دیروز با چهار نفر از هم اتاقیا رفتیم دور دور...موقع برگشت حدیث خواست بره سوپری خرید کنه،که من به مژده یادآوری کردم که خودشم خرید داره و با حدیث بره که تنها نباشه و بقیه مون برگشتیم خوابگاه.
بعد از نیم ساعت حدیث تنها برگشت ،گفت مژده رفت میوه بخره گفت خودش میاد...این بین هم با بچه ها ترانه شاد گذاشته بودیم مشغول انجام حرکات موزون....
(ساعت 8 شب در خوابگاه بسته میشه)همین طور که مشغول پایکوبی بودیم سروناز یه نگاه به ساعت انداخت و گفت:بچه ها ساعت 7ونیمه،مژده کو؟
ماهم در همون حال :آره،دیر کرده...حدیث دقیقا بهت گفت کجا میره؟
حدیث:گفت میره اونور خیابون میوه بخره.
گفتیم خب هنوز وقت هست...جای نگرانی نیست.
باز گذشت.سروناز زنگ زد به مژده،جواب نداد.بعد همینطور بی خیال دوباره اومد بقیه ی پایکوبیش رو انجام داد و گفت:نگران شدم برنمیداره.
-سابقه نداره گوشیش رو جواب نده ها...
+حالا 5 دقیقه دیگه به هشت مونده،فعلا برقصیم اگر نیومد بعد یه خاکی تو سرمون میریزیم.
ساعت شد 8...
دیگه کم کم رقصامون کم شد.سروناز بازهم زنگ زد و باز هم بی جواب.حدیث با عجله گوشیش رو برداشت و گفت بدوید همتون زنگ بزنید،پلیس همیشه آخرین تماس مقتول رو چک میکنه....از خنده ترکیدیم ...همه مون تک تک زنگ میزدیم به مژی.یهو یکیمون گفت:
هیچ کس حق خروج از اتاق رو نداره،آخرین نفری که با مژده بود کی بود؟
ماهمه انگشتا سمت حدیث:این!
حدیث رو به من:این به خودت!تو مژده رو مجبور کردی با من بیاد.
-یکی درست تعریف کنه چی شد قضیه؟
ماهم که کلا فاز مسخره بازی برداشته بودیم.در حالی که صدام رو بغض دار کرده بودم تعریف کردم:ما از پل هوایی اومدیم پایین..خب؟بعد...بعد...حدیث گفت سوپری کار داره...بعد من گفتم چون حدیث تنهاست مژده هم که خرید داره باهاش بره...تقصیر من بود...بعد در حالی که همه مون مثلا ناله میزدیم با مویه گفتم:حدیــــــــث،مژی همیشه به فکرت بود...
یعنی واقعا وضعیت نگران کننده بود ولی به هیچ وجه فاز نگرانی تو چهره ها و حرفامون مشخص نبود.
سروناز با خنده گفت:یعنی اگر مژده بفهمه ما واسه دیر کردنش چجوری نگران شدیم همه مون رو میخوره...
تا صدای پا میومد میپریدیم درو باز میکردیم...
ساعت شد 8 و ربع که دیدیم صدای پا میاد...با ذوق گفتیم این دیگه مژده ست..این دیگه خودشه...
و مژده درو باز کرد و گفت سلام!
سلام گفتنش همانا و تیربارون سوالای ما هم همون:
-تا این وقت شب کجا بودی ها؟
-یه میوه خریدن اونور خیابون انقدر زمان میبره؟
-صبر کن ببینم تو اصلا چرا گوشیتو جواب نمیدادی؟
(مژده این وسط هی میخواست حرف بزنه و میگفت:بچه ها بچه ها...)
-بچه خودتی!جواب مارو بده...با کی بودی تا الان ها؟
-رفتی میوه بخری؟دروغگو! پس میوه هات کو؟
....
و در کمال تعجب مژده یه پلاستیک آورد بالا که توش فقط یک عدد سیب و یک عدد پرتقال بود!
ما همه دهنمون باز موند...و یکهو شلیک خنده هامون
-این بود میوه ای که میگفتی؟رفتی با یه دونه سیب و پرتقال برگشتی بعد میگی میوه خریدم؟
-حیف ما که به خاطر دوتا دونه میوه نگرانت شدیم...
-حداقل از هرکدوم دو سه تا میخریدی به ما هم یه چیز میرسید این همه برات ناله زدیم...
-نه!من اینو میخوام بدونم!داشتی این دوتا رو برمیداشتی فروشنده بهت چیزی نگفت؟!
یهو مژده:واااااااااااااااااااااااااااااااای بچه ها بذارید منم حرف بزنم....
......
یعنی فقط میگفتیم و میخندیدیم.آخرشم معلوم شد گوشیش سایلنت بوده...میوه فروشی اونور خیابون هم بسته بوده مجبور شده بالاتر بره...
همین.