عازم یک سفرم

مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد

قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد

 

رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت

مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد

 

مرا روز ازل کاری به جز رندی نفرمودند

هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد

 

خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نی بخش

که ساز شرع از این افسانه بی‌قانون نخواهد شد

 

مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم

کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد

 

شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی

دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد

 

مشوی ای دیده نقش غم ز لوح سینه حافظ

که زخم تیغ دلدار است و رنگ خون نخواهد شد

 


 

اینم از حافظ!

کوله رو جمع کردم برای یه سفر چند روزه به دیار دور؛میرم تا ضمن یک دیدار حضوری و صحبت در مورد قرارداد ،شرایط رو هم بسنجم و بعد تصمیم نهایی رو بگیرم...

تمام این روزها داشتم خوب و بدها رو میسنجیدم...تو این مدت یه چیزایی خود به خود جور در اومد و هماهنگ شد که نمیدونم اینا رو نشونه در نظر بگیرم یا نه...

ولی خب میرم که از صحت نشونه ها مطمئن بشم.

......

در نهایت هر چه خدا خواست همان خواهد شد....

توکلت علی الحی الذی لا یموت....

آدم شدنم آرزوست...

سرمو گذاشته بودم رو پای مامان و به این فکر میکردم من چیکار کردم برای مامانم؟

دختر خوبی بودم تا حالا؟

یادم اومد بارها پیشنهادهای مامان رو رد کردم... انتخاب رشته ی مورد علاقه ی مامان، انتخاب دانشگاه پیشنهادی مامان ! انتخاب سبک زندگی مورد علاقه ی مامان!  و حالا هم مشغول شدن در همین دیار...من همه ی اینا رو رد کردم...

یه آن از فکر کردن به تمام «نه»هایی که در مقابل حرف های مامان گفتم یه چیز سنگینی نشست تو دلم...

گفتم مامان؟من دختر خوبی نیستم برات؛نه؟!

سکوت کرده بود...

بعدش گفت وقتی تو زندگیت موفق باشی دختر خوبی هستی برام...

حس کردم جوابم رو نگرفتم...

گفتم مامان جدی! از من راضی نیستی نه؟!

لبخند زد...

تعریف کرد که تو هیچ وقت به حرف هیچ کس گوش نمیکردی...هیچ وقت «چشم» نگفتی، کاری رو کردی که خودت میخواستی...و گفت با وجود تمام این تخس بازیات، هیچ وقت کاری نکردی که باعث شرمندگی من بشی...تا الان هر تصمیمی گرفتی برای زندگیت بهترین بوده...

درسته ته دلم ذوق کردم از حرفای مامان که انگار از زندگی من راضیه...

ولی بازم سنگینم...مامان فقط از زندگی من حرف زد! نه از دل خودش!

بارها گفته من دوسِش ندارم!میدونین وقتی یه مادر همچین فکری راجع به بچه ش داشته باشه یعنی چی؟

هر دفعه هم ازش میپرسم چرا،میگه مادر بچه ش رو نشناسه که هیچی دیگه..

اما تو ذهنم نیاز نیست دنبال دلیل بگردم...تمام رفتار ها و حرف های ناشایستم با مامان میاد جلوی چشمم...

یه سری حرفایی که ممکنه حتی هیچ هدفی هم پشتش نبوده باشه ولی باعث دلخوری شده...

هرچی فحشه بار خودم میکنم وحالم از خودم بهم میخوره ...

و  می مونم برای جبران تمام نادونی هام باید چیکار کنم...می مونم برای اثبات دوست داشتن بی حد و حصرم به مامان باد چیکار کنم...می مونم...

و وای بر من...وای...

 

 

خدایا

هوای مامانا رو داشته باش...

منو هم آدم کن...

من و داداشم

سر صبح مامان بیدارم کرد که مسجد نمیای واسه نماز؟گفتم نه و به خوابم ادامه دادم.

تازه داشت چشمام گرم میشد دوباره ، که سر و صدای داداش اومد که با صدای بلند زده بود زیر آواز:«تو هوای گرم بندر توی بازار خرمشهر دیدمت با ناشناسی نفسم درنمیاد....»

(ساعت6با دوستش رفته بود لب دریا ورزش!)

بعد میاد هی در اتاقمو میزنه و با سر و صدا میگه:«لاکووووو پاشوووووو پاشو عیدهههههه»

بعد رو در اتاقم ضرب میگیره:عینک ریبن اصلم هرچی دارم مال تو،نفسم تویی تو دختر همه دردات مال مو!

با یک قیافه داغون و موهای پریشون درو باز میکنم و میگم چیه؟چرا نمیذاری بخوابم؟

بعد روبوسی و قلقلک...که سرانجام ختم میشه به جیغ و داد من!

صبح اول عیدی آیا این رفتار درسته؟!حتما باید حرص منو دربیاری برادر من؟!بعد میگه عَهههههه از بچگی همینجوری بودی،نمیشه یه دست بهت زد همه ش جیغ میزنی...

نه خب وقتی واسه قلقلک دادن من دستش رو تا آرنج فرو میکنه تو دنده هام انتظار داره جیغ نکشم؟!آیا؟!

لگد میپرونم سمت ساق پاش،مهار میکنه،مشت میزنم سمت بازوش ؛مهار میکنه،حسابی حرصیم میکنه و خودش غش غش میخنده..

دیگه بالشای مبل رو سمت هم پرتاب میکنیم که بالاخره بابا و مامان سر میرسن و آتش بس اعلام میشه...

اینم از صبح عید ما

عیدتون مبارک

پ ن: لاکو = دختر

هنوزم پلی میشه تو ذهنم یار دبستانی...

این یعنی ما به امید زنده ایم هر چند بی تدبیر...

....همیشه دست بر تسبیح،همیشه ذکر بر لب ها

و آخر با وضو کشتند، علی را، خشک مذهب ها....

 

#صابر قدیمی

بالاخره دل از خوابگاه کندم و اومدم خونه...

هوا هم که بارونی و ســـــــــــرد..در حدی که همگی ژاکت پوشیدیم تو خونه.

مامان جان باز بی احتیاطی کرده، رفته سر شالیزار کمک کنه که CTS دستش دوباره عود میکنه و فوقع ما وقع!

در حدی درد داره که حتی نمیتونه گوشی تلفن رو نگه داره!

این مدت هم تمام کارها رو بابا و داداش انجام میدادن...

الانم که من اومدم ،مثلا شدیم سه نفر!

کمک اول این بود که تصمیم گرفتم واسه سحر خودم غذا رو درست کنم، که یه موقع بیدار شدم دیدم بابا غذا رو درست کرده

بعد از سحر هم خوابم میومد گفتم هیچ کس به ظرفا دست نزنه زود بیدار میشم خودم میشورم(پوزخند برادر!)

که ساعت 11ونیم از خواب بیدار شدم دیدم داداش ظرفا رو شسته..

ولی الان تازه از آشپزخونه اومدم و «مشکوفی» درست کردم واسه افطاراولین باره که کلا دارم اینو درست میکنم و دستورش رو از بچه های خوابگاه گرفتم....مامان هی میگفت مطمئنی با مزاج ما سازگاره؟بابات پس فرنی درست نکنه؟

هی میگم آره آره...

هیچ تصور درستی از من نداره..همه ش میترسه یه جای کارو خراب کنم

 

 

...

من اتاقم را همین دیشب مرتب کردم و

اسمت آمد...گوشه گوشه یاس و کوکب ریخته....

 

 

التماس دعا

....

لعنت به دوری از خونه ، به نگاه جماعت نادون

به غم سینه ی یه دانشجو،که دلش لک زده واسه بارون

ساریِ لعنتی چقدر خوبه،اشک می ریزی و نمی فهمن

چون همیشه هواش بارونه ،روزای آفتابی چه بی رحمن

......

#پاره ای از شعر بلند شاعرک نوپا:احمدرضا جراحی...

 

استاد

تازه از کارورزی برگشته بودم که استاد تماس گرفت و گفت ساخت و ساز بیمارستان بالاخره به بخش کاردرمانی هم رسیده و اطلاع دادن که باید تخلیه بشه،واسه همین آخرین جلسه تون که قرار بود یکشنبه باشه کنسل شد، به دوستاتون هم اطلاع بدین،مریضاتون رو هم کنسل کنین...

ای بابااستاد عکس نگرفتیم باهاتون

عه آره راست میگی! اشکال نداره ان شاالله یه روز تو دانشگاه قرار میذاریم عکس بگیریم...

.........

خدایا...غلط کردم گفتم زود تموم بشه

من الان مرضیه میخواماستادی بی نهایت قانونمند و منطقی و هم فکر با ماها..دلسوز و دلسوز و دلسوز...از جون واسه دانشجوهاش و کاردرمانی مایه میذاره....حرفاش اصلا انگار همه شون از زبون ما بود...

استاد چقدر حس میکردم شبیهتم

استاد

خدایااین اولین دلتنگی

.....

...

..

.

شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید..

بعد از هماهنگی های انجام شده،بالاخره قرار مراسم افطاری با استاد جور شد..

 از ساعت 8 تا12ونیم شب(که البته کلی از طرف مسئول خوابگاه بازخواست شدیم)

 همه بودیم...

تمام 18نفر بچه های کلاس و همسر آقای خ،به همراه استاد جان و همسرش...

 بگو بخند های همیشگی استاد.مرور خاطرات خنده دار از آقایون تأخیری کلاس و تیکه هایی که استاد بهشون انداخت و ما ریسه میرفتیم از خنده.. 

 به خاطر شلوغی بیش از حدمون و اعتراض مسئول رستوران، به پیشنهاد استاد رفتیم کلینیکشون و باقی مراسم رو تو مرکز برپا کردیم...با تعارف استاد سه نفری رفتیم سوار ماشینش شدیم و زبون درازی برای بچه هاپیش به سوی مرکز...

 کیک  OT !  و شمع 93! ...دفتری که استاد بهمون داد تا همه تک تک براش یادگاری بنویسیم :«ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید/هم مگر لطف شما پیش نهد گامی چند....»

 کادوهایی که استاد در پایان مراسم بهمون داد و همه مون غافلگیر شدیم!

 سوال پایانی آقای رستم(که اولین سوال ترم 1شون هم بود):استاد! بالاخره به طور میانگین ماهی چند تومن میشه درآورد؟

 و خنده ی حضار

 در پایان حرف همیشگی استاد از ترم 1 ، با اون حالت خونسردش:بچه ها هیچی نیست! به خدا درس، مدرک، دانشگاه هیچی نیستن...انقدر راحت این چیزا تموم میشه که خودتونم باورتون نمیشه ...

.....

و راحت همه چیز تموم شد...حالا که رسیدیم آخرای این داستان و به گذشته فکر میکنیم«مارا به سخت جانی خود این گمان نبود...»

 حالا اون سختی ها اصلا به چشممون نمیاد...به قول استاد الکی الکی لیسانس گرفتیم...

 

(موقع رفتن 6تا از دخترا پیاده روی رو به گرفتن آژانس ترجیح دادیم...فقط اینکه 7تا پسرا تو پراید رستم چجوری جا شدن تا خوابگاه رو نمیدونم کجای دلم بذارمتازه میرسن بهمون بوق میزنن از تو ماشین میرقصن برامون....یعنی من نگران بیمارایی ام که میخوان بیفتن دست ماها...)

 

 پ ن:باورتون میشه واسه نوشتن این پست مجبور شدم یه طبقه بیام پایین و برم کتابخونه؟! از بس که هی صدام زدن هی دستشون رو آوردن جلو صورتم تکون دادن و من هی هندزفری رو از گوشم درآوردم که ببینم چیکارم دارن...

آسایش دو گیتی تفسیر این یه حرف است:وقتی هندزفری تو گوشمه ولم کنین...

...

به مناسبت فرا رسیدن ماه مبارک رمضان،طی جلسه ای در شورای صنفی خوابگاه، قرار بر آن شد که ساعت بسته شدن درب خوابگاه از 9 به 10 شب تغییر یابد!

و

مارا این همه خوشبختی محال است...

یعنی انقدر بدبخت و حقیر! که به خاطر یه ساعت بیشتر بیرون موندن از این چهار دیواری ، در پوست خودمون نیستیم.

امشب هم بعد از افطار با دوست جان رفتیم یه هوایی تازه کنیم...

کل بچه های خوابگاه بیرون!!!!!!!

اونم به تنهایی نه! پسران دانشگاه ساپورتشان میکردند...(خود حدیث مفصل بخوان)

پسره ترمک بود، دل نمیکند از دختره...میگم داداش بدو سرویست رفت...نشنید خداروشکر ولی دوست جان مرده بود از خنده.

والا به خدا بچه ن،فاز عشقی برمیدارن بعد ترم آخر کارشون میشه اشک و آه...

هی الکی دوتایی قدم زدیم...دیدم دلش نا فرم گرفته به یاد پسرک دندانپزشکی که یک هویی ناپدید شد...

براش خوندم:کدام کافه ی این شهر جای خالی توست؟!

_ هـــــــی...می بینی؟همه با زیداشون اومدن بیرون قدم بزنن...

+ آره..اون وقت من چهار ساله همه قدم زدنام با توئه!

_هـــــــــی...خاک تو سر من که میخوام با تو درد و دل کنم...

+هـــــــــی ...واقعا خاک تو سر تو!

_جدی تو احساس داری اصلا؟

+نه من گاوم چیزی حالیم نیست...

_بریم خوابگاه تو امشب حالت خوش نیست...

اومدنی از دست فروش کنار خیابون آلوچه خریدم...

دخترک گل فروش چسبید بهمون که گل بخر...

میگم خوشگلم پول ندارم...

گفت آلو بده...

واااااااای....آلوچه ها درشت بود...چندتا رو دادم دستش..جیب نداشت،مجبوری چندتا هم ریختم تو یقه ش..خندید رفت