گل گل چهارشنبه به در...

به سالی که گذشت نگاه میکنم

باید بگم هیچ سالی مثل 97 خریت نداشتم تو زندگیم!

و البته هر خریت یک تجربه...

ولی خب بستگی داره به خر درونم که تجربه ها یادش بمونه یا نه؟!

امید است در سال جاری

زیر سایه ی خداوند متعال

سالی داشته باشیم به دور از جفتک های خر درون

عین آدم زندگیمو بکنم

فکرایی که مثل ککتل مولوتوف پایه های نظام فکریم رو متزلزل میکنن تموم بشن و این انقلاب به سر انجام برسه برام و فتنه ها تموم بشن...

 

 

پ ن:ساعات آغازین جشن چهارشنبه ی آخر سال

با صدای باران

و صدای مادر از درون حمام که میگه :آب چره سردابونه هی؟لامصب!!!!

و چوب بستنی که هنوزم تو دهنمه و میلی به انداختنش ندارم....

تنهایی

میگفت یه وقتایی به شدت انزوا طلب میشی؛ چرا؟

گفتم خب یه وقتایی نیاز دارم تنها باشم، تنهایی بهم بیشتر میچسبه.

چون یه عالمه زمان دارم که فقط واسه خودمه

سکوت خودم و فکرای خودمو و برنامه های خودم

فکرم به انسجام میرسه تنهایی..

مثل وقتایی که عاطی نیست..

هی فکر میکنم مگه چیکار میکنه بنده خدا که هی من پیش خودم غر میزنم؟!

در شبانه روز فقط شبا همو میبینیم و یه شامه و یه کم صحبت ، بعدم که میخوابیم ...

ولی وقتی نیست به طرز شگفت انگیزی به کارام میرسم.

مثلا دیشب نشستم کلی وبلاگ گردی کردم..پست گذاشتم!سه قسمت از سریالم رو نگاه کردم، یه شام ساده ی دلنشین درست کردم و نوشتم و خوندم و فکر کردم و ...

صبح هم که خونه رو مرتب کردم

یخچال رو پاک کردم...

ترانه های مورد علاقه م رو گوش دادم

کتابم رو دارم میخونم و ...

و واسه بعد از ظهرمم تا شب کلی برنامه دیگه دارم ...

 

تنها که هستم خودِ خودمم...

با همکارمون که متاهله داشتیم تو این زمینه ها صحبت میکردیم...

میگفت این یه واقعیته...تو زندگی متاهلی هم به شدت حس میشه..اصلا وقتی یکی کنارته، هرچقدرم باهات کاری نداشته باشه و حرفی هم نزنه ولی باز نمیتونی در اختیار خودت باشی...

 

......

 

التماس دعا

وقتی درگیر دنیا و آدماش میشی ،

شک میفته تو دلت

به خودت ، به راهت شک میکنی...

وقتی شک کنی به خودت؛خدات رو هم گم میکنی...

می مونی حیرون و سرگردون...

هیچ تسلی خاطری نداری

اونوقت یه غم ناشناخته چنبره میزنه تو روحت  و نمیذاره آروم بگیری...

 

از خودت دور میشی...

خودتو فراموش میکنی که آرامش از زندگیت میره..

 

ولی وقتی به دیدار خودت بری

میبینی که اونجا یه قدرت بی انتها انتظارت رو میکشه...

 

این روزها حس یه بچه ی کوچیک رو دارم که تو شلوغی بازار ؛ دست مادرش رو رها کرده و گم شده بین غریبه ها...

 

خدایا

باورت دارم

منو به خودم برگردون...

من دلم میگیره بدون خودم...

میترسم...

کنارم باش...

که من از خودم به تو میرسم...

 

 

 

پ ن: بعضی نیازها و خلا ها تو زندگیمون پیش میاد که برطرف شدنشون  خارج از قدرت هرنوع انسانه..نیازد اری به نیروی بالاتر و قوی تر...

دورت خیلی شلوغه

با همه میگی ..میخندی...شادی!

ولی

تنها که میشی می بینی تو  دلت چقدر غصه ست

....

دارم دست و پا میزنم برای رسیدن به یک حال خوب.

 

پ ن :این ماجرا هیچ ربطی به جریانات عشقی ندارد.نقطه

سلامی دوباره

نشو تسلیم هنوزم میشه سر کرد

میون آتیش و خاکستر و باد

هنوز میشه از این روزا گذر کرد

هنوز حتی تو این دیوونه آباد....

 

سلام

من دوباره اومدم.

با یه دنیا حرف..با یه دنیا تجربه های جدید