اما در نهایت دیدیم صندوق عقب ماشین که هیچی،صندلی های جلو و عقب اسنپ رو هم پر کنیم باز جا کم داریم ...
این شد که از الو پیک وانت گرفتیم...
کل وسیله هارو خودمون بار وانت کردیم بعدم دوتایی فشرده نشستیم صندلی جلو و د برو سمت خونه جدیده...وضعیت به حدی خنده دار شده بود که نمیتونستیم جلوی قهقهه هامون رو بگیریم...
سر ظهر هم مامان اینا از شمال وسیله های مورد نیاز رو آوردن و با عمو همه رو جا به جا کردیم...
خانواده عمو و مامان اینا و مامان عاطی ؛تمام وسیله های مورد نیاز برای خونه رو فراهم کردن ...
اینطوری شد که ما ساکن خونه جدید شدیم...یه خونه ی جمع و جور و نقلی و شیک...رفت و آمد به محل کارم هم خیلی راحت تر و کم هزینه تر و سر راست تر شده...از طرف دیگه هم کاملا مرکز شهره و به همه چیز و همه جا دست رسی داریم...
خداروشکر...
اینم از این...
مردم خیابونمون هم مردمانی مذهبی و ساده و آرومی هستن...
خدایا ممنـــــــــــــــــــــــــــــون
چقدر همگی کمکمون کردن...چقدر عموم مرخصی هاش رو واسه کارای من صرف کرد...چقدر بابا اینا خمایت کردن...چقدر خانواده عمو بهم دلگرمی دادن ...
به خاطر همه ی خوبیهاش و آدمایی که تو زندگیم قرار داده ممنونشم....