دانی که چرا سرّ نهان با تو نگویم؟
طوطی صفتی!
طاقت اسرار نداری...
#مولانا
پ ن:این مولانا هم چه آدم حاضر جوابی بوده ها!
دانی که چرا سرّ نهان با تو نگویم؟
طوطی صفتی!
طاقت اسرار نداری...
#مولانا
پ ن:این مولانا هم چه آدم حاضر جوابی بوده ها!
« تو مملکتی که بزرگترین دغدغه ی جووناش اینه که کی پروفایلشونو چک کرده،انتظار پیشرفت نمیشه داشت! »
حرف راست!
نمیدونم واقعا دنیا غیر از عشق و عاشقی و ویبره های دل برای یک(بعضا چندین!) انسان دو پا! چیز دیگه ای نداره برای یه عده؟
یارو راه میره عاشق میشه!این شد زندگی؟! اصلا قلبش روی گسل زلزله ها قرار گرفته هی میلرزه واسه هرکی!!!
زلزله زده ویرون کرده ،یارو میاد میگه:وااااای!ساعت 22و 22 دقیقه! داره بهم فکر میکنه!!!!
واقعا انگار برای یه عده ای از جوونای ما، غیر از روابط دونفره هیچ چیز دیگه ای اهمیت نداره...
نمیگم قشنگ نیست،نمیگم بده،
ولی نه که کل زندگیشون بشه همین!
از صدتا حرفشون 90تاش مربوط به سینگلی باشه!
یه کم زندگی رو بهتر ببینیم...
هر روز نیاین بگین: وااااای دل من رفت! مگه از دست نگاهش میشه در رفت؟!
باشه قبول..عاشقی خوبه..آقا لااقل واسه یکی ! نه که یکی یکی یکی...
یعنی واقعا جوونی رو فقط همین میبینن؟!
این سرو من کجا بکوبم؟!
(دیشب کال کباب خوردم با سیر فراوان!سرانجامش این شد که فشارم افتاد و تا4صبح از سردرد و حالت تهوع خواب به چشمم نیومد!)
به روزهای خوب زندگیم فکر میکنم...روزهایی که نوشتن ازشون کلی وقت میبره و مجبورم فقط به نوشتن چندتا تیتر اکتفا کنم،تیتر هایی مثل:
اجبار کردن همدیگه برای خوندن واسه ارشد تو ساعاتی که مریض نداریم!
تقلید ادا و اطوارای استاد توسط یکی از بچه ها!
فوتبال دستی و دارت و شطرنج بازی کردنمون تو بیمارستان روان که تا اینجا شده جزء بهترین خاطره ها!
آوازخوانی بیمار X تومرکز و همراهی کردن ما با ایشون!
پایه بودنمون واسه پیچوندن فلان مرکز و ولگردی و تحویل ندادن گزارش به فلان استاد و ...
همدلی هامون
مسخره بازیامون
خاطره های خنده دار موقع صرف صبحانه تو سلف بیمارستان...
و همینطور تو خوابگاه با بچه های اتاق که دیگه گفتن نداره...
این لحظه ها داره به لیست بهترین خاطرات زندگیم اضافه میشه.
لحظه هایی که لذت هاشون رو مدیون وجود یه سری آدمام..
آدمایی که تو فهرست خوب های زندگیم قرار داشتن و دارن و خواهند داشت...
آدم های زندگی من آدم هایی ان که
خودشونن!
با همه ی خوبی و بدی هاشون ...هم فکر...همراه..رو راست مثل کف دست...
نه اهل دروغن نه دغل بازی
نه عقده ی چیزی رو دارن...
نمیذارن برنجی
نمیذاری برنجن
انگار ناخودآگاه عهد بستیم باهم که هوای همو داشته باشیم،که حال همدیگه رو خوب کنیم...
در کنار بیش فعال بودن کودک درونشون ولی بزرگن!بزرگ فکر میکنن...بزرگ رفتار میکنن...باهات هم فکرن...فکرای تازه به بلوغ رسیده ی خیلی از هم سن و سالات رو ندارن،به فکر چیز های پوچ نیستن...جای پر و بال بستن کمکت میکنن بری بالا ...بودن باهاشون بهت آرامش میده...
با اخلاق و رفتارشون کاری میکنن که زندگیت رو آسون تر بگیری...بهت کمک میکنن نخاله های زندگیت رو بندازی دور و با تمام وجود از زندگیت لذت ببری...آدمایی که تورو یاد خودت میندازن!
دستتو میگیرن و تو این مسیر پر فراز و نشیب کمکت میکنن...
با همه ی حرفای قشنگشون...کارای خوبشون...انرژی های مثبتشون...
این زندگی منه که با تمام وجود میخوامش...
پروردگارم
سپاس
پ ن:آقا..تبخال زده گوشه ی لبم
من تا حالا سابقه ی تبخال نداشتم
یه پماد خریدم از داروخونه استفاده میکنم ولی همچنان همونجوریه و نمیتونم دهنمو زیاد باز کنم
از طرف دانشگاه یه کادر درمانی ترتیب داده شد برای اعزام به کرمانشاه..خواستیم نام نویسی کنیم که گفتن گروه منحل شده و تیم های اعزامی دانشگاه های همجوار کفایت میکنه.
کرمانشاه کمک میخواهد...
یه دختر 5ساله ی ناناز!
تو نه ماهگی در اثر تشنج سیستم عصبیش آسیب میبینه و حالا یه بچه ی کاملا فلپی!
به خاطر شل بودنش مجبور بودیم دو نفری کارا رو انجام بدیم.
و اما مادرش...
در تمام طول جلسه فقط آه و ناله میکرد که نمیدونم چیکار کردیم که خدا بچه مونو اینجوری کرده...
گفتم این حرفا چیه؟اتفاق بوده دیگه..چرا انقدر خودتونو اذیت میکنین؟
با ناراحتی گفت نمیتونم بپذیرمش...تو این 5سال مارو پیر کرده،این همه آوردمش کاردرمانی هنوز حتی نمیتونه بشینه.؛انگیزه مو از دست دادم...یعنی میشه یه روزی مثل شما بتونه بره دانشگاه؟!
باز موندیم از جواب....
سرمونو با بچه گرم کردیم که مبادا یه وقت چشمامون حقیقت رو داد بزنه ...
پ ن:توی اون دو واحد درس مشاوره ی کاردرمانی خونده بودیم امید واهی به خانواده ندید.ولی حقیقت رو هم رو نکنین...تصور کنین به مادری که همین الانشم ناامیده بگیم بچه ت هیچ وقت اونجوری که تو میخوای خوب نمیشه!
ترجیح میدم این جریان رو به مرور بهش بگم...امروز فقط به این افاقه کردم که دخترتون یه کم مشکلش نسبت به بچه های دیگه بیشتره،واسه همین خیلی زمان میبره تا نتیجه رو ببینیم،صبوری کنین...
خدایا...دریاب....
کمکم کن....
بیشتر از هر وقت دیگه ای بهت نیاز دارم
اینایی که داری میسپریشون به من بنده هاتن...
خودت توان بده به دستام
به ذهنم
...
آرومم کن تا آرومشون کنم...
#ماث
الان فقط میچسبه تو ییلاقات
روی تَلارِ یه خونه ی روستایی نشسته باشی
حس رطوبت و سرما!
یه پتو دورت بپیچی
یه چای گرم و کلوچه هم کنارت باشه
همینطور که زل زدی به بارش بارون روی درختا
ترانه ی مرحوم پوررضا هم از گوشیت پلی بشه که:
......
مو خواستی تره خوشبخت بوکنم گیله لوی
تی جانه تازه رخت دوکنم گیله لوی
تی پاکونه که سخت بوکنم گیله لوی
مره تو بزه ی مره تو بزه ی گیله لوی
تی خواب رگه د داس بزنه ای د داس بزنه ای... گیله لوی جان..........
.......
قبل رفتنم،بچه ها بازی رو شروع کرده بودن.
تو این بازی،گفتنِ لغت«من»جریمه داره،به هر طریقی که گفته بشه...
حالا منم دیگه موجود مردم آزار درونم بدجور قلقلکم میداد،گفتم :کی بارانو دوست داره؟
دوست جان:من من من من!
...واااااای
بچه ها:
من :یکی جریمه هاشو بده
اندکی بعد گفتم :کنترل اسپیلت رو پیش کی بذارم؟
مریم:پیش من بذار!
بچه ها:پیش کی؟!جریمه رو بگیر
-دهنت سرویس باران،سریعا اتاقو ترک کن تا همه مون جریمه نشدیم!
گفتم باشه،فقط یکی بیاد بعد از من دروقفل کنه!
نرجس:من قفل میکنم!
من:جریمه
اسلو موشن:
همه ی بچه ها دهن باز میکنن به فحش دادن و دستشون میره که چیز میز سمتم پرت کنن ، نرجس هم به زور منو هول میده و از اتاق میندازتم بیرون و بعد کرکر خنده های من!
خیلی وقت بود اذیتشون نکرده بودم؛دلم آروم گرفت
بعد از مدت ها همه ی هم کلاسی هارو باهم میدیدم دوباره...از ذوق زدگی هامون دیگه نگم.
شوخی ها و خنده های همیشگی...
مسخره بازی و وفور عکس ها!که دیگه آخراش واقعا هیچ ایده ی دیگه ای برای ژست عکاسی به ذهنمون نمیرسید...
خرید هایی که بچه ها به زور کرده بودن تو پاچه ی اساتید...
اذیت شدن توسط سال پایینی ها که فیلم گرفتن و گفتن:اینم از ترم 7یا!به امید خدا دیگه نمی بینیمشون،بگید خداحافظ!
و تو همه ی عکس هامون خودشون رو به زور جا کردن!
آخرای مراسم استاد ترم 7یا رو دور خودش جمع کرد،همگی نشستیم و حرف زدیم و گفتیم و گلایه کردیم و تشکر و...راهنمایی ها و شوخی های همیشگی استاد که آبی بود روی آتیش نگرانی هامون...طریقه ی صحیح خوندن برای ارشد و آرزوهای زیبایی که برای همه مون کرد و گفت همه تون از اول همکارای من بودین نه دانشجوهام.
در پایان عکس دسته جمعی با همه ی کاردرمانی های دانشگاه و اساتیدمون...
چقدر دلمان برای این جمع تنگ شده بود..
چقدر امروز به همه مان خوش گذشت...
چقدر امروز سرشار بود از حس خوب...
چقدر برای هم خوبی میخواهیم...فارغ از همه ی رقابت ها و ...
چقدر سال بالایی بودن به ما می آید!
وقتی توی صحبت با همکلاسی ها تهش میگن :با تشکر همکار گرامی!
یعنی دیگه آخرشه!دیگه جدی شدیم همکار هم،دیگه تموم شد...
همه مون قراره برای آینده ی این رشته تلاش کنیم،قراره بشیم آبروی کاردرمانی!
امروز وقتی دغدغه هامون رو به استاد میگفتیم،متوجه شدیم همه نگرانیم،همه از کاستی هایی که داره توی کشور برای همچین رشته ای میشه گلایه داریم..همه مون میترسیم مبادا دانشمون کافی نباشه...واضح بود همه تمام آینده مون رو توی این رشته میبینیم..
با امید به خدایی که خودش مارو قرار داد تو این راه...
پروردگار دلسوز من!دریاب حال ما...
ما از این هستی ده روزه
به تنگ آمده ایم
وای بر خضر،
که زندانیِ عمر ابد است.....
مردم دیده ی ما جز به رخت ناظر نیست
دل سرگشته ی ما غیر تو را ذاکر نیست
یه وقتایی می بینی نمیشه..یعنی میشه ها،ولی تو آدمش نیستی!
تمام تلاطم های دنیا رو میبینی و باز هم روتو میکنی سمت خودش و میگی:
یا رب!
...نظر تو برنگردد...


#حانیه مودی
#یک کاردرمانگر
رقص های جدی که کم کم رو به مسخرگی و ادا اطوار میره و فقط میخندیم...
تو همین بینا دیدم هی بچه ها به هم چشمک میزنن...
گفتم چتونه شما؟!یهو از هر طرف بچه ها یه کادویی درآوردن بیرون!تولد تولد تولدت مبارک!!!!!!
مارو داری؟دهن باز!چیکار کردین شماهاااااااااا؟؟؟؟؟!!!!!
-دیگه ببخشید ما تحمل نداشتیم گفتیم همین الان بدیم بهت تا فردا دیر میشه...
کادوهایی که واقعا توقعش رو نداشتم..هی جیغ میزدم و میرفتم بغلشون..گفتم این چه کاریه آخه من که هیچ غلطی براتون نکردم.
سروی:نه خواهش میکنم تو خودت غلطی!!
بازموندم از جواب فقط گفتم:از دم همه تون خرین!واقعا خرین!
آخه سروی هم تولدش تو آبانه مثل همیشه قرار بود یه روزی بین تولد من و اون انتخاب کنیم باز بریم سفره خونه دور هم خوش بگذرونیم..نه هیچ چیز دیگه ای!
آخر شب هم مامان زنگ زد تبریک گفت، میگم مامان جان زود داری تبریک میگیا،گفت نه دیگه من از الان دردام شروع شده...
صبح هم که رفتیم کارورزی تو سرویس بچه ها هی زارتی زارتی تبریک میگفتن و ...
از 10صبح تا 7شب یک بند مریض ببینی!!!!!!اونم روز تولدت!!!!!!
حسین کیس سرسخت اتیسم من هم که واقعا خسته م کرده بود و دیگه نمیدونستم چجوری باهاش کار کنم و چه تکنیکی روش پیاده کنم؛به اندازه ی ده تا مریض ازم انرژی گرفت...
بین همینا هم هی باید جواب تلفن میدادم واسه تبریک تولد..خخخ
خلاصه دیگه 8ونیم رسیدیم خوابگاه..گفتم برم واسه بچه ها شیرینی بخرم ...یکی از هم گروهیا هم گفت منم میام باهات..اینگونه شد که تو رودرواسی گیر کردم و به تعداد همه بچه ها شیرینی خریدم و آخر شب هم همه رو دعوت کردیم اتاق...
حالا تصور کنین خستگی منو!
همین که رسیدم خوابگاه فقط تونستم مانتو و مقنعه رو بکنم و همیجوری دراز بشم رو تخت...تو همون بین آنلاین شدم جواب پیاما رو با وویس میدادم...کوثر و مریم هم تو عالم خواب من کادوشون رو درآوردن و من باز هم جیغ و شوکه شدن!
مژده هم زحمت شام رو برام کشیده بود یه ماکارونی اساسی و خوشمزه که تو اون ضعف من،مزه ی غذا صد برابر به دلم نشسته بود.بعد هم قید خواب رو زدم و رفتم حموم که بچه ها میان مرتب باشم...
دیگه بند و بساط رو تا من از حموم بیام بچه ها زحمتش رو کشیدن...بعد از 4ماه برای اولین بار همه دور هم دوباره جمع شده بودیم!از خاطرات کارورزی و سوتی هامون هی میگفتیم و هی میخندیدیم..یعنی دل و روده برامون نمونده بود...
اون مریض روانی که گیر داده به سپیده و میگه فقط به خاطر تو!از همه شون خنده دار تر بود...
بعد هم که طبق معمول موزیک های شاد و مسخره بازیامون...
مزمز و آیناز که هی میگفتن یاد سال اول بخیر چقدر مسخره بودیم...به یاد همون موقع رقصای تمرینی مسخره ی همون دوران رو دوباره رو کردیم سه نفری و دیگه فقط بچه ها دل و ورده شون رو گرفته بودن و میخندیدن..چراغا رو خاموش بکن..رقص نور بذار و اسپیکر من درآوردیمون که ثابت کردیم خلاقیت تو کاردرمانی یعنی چی!
کلی شلوغ بازی تا 12ونیم شب...تمام تنمون خیس عرق بود ....
حالا هی بچه ها میگفتن تو مطمئنی از صبح کارورزی بودی؟!دو دقیقه پیش داشت میمردا!
چقدر الکی میتونیم خوش باشیم ...
زیاد شد...خواستم خلاصه بنویسم اما دلم نیومد،سورپرایز ها در عین سادگی ولی کاملا معنای واقعی سورپرایز رو داشتن، ما عادت نداریم به کادو و این سوسول بازیا
، فقط یه جشن کوچیک میگیریم و همون مسخره بازیا و خنده هامون برامون از صدتا کادو ارزشمند تره...
روز دوم آبان برام شلوغ ترین روز محسوب شد...
فقط تو گزارش مریضا ؛تاریخ رو ناخودآگاه مینوشتم 73/8/2
بعد خط میزدم سال رو درست مینوشتم...
الکی الکی شدیم 23...
فال حافظ هم گرفتیم...بقیه چیزا که چقدر درست بود بماند که همه دهن باز مونده بودن که چقدر دقیق دراومده...فقط اخراش یه توهینی بهم کرد حافظ!که من دیگه هیچ وقت سراغ حافظ نخواهم رفت....
صبح هم خسته بودم کارورزی نرفتم...به ودم استراحت دادم
تبریکای دوستان جانی و خانوداه و فامیل هم که بماند..هر سال ما یه جریانی داریم سر سبک تبریکاتشون
باورم نمیشه انقدر دیروز سرم شلوغ بود که اصلا یادم رفت یه آرزویی بکنم و یه چند دقیقه ای با خودم خلوت کنم...
خدایا مرسی




