سرنوشت

فرض کنین شرایط خوبی تو زندگی براتون فراهم میشه که انتخابش کاملا به اختیار خودتونه!

این شرایط با اینکه خوبه ولی خیلی پایین تر از سطح خواسته ها و معیارای شماست...یعنی قبول کردن این شرایط به معنای خط کشیدن دور همه ی خواسته های قلبی شماست که شدیدا در آرزوی رسیدن بهشون هستین!

حالا بحث اینه که آیا باید این شرایط رو قبول کرد؟ یا ردش کنیم به امید رسیدن به اون خواسته های آرمانی خودمون؟(که امکان داره حتی بعد از سال ها تلاش هم نتونیم بهش برسیم!)

هنوزم همونم،یه کم با وفاتر...

عادت دارم یه وقتایی بدجور لج میکنم.

وقتی حرفا و فکرای یه عده رو درمورد یه سری مسائل میشنوم ، وقتی میبینم گند و لجن همینطور داره از سر و کول یه سری آدما بالا میره ...لجبازیم بیشتر میشه..اون موقع ست که رو حرفای خودم بیشتر پافشاری میکنم..

این موقع ها اصلا مهم نیست که چقدر از حرفای من درسته،اصلا مهم نیست که شاید راه من اشتباهه، اصلا مهم نیست که تهش من میبازم یا اونا،

مهم اینه من رو حرفم موندم....

 

وای از این حس شیرین...

دیشب از بس پاییز جان حال خراب خودشو بهم داده بود نمیتونستم چشم رو هم بذارم...یه تعارفم نمیشه زد!والا ب خدا...

خلاصه که صبح با یک حال داغون و رو به موتی رفتم مرکز سلامت دانشجویان!

هرچی میگم خانم دکتر آمپول بنویس قال قضیه رو بکن..میگه نه،نیاز نیست،با آنتی بیوتیک حل میشه!

(نه به اون بچگیامون که تا تقی به توقی میخورد آمپول مینوشتن و گریه زاری های ماهم اثری تو تصمیم دکتر نداشت،نه به الان !)

بعدش میگم دکتر جان یه گواهی بنویس من فردا نرم کارورزی،میگه نه!نیازی نیست!

خب آدمِ.....(لعنت بر شیطون)خودت میگی فقط استراحت کن!...خب گواهی بنویس من استراحت کنم دیگه...ای بابا....

بگذریم...

 

نشستم چای خوردم،شعر گفتم،شاملو خواندم..اگر منظورت اینها بود،خوبم؛بهترم یعنی....

حال خراب حضرت پاییز مال من...

شاید یجور دیوونگی باشه..ولی من عاشق این حالت از سرماخوردگی ام

همین که صورتت داغه و چشمات تبداره...هی اشک میفته تو چشمت...برای گرم نگه داشتن خودت ،تو اتاق جوراب  و سویی شرت و کلاه و... میپوشی.

این سرمایی که به جونم میفته رو دوست دارم.این حالتی رو که اصلا دوست نداری از تختت بیای پایین..این حالتی که هی دمنوش میبندن بهت...

یکی از ترانه های امیر عظیمی هم پلی میشود...(سریع پیر شدم آنچنان که آینه نیز...شکسته در دل خود صورت جوان مرا..به فکر معجزه ای تازه بودم و ناگاه..خدا گرفت به دست تو امتحان مرا...)

خلاصه که در عین سرماخوردگی،یک حال خوشی دارم که نگو و نپرس...

 

سال بلوا میچسبه... و یک لیوان چای داغ!

خانواده

چه غروب جمعه ای شد امروز...

مامان اینا ظهر اومدن اینجا پیش من.ناهار رو با هم خوردیم و نشستیم کلی حرف زدیم و رفع دلتنگی کردیم...

کلی وسیله هم برام آوردن،ترش واش،ترشی،خرمالو های درخت خاله جان،پرتقالای درخت جلوی حیاطمون،تخم مرغ های محلی و ...

دم غروب،منو رسوندن خوابگاه

با سختی از هم دل کندیم و رفتن...دلم پیششون جا مونده...

 

فرشته های زمینی زندگی من

پ ن:خدایا به سلامت دارشان.

لیمویی جان

آقا ما یک عدد تیشرت لیمویی خیلی خوشگلی داشتیم که همه از رنگش به به و چه چه میکردن و تنها لیمویی بود که بعد از سال ها خریده بودم و خلاصه خیلی بهم میومد . نه تنها من بلکه بچه ها هم دوسش داشتن..

دیروز من لباسام رو میخواستم بریزم تو ماشین،این تیشرت رو باهاشون نریختم و گذاشتم بعدا با دست بشورم که مبادا رنگ لباسای دیگه بهش بگیره..این از این!

امروز داشتم تو آشپزخونه ظرفا رو میشستم که دوست جان مثل یک عدد گربه ی مظلوم اومد پیشم و گفت:باراااااااااااااااااااااااااااااااااااان...یه چیزی شده!

تو دلم گفتم خدا به داد برسه باز چی شده!

منتظر زل زدم بهش

هی یه لبخندی زد و هی مثل خنگا نگاهم میکرد و گفت:

مــــــــــن،همه ی روپوشامونو انداختم تو ماشین،خب روپوشا سفیده دیگه،دیدم تیشرت لیمویی تو هم تو رخت چرکاست...برداشتم با روپوشا انداختم تو ماشین...بـــــــــعــــدش رفتم لباسا رو پهن کردم و گذشت..یهو یادم اومد که من بین روپوشا،تیشرت تورو ندیدم! بعد اومدم تو ماشین نگاه کردم،دیدم تیشرتت با لباسای یکی دیگه همینجوری داره میچرخه!...بعد از مدتی رفتم برش داشتم دیدم شده سرمه ای!!!!!!!!

من:

به خدا تیشرتت رو ندیدم اصلا!الان خوابوندمش تو تاید شاید درست بشه!

من:خواهش میکنم لطف نکنین در حقم

 

 

پ ن:یعنی میخوام بگم وضعیت چقدر داغونه!خب حالا میگیم دوست ما خوب نگاه نکرده که لباسی جامونده تو ماشین یا نه!خب نفر بعدی که میاد لباس بذاره چی؟یه نگاه مینداخختی دیگه خواهر من!مادران آینده ایم!با تشکر!

 

 

بزن و بکوبه...

کوچه تنگه بله..عروس قشنگه بله....

هم اکنون که این پست را مینگارم، کل خاندان منزل خاله جانمان مشغول رقص و پایکوبی و جشن و سرورند...

جشن عقد کنان دختر خاله جانمان است..

به میمنت و مبارکی و خوشی و پایندگی...

 

والا هر کی تو مراسم بود یه عکسی،فیلمی از مراسم برام میفرستاد و مینوشت جات خالیه...و من نمیدونستم جواب کدومشون رو بدم...

پدر جان هم تماس گرفت از محضر و از وقایع پیش آمده و برنامه های جشن گفت و آرزوی خوشبختی و ....

 

دیگه همه جمعند و گلشون که من باشم کمه ...

آخیییی عزیزم...دختر خاله

ضمن اطلاع کوچه خاله اینا هم از این کوچه تنگ و باریکاست 

 

پ ن:خداجونم

علایق

چند وقته دارم به این فکر میکنم که ما چرا به هر چیزی راضی هستیم؟!

بچه که بودیم زیاد از این قبیل سوالات از هم میپرسیدیم که:

از چه رنگی خوشت میاد؟

از چه میوه ای خوشت میاد؟

کدوم غذا رو دوست داری؟

کدوم گل؟کدوم شهر؟کدوم حیوون؟کدوم.....؟

انگار بچه که بودیم علاقه هامون بیشتر برامون اهمیت داشتن...

اما حالا...

نمیدونم یا دیگه هیچی برامون اهمیتی نداره و خودمونو نادیده گرفتیم؟یا به این نتیجه رسیدیم که دنیا ارزش دنبال کردن این جزییات رو نداره...

 

دلم تغییر میخواهد...

دلم باران دلم دریا
 دلم لبخند ماهی ها
 دلم اغوای تاکستان به لطف مستی انگور
 دلم بوی خوش بابونه می خواهد...

#نیما یوشیج

شب

ساعت 19دقیقه ی بامداد

«بند گیسو» از مهسا وحدت در حال پخشه...

بساط چای و بیسکوییت و دلتنگی به راهه...

من ،مژی ، حدیث...در سکوتی مسخره فرو رفتیم و قلپ قلپ از چایمان مینوشیم...

 

به من گفتی تا که دل دریا کن

بند گیسو وا کن

ابر باران زا شب

بوی دریا....

به ساحل ها

موج بی تابی را در قدم های پا

در وصال دریا

گردش ماهی ها

بوسه ی ماه....

 

وحیده

دم خوابگاه منتظر تاکسی!

همزمان هم وحیده شیک و پیک کرده میاد بیرون و میره سمت یه تویوتا کمری،راننده کمری که یه جوون خوش قد و بالاییه پیاده میشه و باهم دست میدن...

-بچه ها شوهر وحیده ست

+کو کو؟

*همین پسره دیگه...سال آخر پزشکیه!

ما:

تاکسی نگه میداره جلو پامون...میایم بشینیم که راننده میگه یه هل میشه بدین؟خاموش کرده!

در حال هل دادن تاکسی،شوهر وحیده در ماشینو براش باز میکنه و میشینن تو ماشین!

*او له له..پسره از اون جنتلمناست!

-آه نگاه کن تورو خدااااا.....یعنی خاااااک تو سر ما

+ای توف به این شانس.اونوقت ما داریم تاکسی هل میدیم!

*هل بده بابا

(لگدی به زمین میکوبد)

 

پ ن:ان شاالله خوشبختیشون.

 

من با تو این بودم!

یکی از دوستان تقریبا صمیمی،پیام داد و بعد از پرسیدن اینکه کار خاصی دارم یا نه،گفت دلم تنگه و میشه بیام پیشت؟

اومد و یه کم از روزی که گذشت سخن به میان آوردیم و دیدم کم کم بحث رو میکشونه سمت علت دلتنگیش،بـــــــله حدسم درست بود و جریان مربوط به اسی خان میشد!

هی از عشق سابق گفت و گفت و گفت....بغضش ترکید و نشست به گریه...منم با ناراحتی نگاهش میکردم و اجازه میدادم که خودشو تخلیه کنه...

بین همین غم و گریه،نگاهم کرد و با ناله گفت:«آخ آخ باران،دروغ گفت بهم!»...کف دستش رو نشون داد و گفت:«من باهاش این بودم!»...و بعد پشت دستشو نشونم داد و درحالی که گریه ش شدید تر میشد گفت:«ولی اون با من اینم نبود!!!»

یک لحظه تو چشماش زل زدم و این جوک تو ذهنم اومد که:من با تو صادق بودم ولی تو با من جعفرم نبودی!!!

دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر خنده و حالا نخند کی بخند...مهتابم خنده ش گرفت و میون گریه هاش قهقهه میزد...یعنی مرده بودیم از خنده!

خلاصه اینجوری شد که به جای گریه زاری شروع کردیم چرت و پرت گفتن و خنده...

اینم داستان لیلی و مجنون دانشگاه ما....بعد از سه سال عشق و عاشقی!دیگه نگم براتون تمام سه سال دوستیشون حراست فکر میکرد اینا زن و شوهرن ،کلا هیچ کس کاری به کارشون نداشت...

و سر انجام طبق معمول گریه و جدایی و شکست...

  پ ن:باز هم آی ام خلق شده جاست فور گوش دادن به درد و دلای ملت....خدایا شکرت.