جمعه
در عصر روز جمعه دختر عموی مسخره مان در راستای تحقق زندگی مفید و گذران اوقات فراغت ،در حال طراحی یک لباس مسخره تر از خودش میباشد....
منم گاه گاهی رنگی برایش درست میکنم ولی چه کنیم که شعورش در حد جلبک هم نیست و لطف مارا با فحاشی و مشت و لگد پاسخ میگوید..مارا باش برای چه کسی داریم تره خرد میکنیم
اصلا خلایق هر چه لایق...
راستی دیروز هم با عموجانمان و زن عمو جانمان و دختر عموی خل و چلمان رفته بودیم دنبال خانه....از قضا یکهویی که همه پیاده شده بودیم،سوییچ روی ماشین ماند و در ها قفل شد...
و تلاش های پیاپی عموجانمان برای باز کردن درب ماشین به شیوه ی دزد ها منجر به شکسته شدن دستیگیره ی داخلی درب سمت راننده شد و عمو جان مجبور شد تمام مدت از در سمت شاگرد پیاده و سوار شود..خلاصه اوضانی داشتیم که نگو!!!
و اما
خانه ها یا متراژ بالا بودند یا قیمت بالا....
چند جایی را عمو جانمان ضمن معرفی خود!سپرد تا در صورت پیدا شدن مورد اوکازیون تماس بگیرند...
خلاصه باشد که فرجی شود و خانه ای در خور بنده و دوستمان عاطی بانو پیدا شود...
اینکه روی آوردم به نگارش این پست آن هم در این تایم! و موقعیت،همانا برای جلوگیری از درگیری های بیشتر با دخترعمو و حفظ آرامش و سکوت خانه و صد البته برای لبریز شدن حوصله مان است...
عصر جمعه باشد و به زور جلوی کرکر خنده با دختر عمو جان را بگیری و عمو جان هم آماده شود برای رفتن به تعمیرگاه و تعمیر نمودن درب ماشین....
دخترک کم عقل...دختر عمو جان را منظورم است..به زور رنگ های قرمز و سیاه را قاطی کرده تا رنگ زرشکی تولید نماید و توهم میزند که رنگ قهواه ایه ساخته شده ،زرشکی مخملی است...