کجایی عزیزم

والا بوخودا

یه نفرم پیدا نمیشه به ما بگه عشقم!

جالبه منم تا حالا به کسی نگفتم عشقم....

دل نیست که تار عنکبوت بسته لامصب

 

دور مران از در و راهم بده...

 

آخرین باری که رفتم 7 سال پیش بود...دلم برای آرامشش لک زده.

سلام آقای مهربانی ها...

 

عیدتون مبارک.التماس دعا

همیشه یکی هست که گند بزنه به حالت

باید یاد بگیرم وقتی یه آدمی داره با حرفاش با روح و روانم بازی میکنه و شعورم رو به سخره گرفته چطور برخورد کنم

باید یاد بگیرم سکوت این جور جاها جز داغون کردن خودم تاثیر دیگه ای نداره

باید یاد بگیرم «جواب ابلهان خاموشیست»رو تو زندگیم یجور دیگه ای اجرا کنم

باید یاد بگیرم همون لحظه جواب طرف رو بدم که دفعه ی بعد جرات نکنه که باز جلوی من خالی ببنده

باید بفهمم خودخوری فقط حال خودم رو خراب میکنه

باید خیلی چیزا رو یاد بگیرم

باید به خیلی ها بفهمونم اگر جوابت رو نمیدم فک نکن چرندیاتت رو باور کردم فکر نکن جوابی ندارم...

آخخخخخ بیزارم از این اخلاق خودم.

از سکوتم بیزارم.از این غایب جوابی ها بیزارم.از احترام گذاشتن الکی واس کسی که لیاقت نداره بیزارم....

 

این سکوت ها،این خودخوری ها اگر جلوشو نگیرم بالاخره کار دستم میده...

خسته شدم.

دخترانه

هی نوشتم هی پاک کردم...حذف کردم...دوباره نوشتم....دوباره پاک کردم.

حرف زیاده...گله زیاده؛هم از خود هم جنسام هم از مردا،هم از یک سری فرهنگ ها و آداب و رسوم ها هم از یک سری سیاست ها...یک سری سیاست هایی که با خوش خیالی تمام فکر میکنی برای حمایت از جنس تو و از روی احترام به توئه که گفته شده ولی در باطن چیزی جز ارضای نفس مرد نیست!

 

کل حرف ها رو شاید بتونم تو چند جمله بگم که خودش دنیایی حرفه:

برای دخترای سرزمینمون ارزش قائل باشیم!نه به خاطر اینکه دخترن...فقط به این خاطر که انسانن!

دخترا قدر خودمونو بدونیم...

روزمون مبارک

توهم

زانوم دوسالی هست که گاه گاهی موقع نشست و برخاست صدا میخوره...

و من همیشه فکر میکردم لابد کمبود کلسیم یا ویتامینD دارم.امروز دکتر جواب آزمایش رو دید.گفت :تخریب سطح مفصلی!

کلی هم ابراز نگرانی کرد!

اون وقت من اصلا درد نداشتم...از وقتی اومدم خونه هی حس میکنم زانوم درد میکنه!یجورایی مشابه phantom pain !!!!...البته خوب واسه من قطع عضو صورت نگرفته خداروشکر

باید دکترم رو عوض کنم!

رضاخان هم اگر می دید که با چادر چه زیبایی

جهان پر می شد از قانون چادر های اجباری

#مجید ترکابادی

فانتزی

من باشم،اون باشه

تو یه جنگل وکنار یه رودخونه ی آروم؛یه آتیش کوچیک هم به راه باشه...بعدش یه نگاه عاشقونه بهم بندازه و بزنه زیر آواز و شروع کنه به خوندن:

میخونم آخ که دیگه فرنگیس/عشق تو داغونم کرد....

 

بعد هنوز بیت بعد رو شروع نکرده یکی بزنم پس کله ش بگم:زهر مار!فرنگیس کیه؟!

در هم

از اونجایی که «ما را همه شب نمیبرد خواب...» تا نزدیک اذان صبح معمولا بیدارم.خوب میدونم این بی خوابی ها کلی ضرر داره برام،ولی بدخواب شدم،چه کنم؟!

اما بدخوابیه و هزار جور دردسر دیگه...هزار جور فکر...هزار جور مشغله ذهنی...که ته همه اینا یه بغض میشه و میچسبه بیخ گلوم؛که خودمم نمیفهمم چطور میشه که یهو به خودم میام میبینم الانه که بزنم زیر گریه.

اصلا میدونین چیه؟شب خوب نیست...نه که خوب نباشه،اگر بی خوابی بزنه به سر آدم خوب نیست...اصلا شب یه خاصیتی داره که همه حس ها و مشغله های ذهنی ضربدر 100 میشن و عین بختک راه نفست رو میبندن.

 

این روزا خیلی دلم گرفته...مامان و بابا نگرانم شدن...مجبوری جلوشون میگم و میخندم که بفهمن حالم خوبه.

آره خوبم،فقط یکم خل شدم.درست میشم.

فریاد

ناله را

هرچند میخواهم که پنهانی کشم

سینه میگوید

که من 

تنگ آمدم

فریاد کن...