تابستون من

تا الان چند تایی کاغذ سیاه کردم و مثلا چند تایی نقاشی کشیدم...

یه کتاب هم تموم کردم و رفتم سراغ کتاب بعدی

هر شب هم سعی میکنم یه فیلم ببینم

چند تا از کتابای ارشد رو هم سفارش دادم و تا چند روز دیگه میرسه دستم و برنامه م یه مقدار تغییر میکنه.

تا چند روز آینده هم احتمالا میرم باشگاه...ووشو رو یافتم اینجا!

و اما کلینیک

امشب تونستم چندتا آدرس کلینیک پیدا کنم...امیدوارم فردا بتونم یه سری بزنم بهشون.

....

نمیدوم چی میشه...ولی هر کاری که تا الان انجام دادم برای آماده شدن خودم بود نه صرفا پر کردن اوقات فراغتم.

 

ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی

دارم فکر میکنم آدم حتما باید چند نفر رو کنار آدمای غیر قابل انکار زندگیش داشته باشه:

یه سپیده ای باید باشه که وقتی از نگرانیات براش حرف بزنی مثل آب رو آتیش با حرفاش آرومت کنه و هی بهت اعتماد به نفس بده...

یه حدیثی حتما باید باشه که باهاش تا ته ته ته  جاده ی رفاقت و معرفت رو بری و دلت قرص باشه که پشتتو خالی نمیکنه و محاله یه بار تورو یادش بره...

یه سروناز همیشه باید دور و برت باشه که تو خیلی چیزا باهاش وجه اشتراک داشته باشی و حرفاتون و فکراتون شبیه هم باشه...

وجود یه نرجس تو زندگی لازمه که در هر شرایطی بهت توجه کنه و حالت رو درک کنه و به زور وادارت کنه کارایی رو که دوست داری انجام بدی ولی به هر دلیلی نمیشه رو انجام بدی و اینجوری کلی حس خوب رو بهت منتقل کنه

مژده باید باشه واسه اینکه با سوالاش هی ذهنت رو به چالش بکشه ،بخنده،اذیت کنه...

 

...

این دوست ها باید باشن...زندگی با وجود این آدم ها رنگ عشق به خودش میگیره...

اجتماع دوستی مون باید باشه تا هی حرف بزنیم

راه حل بدیم

هی حال همدیگه رو بفهمیم

هی سعی کنیم حال همدیگه رو خوب کنیم

هی بخندیم...هی قهقهه بزینم

هی ایده های فضایی خودمونو مطرح کنیم و خیلی منطقی از یه طرح مسخره حرف بزنیم

هی...

....

باورم نمیشه منی که انقدر تنهایی رو دوست داشتم حالا تبدیل شده باشم به آدمی که دلش برای شلوغی خوابگاه و بچه ها تنگ میشه....

 

بهانه ی این نوشته از وویس دوست جان شروع شد که با یه لحن مسخره ای بهم گفت:

بیا باهم حرف بزنیم دیگه،انقدر بد و بی ریخت نباش!

 

 

پ ن:دلم براتون تنگ شده دیوونه ها!

یک عدد شعر

تو باشی و من و گیلان و جنگل

سه تار و نغمه ی مرغان و جنگل

دلم یک کلبه می خواهد کمی شعر

اجاق و کتری و باران و جنگل

 

پ ن:منو میگه ها

من باز هم سکوت

هر چی که میگذره بیشتر به این نتیجه میرسی که :«یاد بعضی نفرات روشنم میدارد ؛ غیر اونا رو دیگه بی خیال!»

 

داره درمورد دختر فلانی صحبت میکنه که دیدی؟خانوم خانوما عکس دوست پسرشو گذاشته اینستا!

گفتم قرار نیست هر کس مثل تو فکر نمیکنه بد باشه! اصلا عکس دوست پسرشم بذاره،خیلی هم به هم میان.

مامان و خاله هم تایید کردن.

یه کمی زیر چشمی نگاهم کرد و بحث عوض شد...

اندکی بعد خاله جان رو کرد سمت من که ارشد رو دیگه فعلا بی خیال شو اول ازدواج کن!ما دلمون جشن میخواد!

منم از سر شوخی گفتم اگر به خیال جشن میگین ، خیالتونو راحت کنم ما قصد نداریم عروسی برگزار کنیم میخوایم به جاش بریم مسافرت خوش بگذرونیم...

بعد فرد مورد نظر با یه لحن خاصی تیکه میندازه که:پس هماهنگیا رو هم انجام دادین باهم...

یه نگاهی میندازم بهش،هرچی دقت میکنم چیزی از شوخی نمیبینم...با این حال خودمو میزنم به اون راه و نگاه ازش میگیرم...

اندکی بعد به بهانه اینکه شماره دختر عموم رو بهش بدم سرک میکشه تو گوشی و مخاطبان بنده!

بازم چیزی نمیگم...

عکس یکی از بچه ها رو میخوام به خاله نشون بدم،بین عکسای دسته جمعی کلاسه..کنار خاله میشینه و زوم میکنه رو عکسا

میگه این پسره قیافه ش چقدر شبیه شمالیاست!

میگم آره خب گیلانیه.

ابرویی بالا میندازه و سرشو تکون میده میگه که اینطوووور.خوش قیافه هم هست!

 

در اینکه تو ذهنش کلا داره داستان میبافه در مورد من شکی نیست...

خونه هم که اومدیم از این چیزا که صحبت کردم مامان گفت:تو جمع نبودی زیاد،روی تو حساسن...

گفتم مامان جان پس وقتی میگم من دوست ندارم با اینا ارتباط داشته باشم نگو چرا خودتو میگیری!حرف اونا رو تکرار نکن..این گرفتن نیست...رفتاراشون اذیتم میکنه،مجبور که نیستم تحمل کنم...اهل حرف زدنم که نیستم همون ارتباطمو کم کنم بهتره.سال بعد طرحمم جور شد کلا دور منو خط بکشین..

 

 

خب من واقعا دلم میسوزه اون همه خوش گذرونی ها و دور همی های گذشته رو بخوام فقط به خاطر وجود دو نفر نادیده بگیرم و دیگه تو این جمع ها شرکت نکنم.

من واقعا دوسشون دارم،کلی باهاشون میگم و میخندم و خوش میگذره.کینه ای هم نیستم،هرچی که تا حالا اون دو نفر گفتن رو سعی کردم فراموش کنم، ولی دیگه بسه نه؟ من نمیتونم تحمل کنم زندگی من بشه سوژه ی داستان سازی یه عده!

هوم؟!

این ترم هم گذشت

ترم 6 هم به خیر و خوشی و کلی فشار درسی و سخت گیری اساتید تموم شد.خوشی آخرش هم به خاطر کنسل شدن ارائه سمینار بود که باعث شد روز یکشنبه به جای رفتن به دانشگاه راهی خونه هامون بشیم.

غروب شنبه با کلی خوشحالی با مزمز و حدیث رفتیم کافی شاپ نزدیک خوابگاه.بعد هم که برگشتیم فقط درگیر جمع کردن و بسته بندی وسیله ها بودیم.صبح هم با حدیث اون همه وسیله رو از طبقه سوم آوردیم پایین که بابا اینا میان براشون سخت نباشه(یه سری از وسیله های حدیث هم قرار بود با خودم ببرم)

وسیله ها انقدر زیاد بود که من خودم به زور پشت جا شدم...

آخرین سلفی رو هم با این خوابگاه گرفتیم و پیش به سوی خونه...

 

 

امروز هم بالاخره عزم کردم واسه مرتب کردن وسیله ها...اتاقم شده بود یکشنبه بازار!

داداش جان هم امروز اومده بود مرخصی...روزای آخر سربازیشه به سلامتی...

 

و تعطیلات تابستونی ما به طور رسمی شروع شد

فعلا پیام دادم رفیق جان ببینم شهر ما کلاس ووشو داره؟یا باید برم شهر بغلی؟یا کلا قید ووشو رو اینجا بزنم و برم یجور دیگه بسازم!!!

چند تا فیلم و کتاب تو برنامه تابستون دارم...

و بعد

-مطالعه ی بیش از پیش در حیطه کاردرمانی!که شدیدا نگرانم، باید منابع ارشد رو تهیه کنم لااقل از الان نم نم پیش برم.

شاید یه مسافرتی هم رفتیم؛معلوم نیست..

باید واسه رانندگی هم تمرین کنم ، شاید مجبور بشم واسه کلینیک مسافت زیادی رو برم.

کلینیک!

 

پ ن:خدا بزرگه

خوابگاه و باقی ماجرا...

آخرین روزهای حضورمون تو این خوابگاه...نارضایتی کل دانشجوها از اینکه قراره به خوابگاه تازه ساخت نزدیک دانشگاه منتقل بشیم...چون 17کیلومتر خارج از شهره!تو یه مسیر خطرناک که بارها زورگیری و قتل و تجاوز توش اتفاق افتاده...که حتی صدای پسرای دانشگاه هم دراومد که با چه دل و جراتی میخواین دخترامونو بفرستین تو این بیابون؟(خوابگاه خودشونم همون حوالیه...درد کشیده ن!)

ظلم بزرگتر در حق ما کارورزها!که حتی یه دونه کلاس هم تو دانشگاه نداریم و فقط باید بریم بیمارستان و عملا حضور ما تو اون خوابگاه نزدیک دانشگاه با اون همه فاصله از مرکز شهر،هیچ فایده ای نداره.

هرچند که سرویس داشته باشیم...هرچند که خوابگاهش طبق آخرین قوانین به روز شده ی خوابگاه ها ساخته شده باشه..با اتاق های 4 نفره به جای 8 نفر!با محوطه ی دلباز تر و...

ولی دوری از شهر و محدودیت رفت و آمد و نبود هیچ مغازه و فروشگاه و کافی شاپ و نونوایی و ... تو اون مسیر!

اینا رو کجای دلمون بذاریم؟!

حتی رفتیم امضا جمع کردیم و اعتراض نوشتیم...آخرش گفتن یه خوابگاه داخل شهر فقط میمونه که اونم محدودیت ظرفیت داره و اولویت هم با بچه های اینترن!

با این حساب شاید مجبور بشیم خونه بگیریم...بابا ما واسه ترم بعدمون کلی برنامه متفرقه ریختیم!

 

از اوضاع امتحانات هم بنویسم:

طبق معمول کاردرمانی ها آخرین دانشجویانی هستن که دانشگاه رو ترک میکنن...همه امتحاناشون تموم شد و ما هر روز شاهد خالی شدن اتاقا هستیم...همه رفتن کسی با ما نموندش..

فقط ما و پرستاری ها موندیم تا 17م!تازه ما ارائه سمینار هم داریم که قرار شد یه گروهمون 18م ارائه بده...

این درحالیه که ساعت 2ظهر روز یکشنبه 18تیر!این خوابگاه برای همیشه بسته میشه!!!!

 

طنز هفته:زهرا مشهدی تو یه مسابقه برنده شده...جایزه ش:اردوی سه روزه به مشهد مقدس!

یعنی ما قیافه ش رو که میبنیم فقط زمین رو گاز میزنیم 

...

چقدر دلم میخواد امشب هی بنویسم

از همه چیز...هممممممه چیزا!

هرچی که ذهنمو مشغول کرده و دلم رو لبریز...هرچی که داره ناراحتم میکنه..همه دغدغه هام...سرگردونی هام...اون شکایی که به دلم و ذهنم افتاده..

حتی ترس از نرسیدن برای خوندن کتابام..

سخت و سخت تر شدن اون مسیر که دیگه واردش شدم و نباید جا بزنم...اعتراف میکنم هنوز هیچی نشده دست و دلم میلرزه..

 

 

عجب حلوای قندی تو

امیر بی گزندی تو

عجب ماه بلندی تو که گردون را بگردانی

تویی کامل منم ناقص...

تویی خالص منم مخلص....

تویی سور و منم راقص، من اسفل تو معلایی....

 

پ ن:توکل به خدایی که تنهایم نمیگذارد!

....

روزگاری شد و کس مردِ رهِ عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و توست

این روزها

با فشاری دهشتناک مشغول گذراندن امتحانات هستیم...

آهنگ های متال را گذاشته ام برای پریدن خواب در شب هایی که باید بیدار ماند..

میگن خوابگاه جدیده تا مهر آماده میشه و این یعنی آخرین روزهای حضورمان در این خوابگاه را سپری خواهیم نمود!!!!

فلذا از هر صحنه ای عکسی ثبت میشود...

حتی از یادگاری های روی دیوار به جا مانده از ورودی های 80 ! :

-خدایا کمکم کن التماس میکنم!

-چرا ولم کرد؟من که انقدر عاشق بودم؟!

-فارما خر است...

-ای کسی که این رو میخونی...ما که رفتیم ولی این رسمش نیست...

-خیلی نامردی رضا!

...

..

.

فشار امتحانات!

می روند

در این روزها دسته دسته جماعت سیاه پوش در هیبت زورو!در جای جای دانشگاه به چشم میخورد که مشغول ثبت تصاویر در نماهای مختلف می باشند.

هـــــــــــــــــــــــی...جدی جدی سال بالایی هامون فارغ التحصیل شدنا!

شیوا رفت...مائده رفت...الناز رفت...ضحی...الهام...کوثر...بهاره...و نیز عده ای دیگر که نبودشان در دانشگاه اذیتمان خواهد کرد!...که لحظات خداحافظیشان بغضی میشود روی گلویت و سنگین میشوی...

روزگار همین اومدن و رفتن هاست...

دل نبند!