التماس دعا

سر دعاهاتون مارو هم افطار کنین.....با تشکر

.....

یه وقتایی خیلی مسخره میشه...

دنیا رو میگم.

مهمونی

انگار...

داره بارون میزنه

حس آروم شدنه......

 

 

 

رمضان مبارک...مهمونی خدا خوش بگذره بهتون

ساقیا...

شاعر میفرماید:

«ساقیا..

مِی هِی هِی هِی(3بار)...هِی بریز

بنویس گر که نرقصم گله مندی بنویس»

حالا دوباره:

«ساقیا...

(این دفعه:

پیک ! پیک پیک پیک(4بار)...پیک بریز

بنویس (اینبار)هرکه نرقصد!گله مندی بنویس...

کس نداند چیست امشب...امشب ماجرا...پس بدون معطلــــــــی.....

 

 

خیر سرم دارم درس میخونماینکه خزترین و مسخره ترین آهنگ ممکن رو دارم تجزیه تحلیل میکنم بماند؛بحث من اینه که آخر چرا؟چرا باید در اینجور مواقع همه جور حس و حالی به آدم دست بده الا درس؟!

مثلا من موقع درس خوندن و علی الخصوص امتحانات!علاقه شدیدی پیدا میکنم به:

خوندن رمان!طراحی!(یعنی طرح میکشم در حد پیکاسو!)خطاطی!(در حد میرداماد!)تماشای شبکه خبر و شنیدن تحلیل های سیاسی!دیدن تکرار مسخره ترین فیلم ها!نویسندگی....

اصلا فوران احساسااااااااات....یــــــــَک احساساتی بهم دست میده که تو هیچ موقعی از سال بهم دست نداده!

دوره ایه که شنیدن صدای خروس برام لذت بخش ترین هارمونی دنیا میشه!

حتی علاقه ی شدیدی پیدا میکنم به آشپزی!حالا هی مامان میگه برو درستو بخون دخترم!زحمت نکش!

بعد من:نهههههههه عمرا اگه بذارم دست به سیاه و سفید بزنی!

بعد چه ایده هایی که واسه تهیه ی غذا به سرم نمیزنه...چه تزئیناتی!یعنی من اگر ده سال دیگه هم از عمرم بگذره دیگه هرگز چنین ایده هایی به ذهنم نمیرسه.کلا یهو به انگشتام نگاه میکنم میبینم همینجور هنره که داره ازشون میریزه!

عاشق هرچیزی میشی که تا دیروز حالت ازشون بهم میخورد!

(طبق آمارهای رسیده هم 90 درصد خاطرخواهی ها تو همین دوران اتفاق میفته!)

بعد واسه تمام این کارا فول انرژی!مثلا این قابلیت رو دارم که خیلی سرحال و قبراق دوشبانه روز پیوسته بیدار بمونم و صدسال تنهایی گابریل گارسیا رو بخونم و خسته هم نشم!

اونوقت فقط کافیه من یکی از جزوه هام رو باز کنم بذارم جلوم!دیگه اهل دلا میدونن دیگه!....

 

خلاصه که الان مامان اومده میگه باز که پای لپ تاپی!!!!

من برم درس بخونم

توروخدا دعا کنین من مثل آدم بشینم بخونم وگرنه بدبخت میشم

موفقیت تو روحتووووووووووون.

«امیدوارم هرجا که میری یک نفر مثل خودت سر راهت باشه!»

این جمله میتونه زیباترین دعای خیر یا بدترین نفرین مممکن باشه...

ببین واسه تو چیه؟

دعا؟

یا

نفرین؟؟؟

خودت...

تو که خود را فراموش کنی،کسی تو را یاد خواهد کرد؟!!!(عین القضات همدانی)

فکر کردید تاحالا چقدر هوای خودتون رو دارید؟چقدر به خودتون اهمیت میدید؟

حتما لازم نیست کار خوب کرده باشیم تا به خودمون اهمیت بدیم.آدم باید همینجوری عاشق خودش باشه.

اصلا یه کاری:

جلوی آینه بایست..به خودت خوب نگاه کن...تک تک اجزای صورتت رو ببین.عمیق نگاه کن.کارای خوب و بدت رو واسه این لحظه پس بزن.فقط خودتو ببین.خود خالیتو!

حالا به تصویر تو آینه بگو دوستت دارم!

بگو من تورو با همه ی بدی هات دوست دارم.با همه ی اخلاقای چرت و مزخرف دوست دارم.تک تک وجودت رو دوست دارم.

بگو ممنون که هستی...که داری نفس میکشی!مرسی که دارمت.بدون تو هیچم...به خودت صد بار تو آینه بگو عاشقتم....یه بوس واسه خودت بفرست و یه چشمک مکش مرگ ما تحویل تصویر خودت تو آینه بده!

میبینی که تصویر تو آینه هم مو به موی حرکاتت رو تکرار میکنه.عین حرفایی رو که میگی رو همزمان بهت میگه.

 


  چیزی غیر از این نیست اینجوری که خودت رو دوست داشته باشی دنیا بهت برمیگردونه.چون داری در راستای قانون خلقت پیش میری!

هیچ غرور و خودپسندی هم درکار نیست و فقط داری به خودت توجه میکنی!

خودتو دوست داشته باش.

کسی که خودش رو دوست داره خدای خودش رو هم دوست داره و به تبعش بقیه آدما رو هم دوست داره.این یه قانونه!

عاشق خودت که باشی بعد میگی خدایا دمت گرم چی ساختی!!!...بعد میگی بابا ایولااااااااا کلی آدم دیگه هم که مثل من هستپس گابالا گابال

در درجه اول خودت!

حتی تو قوانین امداد و نجات هم این قانون اوله که در درجه اول از سلامت و امنیت خودت مطمئن شو و بعد به مصدوم کمک کن!تا وقتی تو جات امن نباشه و سالم نباشی چجوری میتونی به بقیه کمک کنی؟

تصور کن یکی زیر آواره و کمک میخواد،تو هم بی هوا فقط اونو میبینی و هرچه سریعتر فقط میخوای بری که کمکش کنی،دلت داره میسوزه واسه اون فرد،میری جلو،آوار ثبات ندارن.سقف نصفه نیمه ی خونه با دومین حرکتت میریزه و خودتم میمونی زیر آوار!حالا اون آدم رو که نجات ندادی هیچ،خودتم گرفتار شدی...

زندگی همینه....

فکر کن تو همون امدادگری...اول خودتو نجات بده...

آره خیلیا به دیگران اهمیت نمیدن و با افتخار اسم اینو غرور میذارن!...ولی خوب باید گفت اونا بیشترین کم توجهی رو نسبت به خودشون دارن؛و چه بسا بیشترین بی رحمی!

(از اینم بگذریم که تا دیروز غرور یه صفت بدی به حساب میومد و شدیدا مذمت میشد ولی الانا واسه خیلیا جزء فضایل اخلاقی به شمار میره!)

بله دیگه....

خلاصه که اول خودت.

حالا منم که اینارو نوشتم نه اینکه اینجور آدمی ام واقعا...دارم سعی میکنم اینجوری باشم...

میگم اینجوری بودن خوبه...ایده ایه که از کتابا و عقیده های مختلف برداشت کردم.

حالا با خودتون...

صلاح کار خویش خسروان دانند.

آرامش تو روووووووووووووحتون

معمولی...

من و خیلی از دخترها ، جز دختران معمولی هستیم.برای ما از اول سخت بود با کفشِ پاشنه بلند مسیرهای طولانی را راه برویم و جیکمان از پا درد در نیاید.ما از همان اول دنبال کفش اسپرت بودیم که بتوان با آن،ساعت ها در شهر، قدم زد ، دوید و بی توجه به کج شدن روسری، شاد بود.ما مشتاق صحبت با مردها نبودیم.به چشمانشان زل نمیزدیم.بیشتر وقت ها از گوشه و کنار رد میشدیم و میرفتیم.ما از بچگی یاد گرفتیم ساده باشیم.به ما نگفته بودند هرچقد ساده تر باشی، احمق تری.راستش ما مثل معشوقه های امروزی شما ،هر روز یک رنگ و یک بو نبودیم.عشوه و ناز ، مادر زادی در رگ و خون ما نبود.امکانش بود یک روز شلخته باشیم ، ناراحت باشیم ، گریه کنیم.ما نمیدانستیم در هر موقعیتی باید شیک باشیم و روسریمان کج نشود.ما همان دخترانی هستیم که عشق را در زندگی یاد گرفتیم،نه اینکه به ما گفته باشند همیشه خوش چهره  و خوش بوترین باش، تا تمام شهر را عاشق کنی.بوی ادکلن ساده و آرام ما ،میان هزاران عطر و بوی مختلف اطرافِ شما گم شد.خنده های ارام ما ، میان قهقه های پر،عشوه و بلند انها اصلا شنیده نمیشد.ما عشق را در کفش های پاشنه بلندمان که خاک میخورد، جا گذاشتیم.ما با همان کوله پشتی و کفش اسپرتمان ، بی صدا آمدیم در زندگی شما.ما حتی کفش هایمان پاشنه بلند هم نبود که صدای رفتنمان را بشنوید.ما یک دسته دختر معمولی بودیم،فهمیدیم باید عوض شویم تا مارا ببینید.اما نتوانستیم.ما معمولی بودیم، هنوز هم هستیم..

 

#رقیه_رستمی

رفیقی به اسم داداش

چند روز بود به قول شاعران گرامی:«حال دلم مشوش بود»

اصلا دپرسسسسسسسسس

داغووووووووووون

هی بغض میکردم

درس و اینا هم که هیچ....

تا اینکه دیشب داداش گفت آماده شو بریم دور دور

من:

و رفتیم به سمت منبع آرمشمون:جناب بانو دریا!

حالا قبلش تو خیابون نزدیک بستنی فروشی؛

من:دادااااااااااااااااشی

داداش:هاااااااااااااا هــــــــــــااااااااا؟؟؟؟؟کشتی منو تو....باااااااااشه.

و اینگونه شد که با یک عدد بستنی قیفی« فیتیله پیچ» خوشحال ترمان نومود.

 

اون بغضه بدجور عذابم میداد،تو مسیر هم هرچی داداش ترانه شاد میذاشت افاقه نمیکرد.

تا اینکه رسیدیم دریا!

نمیدونم واسه من فقط اینجوریه یا بقیه هم همین حسو دارن:شبای دریا یه حالت خاصی داره؛یه خوف ،یه ترسی که شیرینه،وقتی تو تاریکی رو به دریا می ایستی و به انتهاش نگاه میکنی دلت یه جوری میشه.

من دیشب به این ترس نیاز داشتم.

کفشو جوراب رو درآوردم و پاچه رو زدم بالا و رفتم تو آب.....

داداش فقط گفت مواظب باش سرما نخوری؛و تکیه داد به ماشین و دیوونه بازی های منو تماشا کرد.

 

«دریا بغلم کن ، بغلم کن دریا....»

 

اون ترسه بدجور افتاده بود به دلم.تهش تاریکه تاریک بود،غیر از سفیدی موج هایی که نزدیک ساحل تشکیل میشد چیز دیگه ای نمیشد دید....

اضطرابم بیشتر میشد

موج میزد به پام و حالم بدتر میشد...یه جیغ خفیفی کشیدم و دویدم بغل برادر

 

دوباره ...دیگه بی خیال خیس شدن شلوارم شدم و تا زانو رفتم تو آب...زل زدم به موجا...قلبم هی قیلی ویلی میشد،کم کم یه چیزای شیرینی رفت زیر پوستم.به اون ترسه غلبه کردم و اون حس ناب بهم تزریق شد....

«منو دریا به هم سازیم.....»

خلاصه که :دوش مرا حال خوشی دست داد...

 

حالا داداش:الان چجوری میخوای بشینی تو ماشین؟

من:بی خیااااااااااااااااااال....جواب بابا رو خودم میدم

هیچی دیگه ... دیوونه رفتم و دیوونه تر برگشتم؛داداش اون ترانه شاداشو گذاشت و آقا منم تکون بدهههههههههههههه......

یه یک ساعتی تو خیابونا دور دور کردیم و منم همچنان تکون بده!

داداش گفت:ببین یهو پلیس بیاد گیر بده بدبختیما!اول اینکه فکر میکنن تو مستی!بعد هم گیر میدن نسبتتون چیه! تو که کارت شناساییت همرات نیست،واسه منم تنها به درد نمیخوره؛تا بخوایم ثابت کنیم و... کلی تایم میبره سرانجامشم اینه که بابا دیگه ماشین دستمون نمیده!

من:

داداش:خوب حالا!فقط خواستم جوانب رو بسنجم برات....تکون بده!

کلی مسخره بازی دراوردیم و از ته دل خندیدیم.

ساعت 1 شب برگشتیم خونهچراغا خاموش بود...یواش یواش پاورچین پاورچین اومدیم داخل که یهووووووو مامان با صدای خوابالو:بازم که دیر  کردین

من:اععععععع سلام بیداری؟

داداش:

من درحالی که دارم تو افق محو میشم:شب بخیر مامی

 

  وقتی حالت خرابه .... کسی باید باشه که اینو بفهمه....و بدونه که چجوری میشه حالتو خوب کنه.

سلامتی همه داداشا که از صدتا رفیق واسه خواهرشون رفیق ترن...

 

فراموشی

خواستم برم قسمت کاربری سایت دانشگاه؛

هرچی رمز عبور میزنم میگه اشتباه است.

هرعدد و رقمی که به ذهنم میرسید امتحان کردم اما دریــــــــــــــــــغ....

 

دیروزم اومدم دارت بازی کنم دیدم سوزناش نیست؛

هرجا فکرشو میکردم گشتم؛

عید که مهمون میومد برداشتم سوزناش رو یه جایی مخفی کردم که بچه کوچیکای فامیل برندارن هم خودشون رو زخمی کنن هم دیوار اتاقمو....

اما الان اصلا یادم نمیاد کجا گذاشتمشون....

 

 

 زوده واسه فراموشی.........

 

 

پ ن:نزدیک یک هفته ای هست واسه فرجه ها برگشتم به منزل پدری

copy-paste

 

آنچه بهترین انتخاب اکنون من است...

از دید دیگری می تواند بدترین نادانی باشد!!

درس سختی است؛اما کم کم باید یاد بگیرم...

گاهی مسیر رشد من همسو با مسیر رشد اطرافیانم نیست...

در قدم های بعدی باید...

پوست بیاندازم و دنیایم متحول شود!!

باید تغییر را بپذیرم...

فقط مرداب تا ابد به دنیایش می چسبد و آخر هم می گندد!!

حال این روزای من...

 

.....

 

پنج سالم بود
خواهرم مرا در کمد انداخت و در را قفل کرد
به او فحش دادم و با خود فکر کردم:او بی رحم ترین خواهر دنیاست!

در تاریکی گریه کردم...بیهوش شدم...به هوش که آمدم
سربازان خواهرم را کشته بودند!


احسان افشاری

باران...

 

باران....

صدای پای اجابت است؛

خدا با تمام کبریایی اش دارد ناز میخرد...

نیاز کن...