پس از زحمت های بی شائبه ی عمو جان، بالاخره خانه ای در خور و شایسته و دلنشین پیدا شد..

عمو هم صبح تماس گرفتن و گفتن قولنامه انجام گرفت...

...

دستشون درد نکنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه....دارم آب میشم زیر این همه زحمتی که بهشون دادم و دلم برای این خانواده  دوست داشتنی هی هلاک تر میشه...

فردا به امید خدا  قراره با عاطی بریم خونه رو تمیز کنیم که پنج شنبه که وسیله ها رسید راحت بچینیمشون...

که ان شاالله با خیال راحت ساکن بشیم و از اول مهر بریم واسه خوندن منابع ارشد...(آیکون فول انرژی مثبت!)

خداروشکر...

روزهای گذشته که با عمو این ها! دنبال خونه بودیم،از کنار یه امامزاده ای رد میشدیم که ما محض شوخی عدد پول پیش و اجاره رو با انگشت بهش نشون میدادیم و میگفتیم همچین خونه ای...

یه بارم تو دلم یه نذری کردم ...حالا که خونه با همون شرایط مورد نظر پیدا شده،یادم نیست نذرم چی بود!سه تا نیت رو یادمه که تو دلم داشتم زن عمو میگه هر سه تا رو انجام بده...

حالا من میگم آقا شوخی کردم باهاشا، جدی گرفت..راضی به زحمت نبودم حالا...

یه روزم دختر عمو گیر داد محض خنده که من دلم پاکه ها! نیت کن واسه من یه چیز بخری کارت راه میفته!

بماند که همزمان با این گفتمان بنگاهی چند تا خونه خوب به عمو پیشنهاد داد!و این گیر دختر عمو رو بیشتر کرد که:دیـــــــــــدی؟دیــــــــــــــدی ؟فقط حرفش شد، داره درست میشه، ببین دیگه نیت کنم چی میشه...

حالا با شوخی و خنده بالاخره کتاب نجوم رو افتادیم واسه دختر عمو...

و نذر امامزاده!

یعنی رفتیم یه جا تو حوزه استحفاظی عمو جانمون...پسرک بنگاهی هم از اون خلافکارای سابق که هماکنون آدم شده..قیافه ای وحشتناک و گرخاننده!!!!!!!!

برگشت به عمو گفت خیالتون راحت باشه، بچه های این محل خیلی خوبن؛هرکی بیاد اینجا میشه ناموسشون!

 

هیچی دیگه ناموسشونیم...

از این به بعد عکس میدیم جنازه تحویل میگیریم ...

 

 

پ ن:خــــــــــــــــــدایا....

چشمامو میبندم....خوبیات میاد جلو چشمم

پاییز پیش رو...روزهای قشنگ تر زندگیمه؟!

 

 

بزن به من ای باران

ببار و سیلابم کن

مرا بکش در خویشم

دوباره بی تابم کن...