خبر جدید اینکه تعطیلاتی که گذشت ، رفتیم منزل پدری، دیارمان شمال!...

و من چقــــــــــــــــدر این مسیر رو دوست دارم...

اون جایی که میرسی به امامزاده هاشم و هوا ابریه ...خنکه...بارونیه...(البته اکثر مواقع، نه همیشه)

با عاطی بودیم...بس لحظه های ناب ثبت شد که نگو...

و بسی در جوار خانواده و هوای بارونی خوش گذشت که اووووووه نگو و نپرس...

.....

روز آخر باز مامان همون پرسش همیشگی رو مطرح کرد...

تصمیمت  واسه ازدواج؟

من:دو سال دیگه...

واااااااااااااااااای!منو گیر آوردی؟هرسال میگی دو سال دیگه...

مبگم:عه؟واقعا؟خب باشه پس یه سال دیگه!

میگه حتما؟تابستون سال بعد...

میگم اوووه مامان جااااان...حالا من یه چیز گفتم دور همی شاد باشیم...

چپ چپ نگاهم میکنه...

میگه فلانی پیغوم داده بود واسه تو...

فلانی؟

اولین بشری که ما تو عمرمون ازش خوشمون اومده بود مثلا....در اوایل دوره ی نوجوونی...حالا واسه خواستگاری اجازه میخوان...!!!

غش کردم از خنده...

چی فکر کردن با خودشون؟پسری که تابع هیچ قاعده و قانونی نیست و به اندازه موهای سرش دوست دختر داشته و  هر کاری بگی ازش سر زده!

زارت...

گفتم خب؟شما چی گفتین؟

گفت :خاله ت در جا گفته نه دخترمون قصد ازدواج نداره....

میگم جونم خاله، دمش گرم...

 

والا به خدا...چه جلافتا...

............

از شنبه دوباره رفتیم سر کار

صبح هم باید برم آزمایش های عدم اعتیاد و سلامت جسمانی و عدم سوء پیشینه رو بدم...

 

میخواستم شارژ بگیرم هرچی میزدم رمز دوم رو میگفت اشتباهه..

از عاطی خواستم برام بگیره...گفت گرفتم...

هرچی صبر کردم دیدم پیامی نیومده برام..

میگم عاطی نیومدا..

نگاه میکنه میبینه اشتباهی به جای 939 واسه 935 فرستاده...

 

آقا یا خانمی که شماره ت با شماره من فقط یه عدد اختلاف داره و امشب یهویی 5تومن شارژ برات رسیده..اون شارژ رو خدا نفرستاده...دوست من فرستاده، برگردونین لطفا...کامنت خصوصی بذارین من شماره حساب رو بدم...تو این گرونی 5 تومن هم 5 تومنه...میزنیم به یه زخمی...

والا

 

آهان راستی؟من الان این 5تومن رو برگردونم به عاطی؟یا نمیخواد؟خب خودش شماره اشتباه وارد کرده به من چههههه