آنچه تو را خوش تر است راه به آنم بده...

رفته بودیم خرید.

از بساط دست فروشی کنار خیابون رد میشدیم که چشممون به جورابای رنگی رنگی افتاد...

برگشتیم که بگیم:آقا این جوراباتون چ.....!!!!!!

که تو همون حال موندیم!

درست می بینیم؟

آقای ...؟

بیمار روان؟

با یه شور و شوقی سلام علیک کردیم که حد نداشت...

شناختمون...با خوشحالی گفت خانم دکترای بخش کاردرمانی ؟ً!

باورمون نمیشد که اینجا می بینیمش...

گفت 5ماهی میشه که ترخیص شده...گفت حالش خوبه...

در پایان با کلی اصرار پول جورابا رو ازمون گرفت و گفت :«خیلی خیلی خوشحال شدم که دیدمتون..بازم بیاین.»

بگم اشک شوق تو چشممون جمع شده بود دروغ نگفتم.

آقای با شخصیت و مهربون و خوشنویس بخش روان!

چقدر خوشحالم که به زندگی برگشتی...

چقدر خوشحالم که دیدم حالت خوبه...

چقدر خوشحالم...

 

پ ن:خدایا سپاس

ای دریغ از ما...

ای دریغ از تو ،

اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من

اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما ،

اگر کامی نگیریم از بهار...

 

#فریدون جان مشیری

 

باران بهار

به خدا خواهم گفت..

جای باران بهار

دلمان تشنه احساس شده

عشق ببار …

 

شاعر:نمیدونم!

...

...

من و هم صحبتی اهل ریا دورم باد

از گرانان جهان رطل گران مارا بس

قصر فردوس به پاداش عمل می بخشند

ما که رندیم و گدا دیر مغان مارا بس...

 

.......

الهی و ربی من لی غیرک....

 

وقت ازدواج نیست

سر ظهر بود که تلفن زنگ خورد.

 

مامان جواب داد؛ از طریقه ی حرف زدنش که : باشه من به خودشو باباش میگم ببینم نظرشون چیه!و...

 

فهمیدم که بعععله..بازم کسی زده به سرش که .....

 

مامان اومد پیشم و گفت بازم نه؟

 

گفتم آره دیگه...

 

نشست از پسره و خانواده ش تعریف کرد که فلانن و بیسانن و همه چی تمامه و ... چند بار تا حالا پیغام فرستادن من درستو بهونه کردم و ...

 

خوب فکراتو بکن!

 

من در حالی که زل زده بودم به سقف گفتم نه فعلا نه...

 

حالا بماند که باز نشستم واسه مامان برنامه هام رو گفتم و مو به مو براش توضیح دادم که علت نه گفتن من چیه و ...

 

شب مامان یهو پرسید:باران فکراتو کردی دیگه؟

 

گفتم : فکر چی؟

 

مامان یه کم مات نگاهم کرد  و یه پوفی گفت و من تازه دوهزاریم افتاد :گفتم آهاااااااان...آره دیگه..همون که ظهر بهت گفتم.

 

فرداش تو آشپزخونه نظاره گر خرد کردن سبزی توسط مامان بودم و تو ذهنم داشتم به این فکر میکردم که صدای خرد شدن سبزی با اون کاردی که تو دستای مامانه چقدر لذت بخشه...که باز مامان پرسید:باران مطمئنی دیگه؟

 

من باز گیج: واسه چی؟

 

یهو دیدم مامان زل زد تو چشمام...در حالی که شعله های خشم از چشماش مشهود بود ، کارد رو تو دستش چند بار چرخوند و هی گفت لا اله الا الله....

 

قلبم اومد تو دهنم! گفتم : آهاااااااااااااااااااااااان...وای ببخشید حواسم نبود...

 

مامان در حالی که سعی میکرد نخنده گفت:زندگی ما شده مثل فیلمای کمدی....من میگم بشین فکر کن باز میگی واسه چی؟؟؟؟!!!!برو برو تو حالا حالا ها وقت ازدواجت نیست...

 

دیگه نتونستم خنده مو کنترل کنم و با مامان زدیم زیر خنده....

 

فرداش هم منو آوردن خوابگاه و تو مسیر باز مامان بحث رو مطرح کرد و بابا هم باز گفت وقتی میگه نه ما دیگه چی بگیم! خودش بهتر میدونه کی وقت ازداجشه..... و من هزار بار قربون صدقه ی بابا رفتم که اگر نبود من تا الان شیش تا شکم زاییده بودم!

 

کلا داستان من همینه..

 

هربار باید بشینم دلایلم رو بگم به مامان..بگم الان درسم برام مهم تره..الان به هرچیزی فکر میکنم الا ازدواج...تازه23سالمه...یه کم باید مجردی خوش بگذرونم....کارم رو ردیف کنم، بخونم واسه ارشد، یه کم ذهنم باز تر بشه ،دیدگاهم نسبت به زندگی یه کم تغییر کنه، بتونم هضم کنم که با کسی برم زیر یه سقف و سالها باهاش زندگی کنم!، یه کم قوی تر بشم که تو امواج زندگی نشکنم! و و و...

 

و حس میکنم مامان هربار میپرسه که از حرفام مطمئن بشه..که بدونه نظرم تغییری کرده یا نه...

 

و حرفای هر بار مامان : خیلی از چیزایی که میگی با ازدواج درست میشه...باید زندگیتو با یکی تقسیم کنی بعد میفهمی چقدر زندگی برات راحت تر و قشنگ تر میشه....بعد به حرف من میرسی و میگی کاش زودتر ازدواج میکردم...با این حال باشه....یه سری حرفای تو هم درسته...زندگی خودته، من فقط وظیفه خودم میدونم که راهنماییت کنم و همه ابعاد رو برات بسنجم و...

 

همه ی حرفای مامان درست....ولی من میخوام تنهایی به یه چیزایی دست پیدا کنم و خودمو بسازم و بعد وارد زندگی مشترک بشم...حالا اینم که آدم درست تو این زمونه کم پیدا میشه هم سر دیگه ی ماجراست!

 


 

 

 

و اما سلام!

کودک درونم بدجور داره نق میزنه واسه تموم شدن تعطیلات...

خودم اما...

از دلهره پرم!

دلهره ی شروع سال جدیدی که جدی ترین اتفاقات زندگیم باید توش رقم بخوره...

بهاری که آخرین بهار دانشجویی دوره ی لیسانس خواهد بود و تا سر حد جنون باید از این ماه های باقی مونده استفاده کنم...

دیشب استاد بهم پیاد داد:

من یه مشکلی برام پیش اومده لطف کنین به همکارانتون هم خبر بدین فردا کارورزی کنسله!

 

بماند که وقتی تو گروه مطرح کردم چقدر خندیدیم!آخه اصلا هیچ کدوم قصد نداشتیم بریم !

اما چیزی که یه کم اذیتم کرد لغت«همکاران» بود...

جو سنگینی که این واژه برام ایجاد کرد و بار دیگه ترم آخری بودن رو به رخم کشید...

ترم آخری که با تموم شدنش باید بریم پی زندگیمون ...

ترم آخری که نشون میده چقدر بزرگ شدیم، چقدر یاد گرفتیم، چقدر عاقل شدیم...

گفتن از غم و غصه ی دوری بچه ها بماند برای بعد..گفتن از دلتنگی ها و وابستگی ها بماند برای بعد...

 

در حال حاضر...

خدایا

من..دوستام..همکلاسی هام...هم اتاقی هام...

بیشتر از هر وقت دیگه ای به کمکت نیاز داریم...

تنهامون نذار...

.......

 

 

پ ن:تو این مدت هیچ میلی برای اومدن به وبلاگ نداشتم...یه مدت که اینترنتم بدجور ضعیف بود و صفحات رو به زور باز میکرد بعد هم مهمونی و خستگی و ...

پوزش از تمام دوستان و همسایه های وبلاگی...

تشکر فراوان از تمامی دوستانی که لطف داشتن و  منت گذاشتن رو سر بنده ..یه دنیا از همگی ممنونم...

با تاخیر: سال نو همگیتون مبارک!!!! از صمیم قلب آرزوی بهترینا رو براتون دارم ..خیلی گُلین