ظهر دیروز مامان زنگ زده بود سلام و احوالپرسی،گفت همین الان بارون شروع شده...بعد گوشی رو گرفت سمت حیاط خونه که بتونم صدای بارونو بشنوم...

امشب هم دیدم داداش وویس فرستاده ،صدای بارونه...

 

میشد بارون باشه...

تنها باشم

پشت پنجره...

هان؟

هرچی فکر و وابستگیه میشست و میبرد با خودش...

 

چقدر داغونم امشب ...

 

فکرم هزار جا هست و هیچ جا نیست...

در عین آروم بودن و رو به راه بودن شرایط،یه حس شکست بدی تو وجودم حس میکنم...

شکست تو زمینه ی رشته ی تخصیلی و مظلوم بودن این رشته و عدم قدرتش.....

عدم قدرت برای حمایت از سونیا و مهدی

ناتوانی برای بهبود شرایط آدمایی که دارن فلاکت بار زندگی میکنن و روز به روز تو این مرداب بیشتر فرو میرن...

حس شکست واسه همه مون که خر فرضمون کردن...

 

یه بارونی بیاد بشوره ببره...همه ی دردا و غم غصه ها و حیله هارو...