یکی از دوستان تقریبا صمیمی،پیام داد و بعد از پرسیدن اینکه کار خاصی دارم یا نه،گفت دلم تنگه و میشه بیام پیشت؟
اومد و یه کم از روزی که گذشت سخن به میان آوردیم و دیدم کم کم بحث رو میکشونه سمت علت دلتنگیش،بـــــــله حدسم درست بود و جریان مربوط به اسی خان میشد!
هی از عشق سابق گفت و گفت و گفت....بغضش ترکید و نشست به گریه...منم با ناراحتی نگاهش میکردم و اجازه میدادم که خودشو تخلیه کنه...
بین همین غم و گریه،نگاهم کرد و با ناله گفت:«آخ آخ باران،دروغ گفت بهم!»...کف دستش رو نشون داد و گفت:«من باهاش این بودم!»...و بعد پشت دستشو نشونم داد و درحالی که گریه ش شدید تر میشد گفت:«ولی اون با من اینم نبود!!!»
یک لحظه تو چشماش زل زدم و این جوک تو ذهنم اومد که:من با تو صادق بودم ولی تو با من جعفرم نبودی!!!
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر خنده و حالا نخند کی بخند...مهتابم خنده ش گرفت و میون گریه هاش قهقهه میزد...یعنی مرده بودیم از خنده!
خلاصه اینجوری شد که به جای گریه زاری شروع کردیم چرت و پرت گفتن و خنده...
اینم داستان لیلی و مجنون دانشگاه ما....بعد از سه سال عشق و عاشقی!دیگه نگم براتون تمام سه سال دوستیشون حراست فکر میکرد اینا زن و شوهرن ،کلا هیچ کس کاری به کارشون نداشت...
و سر انجام طبق معمول گریه و جدایی و شکست...
پ ن:باز هم آی ام خلق شده جاست فور گوش دادن به درد و دلای ملت....خدایا شکرت.