دوستی

تصور کنین یه دوست صمیمی دارین که هم اتاق و هم کلاسی هم هستین، در این صورت کلی لحظه ها و خاطره های مشترک براتون پیش اومده!

اونوقت این دوست شما در حضور خودتون تمام این خاطره ها رو برای هر آدم جدیدی که میبینه تعریف میکنه! و شما برای هزار و چندمین بار باز هم اونا رو میشنوین!یه کم زجر آوره!

بگذریم...

اون یکی دوست جان صبح اشاره میکنه که:آخییییش تو این سه شب که کات کردم چقدر شبا راحت میخوابم!!!!!

چشم غره های اینجانب رو در نظر بگیرین!و بعد خنده ی دوست جان! 

تمام این سه شب بنده تا دو و نیم صبح شنونده ی حرف ها و درد و دل های ایشون بودمخب معلومه دیگه وقتی حرفاتو میریزی بیرون خودت آروم میشی و من پریشون!والاشما کات میکنین شب بیداریاش رو ما باید بچشیم! (حالا نه اینکه من شبا زود میخوابم! ولی به هر حال نیمه شب یه تایمیه که صرفا باید واس خودت باشه!)

 

گاهی فکر میکنم خدا اول قصد داشته منو فقط یه جفت گوش خلق کنه!گفته بذار براش دست و پا هم بذارم!

خب البته ناراحت هم نیستم زیاد...همینکه میبینم دوستم حالش خوب میشه برام کافیه...با وجود تمام توپیدن ها و تخریب هایی که از جانب بنده صورت میگیرهو اونم در جواب همه حرفام میگه:آفرین دقیقا همینه که گفتی!

 

پ ن:خدایا حال اینا خوب باشه

هلن

ﻫﻠﻦ ﺑﺎﺯ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﻓﺼﻼ ، ﻧﻮﺑﺮ ﺍﻭﺭﺩﻡ
 ﺑﺮﺍﺕ ﺍﺯ ﺧﺸﮏ ﺷﻬﺮﺳﺘﻮﻧﻤﻮﻥ ﺷﻌﺮ ﺗﺮ آﻭﺭﺩﻡ

 ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺘﻦ ﻫﻠﻦ ﮔﻞ ﺩﺍﺩﻩ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺎﻏﺒﻮﻥ ﺩﺍﺭﻩ
ﻣﮕﻪ ﮐﻮﺭﻥ؟ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﻦ ﺩﻭ ﺗﺎ ﮔﻮﺵ ﮐﺮ آﻭﺭﺩﻡ ؟

ﻗﺒﺎﯼ ﮊﻧﺪﻣﻮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﺭﻭ ﺷﻮﻧﻪ ﯼ ﺷﻌﻠﻪ
به ﺟﺎﯼ ﺷﺎﻫﺪ ﺍﺯ ﻗﻠﺐ ﻗﺒﺎ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮ ﺁﻭﺭﺩﻡ

 ﯾﻪ ﻣﺪﺕ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺗﻮﻭ ﺩﻝ ﮐﺮﺩﺍﯼ ﮐﻠﻤﯿﺸﯽ
 ﺍﺯ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﻭﺍﮊﻩ ﻭﺍﮊﻩ ﺁﯾﻪ ﻧﻪ، ﭘﯿﻐﻤﺒﺮ ﺁﻭﺭﺩﻡ

ﺯﺩﻡ ﺗﻮﻭ ﮐﻮﻩ ﻭ ﭼﺸﻤﻢ ﺩﺍﺩ ﻣﯿﺰﺩ ﺁﯼ ﻣﺪﯾﺎﺭﻡ
 ﺟﻮﻭﻧﻤﺮﮒ ﻣﻦ ﻋﯿﺎﺭﻡ ﮐﺠﺎﯾﯽ؟ ﺳﻨﮕﺮ ﺁﻭﺭﺩﻡ

 ﻏﺮﻭﺭ ﻭ ﻣﺴﺘﯽ ﮔﻞ ﻣﻤﺪ ﻭ ﻣﺎﺭﺍﻝ ﻭ ﭘﻮﺷﯿﺪﻡ
ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺘﻦ ﮐﻪ ﺯﺭ ﺭﻭ ﮐﻦ، ﺑﺮﺍﺷﻮﻥ ﺯﯾﻮﺭ ﺁﻭﺭﺩﻡ

 ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﺑﻐﺾ ﻣﺮﺩﺍﻧﺪﺍﺯ ﺑﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﺑﻠﻘﯿﺲ
ﻧﺸﺴﺘﻢ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﺷﻮﺭ ﭼﺸﻤﺎﻣﻮ ﺩﺭ آﻭﺭﺩﻡ

ﺧﺮﺍﺳﻮﻧﻮ ﺑﻪ ﻟﺮﺯ آﻭﺭﺩﻣﻮ ﺷﻌﺮﻭ ﺳﺘﻮﻥ ﮐﺮﺩﻡ
ﺩﻝ ﺍﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﺯﺍﯼ ﺍﻭﻥ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﻭ ﺧﻮﻥ ﮐﺮﺩﻡ

 ﻭﻭ ﺍﺑﺮﺍ ﺍﻭﻣﺪﻥ ﺧﻮﻥ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﺗﻮ ﻫﻮﺍﯼ ﻣﻦ
ﻭﻭ ﮔﺮﮔﺎ ﺑﻮ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﺧﻮﻧﻮ ﺍﺯ ﺭﻭ ﺭﺩ ﭘﺎﯼ ﻣﻦ

ﺩﻭﯾﺪﻡ ﭘﺸﺖ ﮐﻠﻪ ﺑﻮﺩﻧﻮ ﺑﺮﻑ ﺍﻭﻣﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺷﺪ
ﮐﻪ ﺳﺎﯾﻪ ﻡ یخ ﺯﺩ ﻭ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﯿﻮﻣﺪ ﭘﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﻣﻦ

 ﮐﺮﺧﺘﯽ ﺗﻮﻭ ﺗﻨﻢ ﭘﯿﭽﯿﺪ ﻭ ﺯﺭ ﺷﺪ ﭘﻮﺳﺘﻢ ﺟﻮﺭﯼ
ﮐﻪ ﻗﺎﺭﻭﻥ ﮔﻨﺠﺸﻮ ﻭﻝ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﻭﻣﺪ ﺷﺪ ﮔﺪﺍﯼ ﻣﻦ

ﻫﻠﻦ ﺑﺎ ﺯﻭﺭ ﻭ ﺳﺮﺳﺨﺘﯽ ﮔﺬﺷﺘﻢ ﺍﺯ سر ﺳﺨﺘﯽ
 ﮔﺬﺷﺖ ﺍﻣﺎ ﺗﻬﺶ ﭘﺲ ﺑﮕﺬﺭﯾﻢ ﺍﺯ ﻣﺎﺟﺮﺍﯼ ﻣﻦ

 ﺗﻮ ﻟﺐ ﻭﺍ ﮐﻦ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﺗﻮ ﻧﺒﻮﺩ ﻣﻦ ﭼﻪ ﻫﺎ ﮐﺮﺩﯼ
 ﺷﻨﯿﺪﻡ ﻭﺭﺩ ﻣﯿﺨﻮﻧﯽ ﻭ ﻣﺎﺭﺍ ﺭﻭ ﻋﺼﺎ ﮐﺮﺩﯼ

 ﻟﺒﺎﺱ ﺳﺎﺣﻞ ﻭ پوﺷﯿﺪﻩ ﺩﺭﯾﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﻧﯿﺴﺖ
 ﺗﻮ ﺩﺭﯾﺎ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﺍﻭﺭﺩﯼ ﺗﻮﻭ ﭼﺸﻤﺎﺕ ﺟﺎ ﮐﺮﺩﯼ ؟

 ﺯﻣﺴﺘﻮﻥ ﺍﺯ ﺳﺮﺕ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻭ ﻓﺼﻼ ﻋﻘﺐ ﺭﻓﺘﻦ
 ﻫﻠﻦ ﭘﺎﯾﯿﺰﻩ ﺟﺪﯼ! ﯾﺎ ﺗﻮ ﻣﻮﻫﺎﺗﻮ ﺣﻨﺎ ﮐﺮﺩﯼ؟

ﺯﺑﻮﻥ ﺳﺮﺧﻢ ﻭ ﺳﺮﺥ ﻟﺒﺖ ﺍﺯ ﺍﻋﺘﺒﺎﺭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ
 ﭼﺠﻮﺭﯼ ﮔﺮ ﻧﮕﯿﺮﻡ ﺭﻭﯼ ﺩﺍﻏﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭘﺎ ﮐﺮﺩﯼ؟

 ﻫﻠﻦ ﻭﺭﺩﯼ ﺑﺨﻮﻥ ﻣﻦ ﺧﺴﺘﻪ ی ﺭﺍﻫﻢ ﺗﻮ ﺟﺎﺩﻭ ﮐﻦ
ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﺕ ﺑﺘﺎﺏ ﻭ ﺑﺮﻑ ﺭﻭو ﻣﻮﻫﺎﻣﻮ ﭘﺎﺭﻭ ﮐﻦ

ﻫﻠﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﻡ ﻧﮕﻮ ﮔﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﮔﻮﺭﺳﺘﻮﻧﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭﯼ
ﮐﻪ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺷﺐ ﻭ ﺭﻭﺯﺵ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮔﺮﻣﻪ ﺑﺎ ، ﺯﺍﺭﯼ

ﺗﺎ ﻓﺮﺻﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﮕﻮ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺩﺍﺭﯼ
ﺁﺭﻩ ﺟﻮﻧﻢ ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﺟﻨﻮﻧﻪ ﺧﻮﯾﺸﺘﻦ ﺩﺍﺭﯼ

ﺷﮑﺴﺘﻦ ﺍﺳﺘﺨﻮﻧﺎﻣﻮ ﻭﺍﺳﻢ ﺩﺍﺭﯼ ﻋﻠﻢ ﮐﺮﺩﻥ
ﻫﻤﻮﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻔﺘﻦ ﭼﻪ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺘﺨﻮﻧﺪﺍﺭی

 ﻫﻠﻦ ﻭﺭﺩﯼ ﺑﺨﻮﻥ ﻣﻦ ﺧﺴﺘﻪ ﯼ ﺭﺍهم ﺗﻮ ﺟﺎﺩﻭ ﮐﻦ
ﻫﻠﻦ ﺑﺎﻝ ﻭ ﭘﺮ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﯾﻪ ﺫﺭﻩ ﺁﺳﻤﻮﻥ ﺭﻭ ﮐﻦ !


« ﺑﻬﺮﻭﺯ ﺩﻭﻟﺖ ﺁﺑﺎﺩﯼ »

صدای پای پاییز

قَـد قامتِ الفَصلِ الخَزان ،آغاز فصل عاشقان

پاییــــــــــز می آید کمی ، احــوال را بهتر کند

دوباره خوابگاه

و ما دیروز اومدیم!

خبر اینکه خوابگاه عوض نشدالکی این همه وسیله رو جمع کردیم بردیم و آوردیم

کوثر جان هم که مزدوج شدن(البته خبرش چند هفته پیش به دستمون رسید)دیشب کلی سر به سرش گذاشتیم..کوچکترین عضو اتاق! من و سروناز بزرگتریم!گفتن خجالت نمیکشین شما دونفر؟!نصفتونه پریده حالا شما هی عشوه خرکی بیاین!(آقا نصفمون نیست واقعا!متولد76ه)

بعد اومد عکسای سر عقدشو نشون بده...(منو سروناز کنارش نشسته بودیم..باز ما دوتا خوردیم به هم) عکس عاقد رو نشون داد فکر کردم داماده!تو گوش سروناز با ناراحتی میگم وای چقدر سنش بالاست!سرونازمن

عکس سفره عقدشو دیدیم گفتیم :عههههههه بچه ها ازیناااااااا!من از بچگی آرزو داشتم رو سرم قند بسابن..حست چی بود اون لحظه؟عسل!عسل خورونتون رو بیار ببینیم!یه دستی بکش رو سرمون!حلقه ت کو؟بده بندازیم دستمون بلکه واشد این بخت رمز موفقیتت چی بود کوثر؟!به ماهم یاد بده دیگه نامرد !تنها تنها؟!

حالا کلی چرت و پرت دیگه هم گفتیم که فقط دلمون رو گرفته بودیم و رو زمین غلت میزدیم...نرجس هم بنده خدا دماغشو عمل کرده هی لپاشو نگه میداشت میگفت خدا لعنتتون نکنه! بخیه هام

بعد هم فهمیدیم آقا داماد پسر عمه شون هستن!

و همگان به این نتیجه رسیدیم  هرچی میکشیم از بی عمگی ماست!

من موندم این حجم از مسخرگی رو از کجا میاریم بعضی وقتا؟!

...

خلاصه که اینگونه دیشب ما گذشت ...

...

امروز هم دیدم بنده لگن حموم و جاصابونی و جای تاید و دمپایی نرجس و کتونی های حدیث رو جا گذاشتم خونه!یعنی همه شون تو یه کارتن بودن که اصلا اونو ندیدم و یادم رفت...مامان هم همه رو داره پست میکنه.

 

فعلا همین...

شفاف سازی

همگی بر این مهم واقفیم که فیلم ها و سریال ها به نوعی اشاعه فرهنگ یک جامعه هستند ؛پس باید مراقب بود که اون فیلم از جنبه ی فرهنگی چطور ساخته میشه و بیانگر چه مسائلی خواهد بود ؛ بالاخص وقتی عده ی کثیری از مخاطبان اون فیلم رو قشر عوام تشکیل بدن!

حالا در نظر بگیرین صدا و سیمای ما ، فیلمی رو از تلویزیون ملی پخش میکنه که:

تیتراژ و موسیقی متن فیلم مربوط به گیلان میشه!

چند نفر از بازیگراش لهجه ی گیلانی دارن!

چند نفر دیگه هم لهجه ی مازنی!

لوکیشن به نمایش دراومده هم منطقه ای از مازندران!

بعد سر سفره باقلاقاتوق میخورن و ترشی تره!

 

 

خب جناب کارگردان و تهیه کننده و فیلمنامه نویس محترم!وات د فاز دقیقا؟!

یعنی هنوز اون کارگردان و مسئول پخش فیلم نمیدونن مازندران و گیلان دو استان کاملا متفاوت از هم هستند!چه از نظر فرهنگ، چه از نظر گویش؛ چه از نظر موسیقی و ....

البته سوء تفاهم پیش نیاد

بحث سر اینه که عده ی بسیار زیادی از همین مردم ما هنوزم فرق بین گیلان و مازندران رو متوجه نمیشن!

مثلا طرف میگه:اهل قائمشهر هستم

در جوابش میگن:آهااااان پس رشتی هستی!!!!!!!!!!!!!!!!

خب عزیز من رشت کجا؟!قائمشهر کجا؟!!!!!!!

رشت مرکز استان گیلانِ! قائمشهر یکی از شهرستان های استان مازندران!

 

البته خب از عملکرد صدا و سیما چیزی غیر از این نمیشه از برخی مردم انتظار داشت!

 

استان گیلان!مرکز رشت! باقلاقاتوق و ترشی تره و میرزا قاسمی و اشپل ماهی و .... اینا همه اصالتا مربوط به گیلان میشه!اصطلاخات تی بلامیسر و تی جان قوربان و خاکا میسر و ....مربوط به گویش گیلکیه!(سریال پس از باران رو یادتونه؟اون خود خود گیلان بود!بی کم و کاست!)

گیلان از سمت شرق از چابکسر شروع میشه و در سمت غرب به آستارا ختم میشه!

 

استان مازنداران!مرکز ساری! از سمت شرق از گلوگاه شروع میشه و در سمت غرب به رامسر ختم میشه!(از نظر لهجه و گویش هم سریال پایتخت رو دیگه همه میدونن!)

 

واقعا متاسفم ؛ رسانه ای که منبع آموزشی یک جامعه هم محسوب میشه همچین خبط و خطاهایی ازش سر میزنه...

هووووووووووف!

 

پ ن:من چون گیلانی هستم فقط تونستم در مورد غذاهای گیلانی صحبت کنم،...هدف شفاف سازی بود فقط..هرچند که همگی بدون مرز باهم برابریم...ولی واقعا زشته که موقعیت جغرافیایی و فرهنگ یک منطقه رو تو فیلم اشتباه نشون بدن!

خدایا هزاران بار سپاس(سفارشی)

هدهد خوش خبر از طرف سبا باز آمد....

 

دقایقی پیش خبر خوشی به دستمان رسید...خبر قبولی دخترعموجانمان در دانشگاه سراسری.

تشویق های اهل منزل و اشک شوق بنده و عزیزم گفتن هام..

که همگی واقفیم از سختی کنکور

از تنش های این دیوار بلند

از درگیری های ذهنی و بی قراری ها و وا زدن ها و کم آوردن هایش

از تلاش های مکرر

از ترس نرسیدن به رویاها

رقابت های سرسختانه و و و و ...

 

و حالا دختر عموجانمان هم توانست

با همه ی سختی هایش(سختی کشیده های کنکور تجربی میفهمن چی میگم)

و شد چیزی که باید می شد

راحتی

نفس های عمیق حاصل از پریدن از این دیوار بلند ...

و شروع مرحله ای نو و باز شدن دفتری جدید از زندگی...

شاید رشته ی مورد نظر خودش نیست،ولی شهر مورد علاقه ی خودش بود:شیراز!

(خوشا شیراز و وضع بی مثالش....)

تو این بحبوحه و آشفته بازار دانشگاه های خصوصی و فشار زیاد نظام آموزشی

این موفقیت و این همت جای بسی تشکر داره دخترعموجان ...

دانشجو شدنت مبارکشروع مرحله ی جدید زندگیت مبارک

 

ان شاالله همیشه از این خبر ها برسه به همه تون

از اینا که یجوری حال آدمو خوب میکنه که همه غماش یادش میره..که هی انرژی های مثبت از سمت گوینده خبر میرسه به آدم و روح آدم تازه میشه.

 

خدایا مرسی که نتیجه زحمتاش رو گرفت

 

هرکجا هست به سلامت دارش

پاراگراف طور

مردم به پیری خود می اندیشند.می خواهند پیری را که پر از درد بی درمان است با فراغ بال بگذرانند.

می خواهند صاحب کاری بشوند که بتوانند بازنشستگی خود را در خانه ای ییلاقی بگذرانند ؛ اما هنگامی که پا به سن گذاشتند متوجه می شوند که درست فکر نمی کرده اند.

می فهمند که برای حفظ خود به آدم های دیگر نیاز دارند.

باید به حرف های پیرمرد گوش بدهند تا او زنده بودن خود را باور داشته باشد...

 

پشت و رو - آلبرکامو

نکند رخنه کند در دل ایمانم شک....

اومدم

طی این چند روز دو اتفاق میمون و مبارک رخ داد...

یکی بارندگی شدید جمعه بود که بعد از سه ماه موجب سرزندگی و شعف ما و سیراب شدن زمین شد(هرچند بعضی جاها یه خسارتایی داشت)

و دیگری عروسی دختردایی جان بود؛که به همراه همه ی فامیل های عزیز و شوخی و سرخوشی ها شبی بس خاطره انگیز رو برامون رقم زد...ان شاالله عروسی عزیزاتون.

 

 

و حالا فقط یک هفته باقیست تا پایان تعطیلات تابستانی!

و شروع سال آخر دوره ی کارشناسی!

 

کجا میریم؟

چند روز پیش بود که با خانواده یه سفر نیمروزه داشتیم به ارتفاعات سرسبز فومنات!

مسیر جنگلی و خوش آب و هوای ماسوله

رطوبت و عطر دل انگیز جنگل

بارونی که تو مسیر بارید و مستی مارو چند برابر کرد

 

و منی که با ولع از طبیعت عکس مینداختم ؛انگار قراره تموم بشه!انگار قراره دیگه نباشه!دیگه نبینیم!

 

دلم می گیره از تصور همچین روزایی!

روزایی که از این همه زیبایی خیره کننده فقط چندتا عکس باقی بمونه و شنیدن هایی که هرگز مانند دیدن نشه

دلم می گیره از تیکه های پلاستیک به جا مونده از موجود دوپایی به نام انسان! که اومده کیفشو کرده و ریخته و رفته...

دلم می گیره از سبز های سر به فلک کشیده ای که برای سازه های انسانی؛ دونه دونه(نفر به نفر)قطع می شن و از بین میرن!

اصلا گذاشتیم یه جای بکر باقی بمونه؟پیشروی تا کجا؟

 

خدایا

نیاد روزی که «جاده های شمال» معنی خودش رو از دست بده ..

نیاد روزی که آرزو به دل هوای مه آلود جنگل بمونیم

آرزو به دل شنیدن صدای آب

....

 

 

امضا : از دیار میرزا

ادبیات شاید نتواند جلوی جنگ و خون ریزی را بگیرد

شاید نتواند از مرگ یک کودک جلوگیری کند

ولی می تواند کاری کند که دنیا به آن فکر کند!

#ژان پل سارتر

 

 

پ ن:دمش گرم

حامد ابراهیم پور

گرچه طلسم مردگی مونو

با زندگی باطل نمی کردیم

ما رو تو کوچه می زدن،اما

دستای هم رو ول نمی کردیم

مثل دوتا سیاره ی خالی

افتادیم از هفت آسمون هر بار

سیلی زدن تو گوشمون هر روز

چاقو زدن تو سینه مون هر بار

پرپر زدیم و تازه دونستیم

هیچکی سقوطت رو نمی بینه

ما زندگی کردیم و فهمیدیم

که زندگی یه خواب سنگینه!

بالاخره تموم شد

و بالاخره،امروز مهمونامون رفتن!

و بلافاصله بعد از رفتنشان مادر؛ اهل خونه رو بسیج کرد برای بشور و بساب و نظافت خونه....

پدر جان کل خونه رو جارو کشیدن

نظافت سرویس بهداشتی هم مادر جان انجام داد که هنوزم تموم نشده،چون همچنان با مواد ضدعفونی کننده مشغول هستن

بنده هم غذا رو درست کردم

برادر هم گردگیری رو بر عهده داشت...

همه چیز رو به طرز عجیب وسواس گونه ای داریم تمیز میکنیم...اتاق مهمانان هم تا اطلاع ثانوی بسته خواهد ماند تا سر فرصت فرش هاش برای شستن بیرون ریخته بشه! پتو های استفاده شده رو هم تا فردا قراره بشوریم

تمام ظروف هم درون مایع ضدعفونی کننده غوطه ور هستن!

 

وسواس نداره ها مامانم!فقط یه کم زیادی به مهموناش شک داره

آخه آقای مهمان مشکل پوستی داشت و همینجوری راه میرفت و پوست های خشک شده ی بدنش می ریخت!

دیگه همین دیگه

مهمونا رفتن ولی سختیش همچنان ادامه داره....

 

درانتظار باران

هی

داروگ جان

تو که قاصد روزان ابری هستی

بگو

پس کی می رسد باران؟

سید مهدی موسوی

عاشقش می‌شوم... که توی سرش
فکر یک بچّه توی آفریقاست
نگران سرخس‌های شمال
فکر تنهایی عروسک‌هاست
نکند رودخانه خشک شود
خانه ی دوست... دوست... دوست... کجاست؟!
چند بچّه گرسنه‌اند هنوز؟!
چند موشک هنوز در دنیاست؟!
چند تا ببر زنده‌اند هنوز؟!
چند ماهی هنوز در دریاست؟!
شب که خوابش نمی‌برد تا صبح
نگران پتوی روی شماست!!
ناتوان است از بیان کردن
در سرش دائماً صدا و صداست
عاشق هر چه جز خودش بوده
همه جا هست و باز هم تنهاست
از خدا هیچ چی نمی‌خواهد
نگران فشار، روی خداست!!

که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لا اله الّا هو!

عاشقش می‌شوم... که می‌بینم
خنده‌اش را میان رنج و عذاب
صبح تا شب کتاب می‌خواند
وسطش قرص می‌خورد با آب
فکر خود نیست، فکر ماهی‌هاست
مثل یک کرم، بر سرِ قلّاب
صبح تا شب سکوت دائمی است
با خودش حرف می‌زند در خواب
نشئه‌ی باد می شود نه حشیش!
مست از آب می‌شود نه شراب!!
همه‌ی روز گریه می‌کند از
مرگ یک شخصیت میان کتاب
فکر احوالپرسی از گل‌هاست
فارغ از دوزخ و بهشت و حساب

که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لا اله الا هو!

عاشقش می‌شوم... که مطمئنم
تا دل مرگ، یک قدم دارد
خسته است از جهان و آدم‌هاش
توی لبخندهاش غم دارد
حرف او را کسی نمی‌فهمد
همه‌جا شکل متّهم دارد
عاشقِ از خودش رها شدن است
گرچه این عشق، درد هم دارد
فارغ است از جهان ولی انگار
چیزهایی هنوز کم دارد
معنیِ زندگی‌ست امّا باز
در کمد شیشه‌های سم دارد
بغلم می‌کند که مطمئن است
جای مخصوص در دلم دارد

که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لا اله الّا هو!

عاشقش می‌شوم... که می‌دانم
به تنش... بوسه‌هاش... معتادم!
بعدِ بلعیدنِ هزاران قرص
چشم‌هایش نرفته از یادم
هر چه گفتم شبیه اسمش شد
هر چه دیدم به یادش افتادم
از کجا آمدم؟ کجا بروم؟
من که در بند او و آزادم
همه چی را سپرده‌ام به خودش
مثل یک برگ در دلِ بادم
او خدایی‌ست خسته از خود که
بغلم کرد مثل یک آدم!
او به من جرأت جنون داد و
من به او شوق زندگی دادم

که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لا اله الّا هو!

حمله

خب طبق چیزی که تو پست قبلی نوشتم ، منتظر مهمان بودیم.قرار بود سه شنبه بیان که افتاد چهارشنبه.

چهارشنبه ساعت حدود 2ظهر،مهمانان از تبریز تشریف فرما شدن و بههههه سلاااااااااام چطورین؟خوش آمدین و ...

تازه نشسته بودن زیر باد کولر و میگفتن آخیـــــــــش ... که یهو برق رفت!

این بندگان خدا هم نشسته ننشسته گفتن غذا رو برداریم بریم بیرون یه جای خنک تو کوهی دشتی...

اینگونه شد که ما گوشت و سیخ و برنج رو برداشتیم و یا علی سمت ارتفاعات!

عصر هم اومدیم پایین رفتیم دریا!تا ساعت 8شب تو آب بودیم!بعد هم غذای ناهار هنوز مونده بود همون لب دریا نشستیم شام رو هم میل کردیم و خسته و کوفته اومدیم خونه.

مهمانان تو اتاق پدر و مادر خسبیدن!پدر و مادر هم تو اتاق اینجانب!البته فقطمامان تو اتاق من خوابید.بابا تو هال موند.

دوباره صبح فرداش وسیله جمع کردیم و راه افتادیم تو جاده و سمت یه ارتفاعات دیگه و ییلاقات خوش آب و هوا ...تو مسیر کلی سرمون رو از شیشه بیرون بردیم و جیغ جیغ زنان آرامش کوه رو بهم ریختیم...

ناهار باز هم کباب داشتیم.

بعد از ناهار دیگه هوا سرد شده بود و مه گرفته بود همه جا رو و مجبور شدیم به خاطر ترس مهمان گرامی از رانندگی در مه!برگردیم پایین...

در جایی باحال!بستنی هم میل کردیم و واستادیم عکس بگیریم،با دوخواهر مشغول ژست گرفتن بودیم و سلفی می انداختیم که یک هو در یک حرکت ناگهانی دست  یکی از خواهران خورد به دست من و فاجعه ای رخ داد که نباید رخ میداد....شاپالاق!گوشی بنده افتاد رو آسفالت خیابون!

چند ثانیه مکث

خم شدم برداشتم

به صفحه ش نگاه کردم

گلسش خورد شده!

خب دیگه فقط گلسه....ای وای!نه...ال سی دیش هم شکسته که!

ولی خداروشکر کار میکرد و تاچش سالم بود...

تا برسیم خونه همینجوری بودم:

شام هم هی اینا گفتن توروخدا یه املت درست کن فقط و همه سیریم و چیز دیگه ای نمیخواد و ...که مامان بر خلاف میل باطنیش و با کلی خجالت یه املت و مقداری هم کتلت درست کرد و نشستیم به خوردن...

امروز صبح هم مهمانان بعد از رفتن به کارخانه ی شالیکوبی و خرید چند کیلو برنج،بدرود گفته و منزل مارا ترک نمودند...

 

اما

صبر کنید

خبر آمد

خبر آمد فردا سری سوم مهمانان تشریف فرما میشوند...

آماشالاااااااا....بزن اون کف قشنگه رووووووو.....

 

پ ن1:تو این چند روز نه تونستم برم باشگاه و نه کلینیک

پ ن2:این خانواده از دوستان خیلی قدیمی ما در دیار غربت بودند...حدود6سال همسایه بودیم و دخترشون همسن منه و همبازی بچگی های هم بودیم و خیلی باهم راحت و صمیمی هستیم.تو این دوروز هم تمام تلاش خودشونو میکردن که سختی مهمان نوازی رو از رو دوشمون کم کنن...تمام این بیرون رفتنا و نوع غذا که همین بسه و برنج نمیخواد بپزی و با نون کافیه و یه املت بسه و...همه به اصرار و پیشنهاد خودشون بود.و از همین جهت هم مامان ما یه کم معذب و خجالت زده هستن که نمیذاشت من یه قیمه ای،باقلاقاتوقی؛مرغ ترشی چیزی درستت کنم و....

پ ن3:گوشیم