوشه ی اونان...یه کم درک و عدم قضاوت شاید کوچکترین کار برای کمک به این عزیزان باشه.

 خوب ببینیم

بیکاری ام آرزوست

همین که یه ذره سرمون خلوت میشه و میخوایم بریم سراغ نوشتن و خوندن جزوه ها، یهو یکی از اساتید ترجمه میندازه تو پاچمون...

باز هم یک ترجمه ی دیگر!

مارو با دانشجو های مترجمی زبان اشتباه گرفتن انگار...

متن دیر به دستمون رسید...کل جمعه رو گذاشتم واسه ترجمه.هرجور حساب میکردم نمیرسیدم تموم کنم،این شد که نرجس و مژی با دیدن حال نزار من به دادم رسیدن و هرکدوم یه صفحه برداشتن واسه ترجمه.

با این حساب تا ساعت دو و نیم صبح بیدار بودم...کلاسای صبح هم کنسل کردم تا بالاخره الان تونستم ترجمه رو تموم کنم...

فردا که این ترجمه رو ارائه بدیم،باری به اندازه ی یک کوه از رو دوشم برداشته میشه...

 

من برم کلاس...

روان

پنج شنبه آخرین جلسه کارآموزی بیمارستان روان بود...6 نفری نشسته بودیم منتظر که مریضا رو بیارن.

تو همین حین هم گروه پسرامون اومدن واسه جبرانیشون و خلاصه مرکز رو گذاشته بودیم رو سرمون.

حدود یک ساعت بعد،مریضا رو از بخش آوردن.

یکیشون که خیلی برام جالب بود

آقای 36 ساله،علت مراجعه ش(R.O.R) پرخاشگری و اینکه به خانوادش مظنون بوده و میگفته تو غذاش سم میریزن،و همینطور تهدید با چاقو داشته و اینکه میگفته سرهنگه!
تشخیصی که براش نوشته بودن :اسکیزوفرنی!

نکته ی قابل توجه این مریض اطلاعات و سواد و هوش بالاش بود.

جدا از شاگرد اول بودن در دوران مدرسه،چند سال پیش هم به دلیل همین اسکیزوفرنی یه دوره درمان1 ساله داشته،که بعد از بهبودی درسش رو ادمه میده و در حال حاضر لیسانس مکانیک داره.

همسرش  هم ماما بوده که به دلیل همین پرخاشگری ها ازش جدا میشه.

 

حدود یک ماهه که بستریه و تقریبا علائم رو به بهبودیِ.

 

چیزی که میخوام بگم اینه:

به قول استادمون :«هرگز فکر نکنین که جنون برای شما اتفاق نمیفته»

بیماری های روان تو یک قدمی همه ی آدم هاست...با سواد،بی سواد،فقیر،باهوش،دانشجو،کارمند،بازنشسته و ...فرقی نمیکنه هرکسی ممکنه بهش دچار بشه.

حتی ممکنه همین الان هم خود ما یک بیمار روان باشیم!و چه بسا اگر یک متخصص روان با ما صحبت کنه نیاز به بستری تو بیمارستان داشته باشیم.

روان انسان به راحتی میتونه دستخوش تغییر بشه...به راحتی میتونه دچار اختلال بشه.

شاید آقای .شین. هیچ وقت فکرش رو هم نمیکرد یه روزی کارش به اینجا بکشه...خیلی هاشون همچنان تاکید دارن که هیچ مشکلی ندارن و به اشتباه اونا رو به عنوان یک بیمار روانی بستری کردن.

 

نکته:دچار شدن به اختلالات روان از هیچ کس بعید نیست...

تو کار خودم موندم

واقعا مسخره ست

با این که میدونی حق با توئه

ولی بازم از ضایع شدن و ناراحتی مخاطبت ناراحت میشی!

دِ آخه خداااااا!این چه بشری بود آفریدی!

 

چی درسته؟

به نظر من از بدترین افکار در مورد برتری آدما نسبت به هم ، برتری از نظر ثروته!

نمیدونم چطوریه که مثلا دوست یا خواستگار ثروتمند ارجحیت پیدا میکنه به یک فرد متوسط یا رو به پایین.

یکی از دوستان میگفت:ترجیح میدم تو ویلام تو سواحل مدیترانه بشینم از خیانت همسرم گریه کنم تا تو آشپزخونه ی نمور یه خونه ی اجاره ای تو پایین شهر!

شاید بشه گفت حرفش درسته!

اما ثروت تا کجا؟تا حدی که یه فرد با ویژگی های اخلاقی و انسانی عالی ولی با درجه ی مادی پایین رو رد کنی به خاطر یه فرد نسبتا بی اخلاق ثروتمند؟

فقط هم به دلیل سربسته بودن اون هندوانه!  

ثروت بد نیست...همیشه هم گفته شده:مهربونی نمیتونه شکم آدمو سیر کنه!

ولی دیگه نه در حد افراط و تفریط!

همه داریم میبینیم که خیلی زشتی ها داره فقط به خاطر پول پرستی یه عده تو این دنیا دیده میشه.

عده ای که تمام خوشبختیشون رو توی پول میبینن و حاضر نیستن یه کم از تلاششون رو صرف خودسازی خودشون بکنن،صرف انسان شدنشون...

همینطوری میشه که میبینیم انسانیت کم کم رخت میبنده از بینمون...

 

 

یه چیز دیگه میخواستم بنویسم...شاید حذف بشه!

هستم هنوز

من ازاین شهر میرم

شهری که ستاره هاش خاموشه

معشوق عاشقش رو می فروشه

به هیچ و پوچ زندگی...

من ازاین شهر میرم

شهری که به ظاهر آشنازیاده

اماتو نمی دونی درد هات رو

تو تنهایی به کی بگی
......

 

+اون عقبیا حال میکنن؟؟؟!!!!!!!....

هذیان

دیروز تو باشگاه شدیدا ازمون کار کشیدن،خستگی در حد مرگ!

بعدشم که با اون خستگی ساعت 7و نیم شب رسیدم خوابگاه،رفتم حموم،بعدشم شستن لباس،حدود یک ساعت و نیم طول کشید،بعد هم که اومدم طبق معمول امیدی به مژده نبود و خودم باید شام درست میکردم،خلاصه با اون حال رو به موت ساعت 10 و نیم شام حاضر شد و منم بلافاصله بعد از غذا ولو شدم رو تخت و با همون موهای خیس و بدون مسواک و ... گرفتم خوابیدم.یعنی کلی کار داشتم ولی به حدی خسته بودم و بدنم درد میکرد که تا چشمام رو گذاشتم رو هم خوابیدم.

حالا

اونطور که تجربه ثابت کرده اکثر آدما وقتی خیــــــــــلی خسته باشن تو خواب ممکنه حرف بزنن!

مژده هم همیشه ی خدا تا 5 صبح بیداره!

منم تا 11صبح خواب بودم،وقتی بیدار شدم به حدی عضله هام درد میکرد و گرفته بود که نمیتونستم حتی از جام بلند بشم یعنی!

بعد

موقع ناهار مژده میگه دیشب خیـــــــــــلی حالت بد بودا.

میگم آره ضایع بود نه؟!

گفت:آره فقط داشتی تو خواب حرف میزدی!!!!!!

منیا خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا......من؟!!!!تو خواب حرف بزنم؟!سابقه نداره!

چی میگفتم؟

مژده هم که به صورت کاملا ضایعی دروغ میگه،هی میگفت معلوم نبود چی میگی.

حالا من هی اصراااااار که جان هرکی دوست داری بگو چی میگفتم!حتی یه کلمه!یه کلمه ش رو هم متوجه نشدی یعنی؟

به طرز خیلی تابلویی داره میپیچونه و میخنده و میگه نهههه نامفهوم حرف میزدی...

 

 

خلاصه هرچی اصرار کردم لو نداد چی تو خواب میگفتم!ولی کاملا معلومه که داره خالی میبنده

خداااایا چیزی لو نداده باشماصلا چرا باید تو تا 5 صبح بیدار باشی آخه بچه....اه بگیر بخواب دیگه.

 

نکته:زود بخوابید!

بزرگان چی میگن؟!

گابریل گارسیا جان میگه:

بعضی ها،آنقدر به دیگران وفادارند که به خودشان خیانت میکنند.

 

+فک کنم منو دیده که این حرفو زده!

3 Desember(روز جهانی معلولین)

روز جهانی معلولین از سال ۱۹۹۲ که از سوی مجمع عمومی سازمان ملل متحد اعلام شد، هر ساله در ۱۳ آذر یا ۳ دسامبر برگزار می‌شود.

 

هدف از نامگذاری روز جهانی معلولین:

هدف از تعیین این روز ارتقاء رشد اذهان عمومی درباره مسائل مربوط به معلولیتهای مختلف؛ و افزایش آگاهیهایی بوده است که می‌بایست از مساله پیوستن افراد معلول در تمامی جنبه‌های سیاسی؛ اجتماعی؛ اقتصادی و فرهنگی زندگی منتج شود. این وضع به همین منوال طی شد تا در سال ۱۹۹۹ شعاری با مضمون (امکان دسترسی برای همه در هزاره جدید) برگزیده شد و سرلوحه امور قرار گرفت.

 

بیش از پانصد میلیون نفر به دلیل نقص در سیستم روحی و مغزی جسمی و حسی از معلولیت رنج می‌برند. اینان هر کجا که باشند و در هر نقطه‌ای از دنیا که به سر برند به دلیل موانع ظاهری و یا اجتماعی با محدودیتهایی در زندگی خود مواجه می‌شوند. در طی بیست سال اخیر کوششهای چشمگیری در شناساندن و معرفی اشخاص معلول به جامعه انسانی صورت پذیرفته است. یکی ازمواردی که می‌توان از آن به عنوان نقطه عطفی در این زمینه نام برد اعلام سال ۱۹۸۱ میلادی به عنوان سال جهانی معلولین است که توسط مجمع عمومی سازمان ملل متحد صورت پذیرفت. در سال بعد (۱۹۸۱) فاصله سالهای ۱۹۹۲ – ۱۹۸۳ میلادی دهه جهانی معلولین نام گرفت تا کیفیت و شرکت فعالانه و همه‌جانبه افراد معلول را در زندگی اجتماعی و گسترش و پیشرفت آنها ارتقاء بخشد.

دلم هوای تو دارد ،بگو چه چاره کنم؟!

گاهی نمیشود که نمیشود

بعد از نماز خواستم دعا کنم،امشب شب شهادته و اجابت دعا سریعتره.زبونم باز شد که خدایا به حق صاحب این شب و بنده ی خالصت،شفای م....

و زبونم از حرکت باز موند.طبق عادت این سه سال،خواستم باز برای شفاش دعا کنم...

و بعد یاد اون شب کذایی...اشک های از روی ناباوری،اومدن پشت آمبولانس و نماز ،تشییع و لباس سیاه و گریه و ناله...چنگ هایی که رو صورت میکشیدن....و من!مات رفتنت...

اشکام چکید...دارم گریه میکنم...سه سال هروقت صدای اذون بلند شد دعا برای اون اومد تو ذهنمون،هر وقت مناسبت مذهبی میشد محرم و تاسوعا و عاشورا و شهادت و ولادت و ... سه سال اولین دعای سال تحویلمون شفای اون بود...راهی مشهد شدن و دعا و دعا و دعا....و بعد....

خواستم گریه نکنم...خواستم بازم خودمو بزنم به اون راه که منطقی فکر کن،خب عمرش قد نداد و رفت!الان جاش خوبه...ولی گاهی نیازه که بباری...

یاد این جمله ت تو آخرین بار حضورت تو خونمون افتادم:توروخدا اگر میتونین فقط دعا کنید خوب بشم...

 

 

اگر زحمتی نیست،یه فاتحه براش بفرستید.

جاست فر می

❄️❄️

دلم برای خودم تنگ می‌شود

آری
همیشه بی‌خبر از
حالِ خویشتن بودم...

#محمدعلی_بهمنی

آرزو

افتتاح کلینیک تخصصی بازی درمانی دردانشکده علوم توانبخشی دانشگاه علوم پزشکی ایران

 

 

 

-ارشد دانشگاه ایرانم آرزوست...

نام گذاری

امروز سر کلاس ارتز پروتز،مبحث ارتز های گردنی بود.

با اسمای خیلی شیک و مجلسی....

اکثرشون هم اسم یه منطقه و مکان

مثلا یکیش ارتز «فیلادلفیا» بود!

 

تصور کنید تو ایران بخوایم واسه یه ارتز اسم بذاریم:ارتز قاسم آباد سفلی!

خبر فوری

خبر های رسیده حاکی از آن است که:

آقا !بچه های مامایی دانشگاه آزاد!

مگه خودتون دانشگاه ندارین؟چرا میاین پزشکی و دندونای سراسری رو تور میکنین آخه؟!این درسته؟انصافه؟

الان رفیق ما چند وقته تو نخ یه آقایی از رشته ی دندون دانشگاهمون بوده.بعد خبر رسیده که ایشون هم مثل بقیه ی پزشکی و دندونای دانشگاه توسط مامایی های آزاد تور شده اند!

خو الان ما چجوری این رفیقمون رو ساکت کنیم؟!

اون توری که شما میندازین تو سراسری آیا حلاله؟!

یه ذره مراعات کنین دیگه...کبوتر با کبوتر باز با باز...

ای بابا

 

 دوستان الان اشاره میکنن که ما این همه زحمت نکشیدیم سراسری قبول بشیم که الان ببینیم حق مارو دارن بالا میکشن!

 

 

 

-آه و ناله ی دوستان بود که تصمیم برآن شد به بصر بقیه برسانیم بلکه خبر کپی شده و به دست عزیزان مذکور برسد و دست از سر سربه زیران سراسری بردارند...به قولی:آقااااااا مال مردم خوردن نداره!نکن اینکارو.

موقع برگشت از خونه،بارون و برف همزمان میبارید...بعد هم که تمام مسیر تا خود مقصد پر از برف و بوران بود و جاده سفید پوش...

لحظه های قشنگی بود...

ساعت 10شب رسیدم،منتظرم ماشین رد بشه که برم اونور خیابون،یه الدنگ بی شخصیت مدام بوق میزنه و جلو پام نگه میداره و هرچی چرت و پرت که لایق خودش و خانواده ش بوده بارم میکنه.

+مجبوری به سکوت!!!

 

میرسم خوابگاه...در قفل بود...در میزنم،آرزو منو از پشت در می بینه و زبون درمیاره و میگه خانوم تا این وقت شب کجا بودی؟تمام صورتم از سرما یخ زده نمیتونم خوب حرف بزنم...میگم وا کن وقت شوخی نیست الان...میگه آره از دماغ قرمزت معلومه قندیل بستی.

سعی میکنم حرفای اون آدم رو فراموش کنم...یه شوخی با آرزو و خنده و بعد هم میرم سمت واحدمون.

قبل اینکه در اتاقو باز کنم مامان زنگ زد...داشتم میگفتم که رسیدم و جاده برفی بوده و... که یهو در اتاق باز میشه و بچه ها با جیغ ازم استقبال میکنن...کُپ میکنم...منو به زور میکشن داخل...چمدون و کیف لپ تاپ رو ازم میگیرن..مامان از پشت تلفن میخنده و میگه برو دوستات منتظرن...

حین قطع کردن تلفن هرکدوم بغلم میکنن.

قطع میکنم میزنیم زیر خنده...بچه ها گزارش این مدت رو بهم میدن.

میگیم و میخندیم...باز میشم همون باران اول مهر.

مهتاب زنگ میزنه که رسیدی؟بیا اتاق ما چای تازه دم گذاشتم.

میرم پیششون،یه چای دبش میزاره پهلوم و خودش میشینه به گفتن جریانات این هفته و نبودی ببینی در نبودت چه ها گذشت.......

سرم درد میگیره از قهقهه های بلند مهتاب،شب بخیر میگم و میام اتاق خودمون.

دارم با نرجس صحبت میکنم،یه مکثی میکنه با یه لبخندی به بچه ها میگه:باران نبود چقدر اتاق سوت و کور بود،نه؟بچه ها تایید میکنن...

چپ چپ نگاش میکنم،میگه به خدا راست میگم...نبودت قشنگ احساس میشد،گرمی اتاق از توئه...

میگم هار هار گوشام دراز شد! یه میدل کیک میزنه بهم و میگه لیاقت نداری دلم برات تنگ بشه.

 

صبح با مهتاب منتظریم سرویس بیاد که بریم کارآموزی..یه نموره برف میباره و به شدت هوا سرده.زنگ میزنن ماشین خراب شده خودتون باید برید.

بیمارستان روان!

کلی منتظر می مونیم مریض بیاد ،میگن سرده نمیان!گزارشاشون رو برامون میارن:

ابوالفضل 40 ساله،ROR:اقدام به خودکشی

مریم 25 ساله،ROR:توهم ،هذیان(میگفته روح بیژن تو وجودشه!)

علی 30 ساله،ROR:آنتی سوشال،28 بار سابقه ی خودکشی!

جلسه بعد میان که آبزرو هم داشته باشیم...

مربی اومد یه کتاب هم معرفی کرد که از کتابخونه بیمارستان بگیریم.«روانپزشکی قلعه بندی»

میریم کتابخونه اشتباهی میگیم کتاب «قلعه نوعی» رو دارید؟!

یارو با تعجب میگرده میگه نه!ابعد دفترچه رو درمیارم متوجه سوتی مون میشم...میخندم میگم شرمنده قلعه بندی بوده.همه میخندیم میگه معلومه فوتبالی هستیا!

(بیشین بینیم باااااو)

بعد هم گوشزد میکنن از جلسه بعد با روپوش بریم کتابخونه که بشناسنمون دانشجوییم.

.....بعد هم که باز خودمون باتاکسی برمیگردیم.

باشگاه هم کنسل شد به دلیل قطعی گاز !

 

همین دیگه...اوضاع خوبه..برف بند اومده...حسرت یه برف بازی موند رو دلمون.

 

 

جاده ها لغزنده ست،لطفا تا بهبودی هوا برای مسافرت صبر نمایید.

پای رفتنم نیست...

خرمالو نیم پخته تاحالا خوردین؟من خوردم الان،دهنم چسبیده باز نمیشه.

ساعت دو بلیط دارم...نه دلم میخواد برم نه دلم میخواد بمونم...ولی موندنم بدتره...حال تابستون دوباره داره بهم برمیگرده...میرم تو شلوغی خوابگاه تا فکر نکنم بهش.تا دوباره اشتهام کور نشه،تا دوباره شبام فکر و خیال نباشه...

مامان داره غذهارو برام بسته بندی میکنه

میوه چیده از رو درخت و داره میگه کدوما واسه کدوم درخته...

باید برم...

و بازهم:

تو که یک روز
        پراکنده نبودَست دِلت

صورت حال پراکنده دلان کِی دانی؟

#سعدی

 

پ ن:آقا من اصلا نمیدونم چرا جدیدا هرچی شعر میخونم مضمونش تو همین مایه هاست

همچین انگار همه شاعرا دست به دست دادن یه«هه...»بهم میگن و واسه خودشون میخندنبه جون خودم من فقط میخوام شعر بخونم همین و بس،چرا اذیت میکنید آخه؟!

.
پرنده اگر بر شانه ات نمی نشیند
پنجره اگر با نفست مات نمی شود
چای اگر لبت را نمی سوزاند
بوی نان اگر گرسنه ات نمی کند
نگاهی اگر دلت را نمی لرزاند
شب اگر بغض ات نمی گیرد
بوی عطری اگر دیوانه ات نمی کند
خاطره ای اگر اشکت را در نمی آورد
جمعه اگر دلتنگ ات نمی کند
گل اگر برایت زیبا نیست،
.
بدان که مُرده ای...

#بابک_زمانی
#مجموعه_شعر_اجسام

 

 

پ ن:یعنی دست شما درد نکنه

💕💕

صبح است و دلم به مهر باور دارد
آبان که گذشت دل به آذر دارد

پاییز برای من شده این تعبیر:
"فصلی که فقط خاطره در سر دارد"

 #مجتبی_قندالی

سردرگمی

نه به اون وقت که دوست نداشتم دانشگاه شروع بشه و میخواستم همچنان تو خونه و تو حال خودم باشم

نه به الان که اومدم خونه و دارم از این تنهایی دیوونه میشم

بغض دارم

فکر و خیال تو سرمه

گذشته و حال و آینده....

 

چی میخوام دقیقا؟!

ماییم و نوای بی نوایی

بسم الله اگر حریف مایی

.......

یک روز من

دیروز باز مامان گیر داده بود که یه سر با من بیا بریم خرید...

منم نمیخواستم دلش بشکنه گفتم باشه...حالا سرمای هوا و بارون شدید رو هم در نظر بگیرید...

یه چتر تو دستمون و بدو بدو این مغازه اون فروشگاه داریم میگردیم...

این شهرم که یه قدم برداری هرکی آشناست به تورت میخوره،با چند نفری خلاصه سلام علیک داشتیم...

یکیشونم پسر فامیلمون بود،بعد از یک سال میدیدمش،یعنی ازدواج که کرد دیگه ندیدیمش...والا مردم چه بی جنبه ان،ایشبعد از کلی حال و احوال برگشته به من میگه راستی تبریک میگم دانشگاه قبول شدی...

منالان؟ترم پنجم!

یکی میزنه تو پیشونیش میگه:واااااااااااااای شوخی نکن!دیروز نبود مگه گفتن دانشگاه قبول شدی؟

بعد نگاه چپ چپی من:

خندید و گفت بابا ندیدمت کهههههههههه....

هر هرهر...برو به زنت بخندوالابعد....تو بحبوحه ی عشق و عاشقیش بود کلا همه چی رو از یاد برده!اصلا پسرای فامیل ما همشون اینجورینا،ازدواج میکنن دیگه خداحافظ!..واس شماها هم اینجوریه؟!

بعدشم بای بای و پیشنهاد من که مامان بریم خونه خاله اینا...

حالا :یه چتر خیس و دریا کنار و پرسه های مادرانهدقیقا صدق میکرد درمورد ما...

با لباسای خیس رسیدیم خونه خاله...خاله هم تحویل که بههههههههههههه خوش اومدی و ...

دوتا دختر خاله ها هم که دیگه رسیده نرسیده چرت و پرتامون شروع شد...دل درد گرفتیم از بس خندیدیم...طاهره یه تنه واسه یه ایل کافیهبخوام بنویسم زیاد میشه ،همینجوری بخندین

بعد هم که دیگه موقع اومدن بارون شدید بود مجبور شدیم آژانس بگیریم تا خونه.

حالا ساعت 10شب اون فسقل فامیلمون زنگ زده که با من صحبت کنه

میگه دلم برات تنگ شده!گفتم منم همینطور عزیزم

بعد میگه فردا به مامانم میگم بیایم خونتون...میگم ما نیستیم به مامانت بگو ببردت خونه اون یکی عمه!

مامانش گوشی رو میگیره و داره قهقهه میزنه میگه تو آدم بشو نیستی نه؟!بچه م داره خودشو برات هلاک میکنه بی لیاقت!

دوباره نادیا گوشی رو میگیره که:الان بیام خونتون؟

گفتم:نههههههههههههههههه!الان نیای ها!بیچاره م کردی تو نادی.بگیر بخواب دیگه،من همسن تو بودم این موقع شب جرأت بیدار موندن نداشتم

 

خلاصه با کلی گول زدن و پیچوندن راضیش کردیم حداقل الان لج نکنه واسه اومدن خونه ما...

امروز عصر حالا منتظریم خانوم تشریف فرما بشن(یعنی بچه های این دوره زمونه رو دارن خیــــــــلی بد بار میارنااااااا...این طرز تربیت نیست.خدا به داد برسه!)

 

روز خوبی بود در کل...ولی آخر شب دوباره بهم ریختمبی خیال...

آموزشی

من
تو را
به هر زبانی که
ترجمه کردم
عشق شدی...

👤 #مجید_وادی

 

+باید عرض کنم خدمتتون که شما ترجمه ت ضعیفه!بیشتر تمرین کن.

سخنی از بزرگان

زنان وقتی عاشقمان هستند،
حتی بدترین اشتباهاتمان را هم میبخشند
اما وقتی عشقی در میان نباشد،هیچ اعتباری به ما نمیدهند
حتی به ویژگیهای خوبمان ...

👤 #انوره_دوبالزاک

 

-بعععله ،یه همچین موجوداتی هستیم ما.