کد خورده

نامزد یکی از بیمارا که سوء مصرف مواد داشت، تو ملاقات براش ماده مخدر میاره و این خانم هم استفاده میکنه و چون داروهای روان رو هم میخورد، تداخل ایجاد میشه و عارضه ایجاد میکنه و متاسفانه کارش به آی سی  یو میکشه...(هووووف )

پرستارا داشتن صحبت میکردن در موردش .

گفتن بیمار انقدر حالش بد میشه که مجبور میشن از آی سی یو منتقلش کنن به فلان بیمارستان ، که تو آمبولانس کُد میخوره!

همگی با ناراحتی و حیرت گفتن: وااااااااااااااااااای  کد خورد؟ چقدر بـــــــــــــــــــــــد...بیچاره...

تو ذهنم داشتم دنبال معنی کد خوردن میگشتم، یه نگاه به خانم شریفی انداختم که اونم داشت به خاطر خبر شنیده شده ناراحتی میکرد...

گفتم یادم باشه بعدا ازش بپرسم کد خوردن یعنی چی!

اندکی بعد خانم شریفی در حالی که سعی میکرد کسی صداشو نشنوه بهم نگاه کرد و آروم پرسید : کد چیه؟!

من:ها؟نیدونم که!

بعد خانم شریفی رو کرد سمت یکی از پرستارا و آروم پرسید:ببخشید یعنی چی کد خورده؟

اونم انگار از چیزی که شنیده بود مطمئن نبود گفت چی؟

خانم شریفی دوباره تکرار کرد:کد! کد چیه که میگین بیمار خوردتش؟!

پرستاره که داشت خنده ش رو کنترل میکرد گفت یعنی شما نمیدونین چیه و انقدر ناراحت شدین؟ کد خوردن یعنی بیمار ایست قلبی کرده...

خانم شریفی که داشت میترکید از خنده گفت بابا من فکر کردم مخدر جدید اومده  بهش میگن کد!

ریسه رفتیم از خنده...

 

 

 

راستی

امروز توکلی(همون بیمار اسکیزوفرن شوخ طبع)همه مریضا رو دور خودش جمع کرده بود نشسته بودن رو زمین همه دست میزدن و توکلی هم :امشب دل من هوس رطب کرده! میخوند...یکی هم میرقصید...

عالیهمنو دید میگه خانم دکتر برقص دیگه شما هم...میگم من دست میزنم...

میگه تا تو نرقصی نمیخونم...

دست به سرشون کردم خلاصه...بعد هم که همگی با هم زدن زیر آواز:

یه دل میگه برم برم..یه دلم میگه نرم نرم....

....

..

.

یه پا کاردرمانن واسه خودشون..به من  نیازی نیست اصن...

 

 

کاردرمانی در روان

دیشب در جست و جوی یک عکس خاص بین عکس های دانشگاه بودم که باعث شد هی بقیه عکسا رو ببینم و دلتنگ و دلتنگ تر بشم...

عاطی پیشم بود..ولی هر کسی جای خودش!..بگذریم...

اوضاع کاری خوبه خداروشکر...یه کم سخت میگذره ولی اولاشه.

این چند وقت هم هر روزش پر از خاطره و اتفاقات جالب بود...

مراجعینی که هر کدوم هذیان های خاص خودشون رو داشتن 

دخترکی که به من سوء ظن داشت و چند روزی طول کشید تا بتونم اعتمادش رو جلب کنم...

بیمار شوخ طبع اسکیزوفرن که میگفت عاشق شوهر همسایه شونه! شیطنت ها و بذله گویی هاش که کل مریضا و پرسنل رو میخندونه...

خانمایی که  موقع گفتن داستان زندگیشون میزدن زیر گریه و من مدام باید خودمو کنترل میکردم که مبادا دستمال بردارم و پا به پاشون اشک بریزم!!!زندگی های سخت و وحشتناکی که حتی تصورش هم دردناکه!

و دوستی با خانم شریفی جان! روانشناس بخش...نمونه ی بارز الگویی که همیشه برای شخصیت تکامل یافته ی خودم تصور میکردم !

روزی که نشستیم از یه سری بدبینی ها و تفکراتمون حرف زدیم و یه ساعت بعد مراجعی اومد که یه سند معتبر برای تمام حرفامون به حساب میومد!

.....

نمیدونم ، حس میکنم وجود خانم شریفی هم جزء یکی از همون نشونه هاست....

تموم هدفایی که تو ذهنم دارم رو بهشون رسیده! حضورش، حرفاش ، رفتارش، مدام بهم انرژی میده...

حرفایی رو میگه که واقعا تشنه ی شنیدنشونم....هدفام رو ناخودآگاه مدام بهم یادآوری میکنه...

انگار یکی از همون آدماییه که تو سربالایی این قله کنارمه...

 

 

و در جست و جوی راه یافتن به کهریزکم....

ببینیم خدا چی میخواد...

 

بی ربط نوشت:خبر رسید در دیار عزیزمان،میزند باران به شیشه....

خدایا..ممنون

زندگی جدید

جمعه تقریبا اسباب کشی کردم و با همراهی خانواده راهی دیار دور شدم...

لپ تاپ جان به آغوش گرممان برگشت!کتاب ها و خودکار ها و سررسید ها و ...

زندگی رسمی خودم رو ت این خونه آغاز کردم به امید خدا!

 

بیمارستان قبلی رو عوض کردم و تو این بیمارستان نزدیک خونه مشغول شدم..بخش روان!!!

دنبال یه کلینیک هم هستم تا ساعات عصرم رو پر کنم.

این مدت دنبال فرصت بودم که بمونم یه کم به برنامه ها برسم که تو این مدت از دستم در رفته بود...راستش فکر میکردم برنامه ی خاصی برای روزهای بیکاریم ندارم...ولی کاملا در اشتباه بودم!تو همین یک هفته و نیمی که دور از وسایل شخصیم بودم، تازه پی بردم چقدر به همون چند خط نوشتن و خوندن و طراحی وابسته م....

عصر دوست جان اصرار داشت که باهاشون برم بیرون...نگران تنها موندن من هم بود!میگم بابا من از خدامه تنها باشم...

خلاصه انقدر قسم و آیه آوردم تا بالاخره رفت...

تازه رفته بودم سراغ سر رسید و داشتم مینوشتم که ریحان از بیمارستان رسید!

مگه شیفت شب نداشتی؟

نه! فردا دارم....

دختر مهربون و خونگرم و پر تلاش و بسیار رک!و بسیـــــــــــــــــــــــــار با معرفت!

کمی تا قسمتی دور از شخصیت هایی که تا الان میشناختم! میشه گفت شخصیت جدیدیه ولی قابل پیش بینی!

تقریبا هیچ نقطه اشتراکی باهاش ندارم...ولی به راحتی میشه باهاش زندگی کرد...

با دوست جان های دانشجویی هم به لطف تکنولوژی در راتباطیم و قلبمان میتپد برای هم...

خانواده هم سلام میرسانند..

ملالی نیست جز خواب...

 

 

نشونه

بگو دلخوشم کن به راست و دروغ، خرابه؟بگو رو به آبادیه....(ابی جان!)

 

شب قدر امسال...همین چند وقت پیش ،گرفته و با حال خراب نشسته بودم درد و دل میکردم...درمونده بودم، نمیدونستم باید چیکار کنم که درست باشه...اون موقع هنوز خبری از نشونه ها نبود...

هزار جور فکر تو سرم بود که نمیدونستم کدومشون رو باید عملی کنم، و اصلا عملی میشد؟!

من کاری رو که باید؛ انجام داده بودم و از اون به بعدش دیگه هیچی دست من نبود...و همیناست که تشویش میندازه تو دل آدم ... تشویش انتخاب مسیر هایی که از صحت هیچ کدوم اطمینان نداری و باید ریسک کنی...

و تو برای این ریسک نیاز به یه دل قوی و یه همراه محکم داری..

همراهی که قوی تر از تو باشه، پشتت بایسته و تو اطمینان کامل داشته باشی از جا خالی ندادنش...

توکل !

و در عرض یک هفته اوضاع جوری تغییر کرد که اضافی ها خود به خود محو شدن و من موندم و یه راهی که بلیطشم برام رزرو شده بود!

من دیگه چی دارم برای گفتن؟

وقتی صبح اول تابستون! بعد از بیداری،میای تلگرام رو باز میکنی و اول پیام دوست جان رو میخونی که یه آگهی رو از گروه توانبخشی برات فوروارد کرده! (آخه دوست انقدر با معرفت؟)

زنگ میزنی...هماهنگ میکنی...

هفته بعد ، همین که گوشی رو برمیداری که زنگ بزنی برای رزرو بلیط،زنگ میزنن میگن صبح فردا بیا برای قرار حضوری...

عاطی هم زنگ میزنه میگه شمالم،داری بلیط میگیری دو تا بگیر با هم بریم...

میریم دیار دور...صبح میرم بیمارستان مذکور...شرایطشون خوبه نسبتا..برای شروع عالیه!قرار میشه بهشون خبر بدم...دو سه روز بعد مشغول به کار میشم!

ریحانه همون روزای اول، یه بار که تازه از شیفت برگشته بود ، با تحکم میگه بدو لباس بپوش بریم بیمارستان ما ،کاردرمان میخوان...

میرم بیمارستان ریحانه اینا و با استقبال گرم رئیس بخش مواجه میشم ؛ فرم هم پرمیکنم و میدم کارگزینی...تا اینکه چند روز پیش زنگ زدن که شنبه مدارکم رو ببرم،گفت درمورد شیفت کاری و حقوق هم صحبت میکنیم.. (که اگر شیفت عصر بخوان اینجا هم اوکی میشه)

خونه ای که از قبل آماده بود...

هم خونه ای با دوست جان و تحقق پیدا کردن رویای نوجوانی در خصوص پیش بینی همچین موقعیتی!(با هم، دور از خانواده، زندگی مستقل.....)

 

 

نشونه ها واضحه...مامان هم چند روز پیش داشت از همین نشونه ها حرف میزد و میگفت می بینی خدا چقدر قشنگ همه چیزو رو به راه میکنه؟

 

خدایا

خدایا

خدایا

دلم قرصه پشتمی...

میشه عاشق همچین خدایی نبود؟!

 

و تمـــــــــــــــــــــــــــــــــام

پنج شنبه از دیار دور راهی خوابگاه شدم...شنبه یه امتحان داشتم که به خیر و خوشی تموم شد...

این دو روز تمام تلاشمون رو کردیم که از تمام لحظه ها نهایت استفاده رو ببریم...استفاده از کوچکترین فرصت ها برای با هم بودن... 

شنبه اما بعد از امتحان مراسم فارغ التحصیلی بود و عکس و خنده و ... :

زیر نور آفتاب و تو گرمای وحشتناک ظهر با لباس زورو! از این سوی دانشگاه به آن سوی دانشگاه ! عرق ریزان...عصبی از گرما...گرفتن عکس های دسته جمعی...پرتاب کلاه ها به بالا برای ثبت عکس و خراب شدن عکس و پرتاب دوباره و دوباره و دوباره...و هر بار پرتاب شدن یکی از کلاه ها به دورترین نقطه ی ممکن!که هر بار آقای شین در به در دنبال کلاه میگشت و میگفت آقا به خداااااااا من نزدیک خودم پرتاب میکنم ،اون کلاه دوره مال من نیست!

که بعد تو فیلم مشخص شد بنده خدا راست میگفته و یکی دیگه از آقایون با شیطنت تمام کلاهش رو دور پرت میکرده!

بعد از عکس برای خداحافظی رفتیم اتاق استاد...خوشحال شد ...گفت بهترین دوره بودین!گفت سال بالایی هاتون که رفتن بی خبر بدون اینکه بیان خداحافظی...کلی تشکر کرد..آرزوهای خوب و دعای خیر...کلی صحبت و تجدید خاطرات..و در پایان در حالی که اشک نشسته بود به چشمای استاد خداحافظی کردیم و برگشتیم...

خداحافظی از همکلاسی ها هم که فبها...فقط مزه پروندیم تا مبادا بغض کسی بشکنه...

فرداش هم مامان اینا اومدن دنبالم،قبل از حرکت، رفتم اتاق بچه ها ...

بی خیال بودم...تا اینکه تو بغل رفیق دیدم شونه هاش میلرزه،سرش رو که گذاشت رو شونه م و صدای هق هقش بلند شد بغض منم ترکید..حالا گریه نکن کی گریه بکن!

این وسط هی فاطی و سپیده شوخی میکردن...تا در نهایت گریه مون به خنده تبدیل شد...

با دلی آکنده از غم و کوله باری از خاطرات راهی شدیم...

بابا همین که  خوابگاه رو رد کرد و میدون رو دور زد ،عمیقا درک کردم که واقعا تموم شده...و سرانجام باز هم جویبار اشک روی صورتم...مامان و بابا هی سعی کردن آرومم کنن...گفتن بازم می بینین همدیگه رو ، باز دور هم جمع میشین...

می بینیم و شاید ارتباطمون قطع نشه،ولی هیچ وقت این لحظه های خوابگاه،این تلخ و شیرینی های دانشگاه و کلاس و کارورزی تکرار نمیشه...

 

خدایا به سلامت دارشان...

 

سفری که قرار بود سه روزه باشه؛به درازا کشید و منو تو این دیار مستقر کرد...

همه چیز خود به خود جور شد...فعلا تو یکی از بیمارستان ها مشغول شدم..سه شنبه اولین روز کاری خواهدبود به امید خدا!

هم خونه ی دوست جان شدم...4نفریم در اصل..ولی دوتای دیگه پرستارن و با حساب شیفت ها و اضافه کاری ها معمولا خونه نیستن...

روزای به شدت خنده داری داره سپری میشه و منو دوست جان به سرخوشی روزهای دبیرستان رسیدیم...تا الان که یک هفته گذشته فقط دو بار حرف جدی زدیم باهم!بقیه ش به شوخی و مسخره بازی گذشته...

کلی ماجرای خنده دار و اتفاقات غیر منتظره پیش اومده که ان شاالله سر فرصت قابل پخش هاش رو مینویسم!

....دوستِ دوست جان منو که دید گفت این چند روز که شما اومدین عاطی خیلی روحیه ش بهتر شده ...گفت عاطی خیلی خوشبخته که دوستی مثل شما داره...میگفت از اون دوستایی هستین که تو بدترین شرایط میتونین حال آدمو خوب کنین...

نمیدونم...

ایشون میگفتن...

ولی باید اینو در نظر گرفت که همه چیز اولاش خوبه!

با دوست چندین و چند ساله م هستم ...همین اجتماع دوست ها رو دارم حفظ میکتم..با همین فاصله...

امشب قبل از اینکه زهرا بهم  پیام بده ؛دوستی پیام داد

میدونستم آماده ست که حرفاش رو  شروع کنه...

چیزی ازش نپرسیدم..

نپرسیدم چه اتفاقی افتاده...

فقط آرزوی موفقیت کردم و مکالمه رو پایان دادم...

....

شیوه ی زندگیِ "به درک" رو فعلا پیش گرفتم ...

خدا هست

عزیزام رو سپردم به خودش

منم هستم...

خدایا....خدایا...خدایا....