ناراحتی

قالب چطوره؟

خودم زیاد راضی نیستم...حوصله ی گشت و گذار تو سایتا ر وهم ندارم..فعلا همین باشه تا بعد ببینم چی میشه...

 

بدجور نازک نارنجی شدما!

یعنی هر کی بهم میگه بالا چشمت ابروئه ناراحت میشم

دقیقا دارم مثل یکی از افراد فامیل میشم که مامان و بابا همیشه تاکید دارن سعی کنید مثل ایشون نباشید!

 

سر سفره شام بودیم...

بابا یه چیزی بهم گفت،محض اطلاع،محض اینکه مواظب فکرات باش،محض اینکه بگه مواظب باش خطا نری!

بعد من! اشتهام کور شد!

شاید چون حس کردم بزرگترین مرد زندگیم ازم ناراحته یه کم!

شاید از زبون آدم دیگه ای اگر میشنیدم انقدر ناراحت نمیشدم...

 

زود به هم میریزم...

و واقعا نمیدونم چرا...

الانم اومدم تو اتاقم ، مامان صدام میکنه میوه نمیخوری؟

میگم نه!

صدای داداش رو میشنوم که میگه:آه دیگه،باز خانم اومد چپید تو اتاقش تا آخر عید ...

 

 

خدایا...

خدایا صبر بده به دور و بریام

خدایا سال جدید تو راهه...کمک کن خودمم صبرم زیاد بشه

خدایا انسان را موجودی اجتماعی آفریدی، ولی من دارم از همه آدمات میبرم

خدایا

 

بگذارید این وطن دوباره وطن شود...

بگذارید این وطن دوباره وطن شود.
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن‌جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.

(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)

 

بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش‌داشته‌اند.

بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی‌اعتنایی نشان دهند
نه ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.

 

(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)

 

آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را
با تاج ِ گل ِ ساختگی ِ وطن‌پرستی نمی‌آرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زندگی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق می‌کنیم.

 

(در این «سرزمین ِ آزادگان» برای من هرگز
نه برابری در کار بوده است نه آزادی.)

 

بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه می‌کنی؟
کیستی تو که حجابت تا ستارگان فراگستر می‌شود؟

سفیدپوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکنده‌اند،
سیاهپوستی هستم که داغ بردگی بر تن دارم،
سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش،
مهاجری هستم چنگ افکنده به امیدی که دل در آن بسته‌ام
اما چیزی جز همان تمهید ِ لعنتی ِ دیرین به نصیب نبرده‌ام
که سگ سگ را می‌درد و توانا ناتوان را لگدمال می‌کند.

من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمده‌ام
در زنجیره‌ی بی‌پایان ِ دیرینه سال ِ
سود، قدرت، استفاده،
قاپیدن زمین، قاپیدن زر،
قاپیدن شیوه‌های برآوردن نیاز،
کار ِ انسان‌ها، مزد آنان،
و تصاحب همه چیزی به فرمان ِ آز و طمع.

من کشاورزم ــ بنده‌ی خاک ــ
کارگرم، زر خرید ماشین.
سیاهپوستم، خدمتگزار شما همه.
من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،
که با وجود آن رویا، هنوز امروز محتاج کفی نانم.

هنوز امروز درمانده‌ام. ــ آه، ای پیشاهنگان!
من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،
بینواترین کارگری که سال‌هاست دست به دست می‌گردد.
با این همه، من همان کسم که در دنیای کُهن
در آن حال که هنوز رعیت شاهان بودیم
بنیادی‌ترین آرزومان را در رویای خود پروردم،
رویایی با آن مایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارت پُرتوان آن هنوز سرود می‌خواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را
سرزمینی کرده که هم اکنون هست.
آه، من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین را
به جست‌وجوی آنچه می‌خواستم خانه‌ام باشد درنوشتم
من همان کسم که کرانه‌های تاریک ایرلند و
دشت‌های لهستان
و جلگه‌های سرسبز انگلستان را پس پشت نهادم
از سواحل آفریقای سیاه برکنده شدم
و آمدم تا «سرزمین آزادگان» را بنیان بگزارم.

 

آزادگان؟
یک رویا
رویایی که فرامی‌خواندم هنوز امّا.

آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
ــ سرزمینی که هنوز آن‌چه می‌بایست بشود نشده است
و باید بشود! ــ
سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد.
سرزمینی که از آن ِ من است.
ــ از آن ِ بینوایان، سرخپوستان، سیاهان، من،
که این وطن را وطن کردند،
که خون و عرق جبینشان، درد و ایمانشان،
در ریخته‌گری‌های دست‌هاشان، و در زیر باران خیش‌هاشان
بار دیگر باید رویای پُرتوان ما را بازگرداند.

 

آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید
پولاد ِ آزادی زنگار ندارد.
از آن کسان که زالووار به حیات مردم چسبیده‌اند
ما می‌باید سرزمین‌مان را آمریکا را بار دیگر باز پس بستانیم.

 

آه، آری
آشکارا می‌گویم،
این وطن برای من هرگز وطن نبود،
با وصف این سوگند یاد می‌کنم که وطن من، خواهد بود!
رویای آن
همچون بذری جاودانه
در اعماق جان من نهفته است.

 

ما مردم می‌باید
سرزمینمان، معادنمان، گیاهانمان، رودخانه‌هامان،
کوهستان‌ها و دشت‌های بی‌پایانمان را آزاد کنیم:
همه جا را، سراسر گستره‌ی این ایالات سرسبز بزرگ را ــ
و بار دیگر وطن را بسازیم!

 

 

شاعر:لنگستن هیوز

ترجمه از احمد شاملو

هر دوست که با ما بود دشمن شد و خنجر زد...

میگوید مرگ با عزت از زندگی با ذلت بهتر است...

 

فردای روز مرگ اما اخباری منتشر میشود تحت عنوان:

وی در اثر مصرف مواد روانگردان دچار ایست قلبی شد

وی شب گذشته در اثر سانحه رانندگی درگذشت،شواهد حاکی از آن است که در اثر مصرف مشروبات الکلی ، حالت عادی نداشته است...

وی شب گذشته دست به خودکشی زد،او سابقه ی چند نوبت مراجعه به روانپزشک را داشته....

وی در نیمه شب گذشته در اثر فشار ناشی از سکس گروهی دچار ایست قلبی شد...

وی....

وی...

وی...

 

و خبر هایی از این قبیل که حتی مرگت هم بی عزت جلوه میکند...

نوستالژی

یه روز مرد خدایی یه روز اهل ریائی
یه روز مرد قناعت یه روز حاتم طایی

یه روز آتش خشمگین یه روز مظهر مهری
یه روز عاشق عشقی یه روز اهل جدایی

یا یک رنگی و موندن به دل مهر و نشوندن
یا یکپارچگی محض یا از ریشه سوزوندن

یه روز پاک و منزه یه روز غرق گناهی
یه روز بنای ناجا یه روز پشت و پناهی

یه روز اهل نوازش یه روز دشمن سازش
یه روز خاکیِ راهی یه روز غریب و سرکش

 

خواننده:خدابیامرز مهستی

یه وقتایی گوش دادن به ترانه های قدیمی میزنه رو دست هرچی ترانه و آهنگ امروزی

سومی ها

داشتیم ترجمه ی یکی از کتابامون رو تو کارورزی ارائه میدادیم،

یه قسمت از متن مربوط به برنامه هایی بود که برای بازی اسکیت یک کودک 7ساله دچار مشکلات شناختی ،میتونیم داشته باشیم .

بحث پیش اومد که استاد!اصلا همچین بچه ای اسکیت یاد نگیره چی میشه؟کارای مهم تری وجود داره و ...اسکیت رو ما خودمونم بلد نیستیم...

 

 

توجه کردین؟

تو یه جامعه ی متعادل ،بازی اسکیت یه بچه،جزء تفریحات روتین و معمولی میتونه به حساب بیاد.

حالا تو جامعه خودمون رو در نظر بگیریم که حتی شرایط و اصول ایمنی برای اسکیت سواری بچه ها تو محلی غیر از پیست مخصوص هم فراهم نیست...

 

و نکته ی دیگه:

رسیدگی و برنامه ریزی برای تفریحات!

تو رشته ی کاردرمانی فصل جدایی با عنوان بازی و تفریح وجود داره که به صورت اختصاصی باید بهش پرداخته بشه،ولی با توجه به شرایط جامعه خودمون باید گفت که:

تو کشور ما،انسان معمولیش تفریحی نداره چه برسه به اینکه حالا بخوایم به تفریحات یه فرد دچار معلولیت بپردازیم.

 

پ ن:نت خوابگاه چند روزی قطع بود منم نیومدم سر بزنم به وبلاگ! قالب کی پرید؟

خودزنی

مردی اگر به زل زدن و بی بخاری است

آری موافقم! ده ما مرد کم نداشت!

 

#مزدک نظافت

فرهنگ و شعور

فرهنگ یعنی بپذیریم که وجود هرکس دو بخش دارد:

بخش اول:چیزهایی که انتخاب خودش نیستند و به طور طبیعی به او داده شدند و نباید مسخره شوند...

بخش دوم:چیزهایی که انتخاب خودش هستند و به ما ربطی ندارند...

 #برتراند راسل

 

 

و خدایا کی میشود که آدم ها این را بفهمند...

هرچند که شاید خودمون هم خیلی وقتا از دستمون در بره،ولی در شرایط کلی انتظار میره همچین تفکر ساده ای بین جماعت وجود داشته باشه..

* مثلا من انتظار دارم که دوستم نگه:واااای شلوار آقای فلانی مثل پرده ی اتوبوسه!خب یه مدل بهترشو میخرید!

تا من بعدش مجبور نشم بگم که:به تو ربطی نداره و هرکسی حق داره هرطور که خواست لباس بپوشه،نه به سلیقه ی جنابعالی...

 *من انتظار دارم اون یکی دوستم نگه:استاد این لباسو از ترم 1 داره میپوشه،خاک تو سرش!خیر سرش هیئت علمی دانشگاهه ،یه کم به ظاهرت برس خب!

تا من بعدش مجبور نشم بگم:تو یه درصد از موفقیت و تفکر این آدم رو داشته باش تو زندگیت، بعد ببین چیز بی ارزشی مثل لباس برات اهمیت پیدا میکنه یا نه!

 من انتظار دارم هم اتاقیم نگه:یارو از دهات بلند شده اومده واسه من داره دکترا میگیره!

تا من مجبور نشم بگم:از رده خارج تویی که نمیفهمی ارزش آدما به تلاششونه نه جایی که زندگی میکنن...اگر عرضه شو داری تو هم برو دکترا بگیر خانوم با اصالت...و انقدر کوته فکری که از لغت دهات به عنوان توهین استفاد میکنی!

من انتظار دارم !

از رده خارج...بی فرهنگ یا هرچیز دیگه ای که بشه اسمشو گذاشت همین مدل آدمان که تو این عصر ،همچنان براشون رنگ پوست و ظاهر و محل زندگی آدما معیار و ملاک سنجش قرار میگیره...

همینایی که میخوان همه ی دنیا مثل خودشون فکر کنن...و به هر کس که مثل خودشون نباشه  مهر بی فرهنگی میزنن!

زبان مادری

اگه می یار ایسی راهانا بیا

 اگه راهان نبو باغانا بیا

 اگر دینی که دشمن در کمینه

 سفید ماهی ببو روخانا بیا...

 

(اگر یار من هستی پس از راه و جاده  بیا و خودت را به من برسان

اگر از جاده نشد و جاده را بسته بودند، از میان باغ و جنگل ها راهی پیدا کن و بیا

اگر دیدی که دشمن در کمینت نشسته و تمام راه ها  را به رویت بسته

مثل ماهی سفید به رودخانه بزن و خودت را به من برسان...)

 

 

 

21 فوریه روز زبان مادری...

 

گیلکی جان...گویش دوست داشتنی مردمان من....

 

پرواز تا آسمان

به بغض های شبِ قبل رفتنم سوگند
که بعد عشق تو مِهرم نصیب غیر نشد
دعای خیر نکردی،  دلم به راه نبود
"سفربخیر" نگفتی، سفر  "بخیر" نشد...

#میلادحسینی