هذیانات یک دختر خسته
که حبسیده در خود و رمز جان کندنش این است
که رو به روی آب نشسته سراب میبیند
فقط شکنجه شکنجه عذاب میبیند
که لای سینه های تو بی هوا گریه شوم
که مست توی کوچه های غمت بدوم...
لپ تاپ رو گذاشتم روی اپن و حین این که دارم مینویسم گاه گاهی همی به سیب زمینی ها میزنم که نسوزن...
تو فکر خرید دمپایی رو فرشی ام که جا مونده و نیاوردمش..که هی پاشنه ی پام در حالت ایستاده درد میگیره و خسته میشه...
تو فکر معاونت درمانم و صحبتی که با بازرس داشتم و راهنمایی هایی که ازش گرفتم
تو فکر اینم که کمک پرستار بی ادب رو بنشونم سر جاش یا نه؟
کمی تا قسمتی حرفای لازم رو بهش گفتم..ولی سرک کشیدن امروز سر پرستار تو کار من،نشون میده که انگار کمک پرستار یه سری حرفایی زده...
بگم یا نگم؟
رسما داره شمشیر میبنده این دختر..
...
همینو کم داشتم
دخترک به من حسادت کنه!دخترکی که سن مامان منو داره(با اغراق)!
.....
اینارو بی خیال حالا...
ظهر زودتر از بیمارستان زدم بیرون که برم سراغ کارای بیمه...
به علت ضیق وقت!شخصی سوار شدم..
البته قبلش قد و بالای راننده رو برانداز کردم
دیدم از این مدل حاج آقاهاست...کت و شلواری...مسن...شجریان هم تو ماشینش داشت پخش میشد...
نشستم...
کمی که گذشت حرف گروسوارو کشید وسط..کمی من گفتم کمی ایشون گفت...
بعد سوالات کمی شخصی شد...
یعنی خوشم میاد میپرسید ازم منم راحت جواب میدادم...
محل کارم...شغلم...کجا زندگی میکنم...کجایی هستم..دانشگاهم کجا بوده...سنوات چقدر بهم میدن و...تازه فارغ التحصیل شدم ...چه مدت مشغول به کارم...
از بین همه ی این سوالا فقط محل زندگیم و اصالتم رو دروغ گفتم واسه احتیاط!
که محتاط بازی های من،تو حلق خودم....
خلاصه قرار بود من سر چهار راه اول پیاده بشم...بعد گفت مسیرم تا همون چهار راه بعدیه میرسونمت...اومدم کرایه بیشتر بهش بدم گفت نه عزیزم...این چه حرفیه...کلا نمیخواستم پول بگیرم چون دشت اولم بود گرفتم...
هیچی دیگه...در خود مچاله شدم که برسم به چهار راه ...
آخرین سوالی هم که ازم پرسید؛ گفت شیراز رفتی تا حالا؟
گفتم نه...
و رسیدیم چهار راه و پیاده شدم...
بعد میام با خودم فکر میکنم که چرا من یه لحظه نیومدم بگم این سوالا واسه چی؟
البته انقدر یارو ابهت داشت و رسمی صحبت میکرد که نمیشد بهش شک داشت...
حالا در کل به قول دوست جان منو بدزدنم متوجه نمیشم...
حالا اومدم خونه میگم نکنه بابای علی بوده اومده تحقیق...
هنوز عاطی نیومده که از این توهمم بگم و غش کنه از خنده....فک کن بابای علی چقدر بیکاره بیاد خودشو در نقش یک راننده جا بزنه و بیاد دنبال من بیمارستان!منی که مثلا دوست عروس آینده شم!
والا به خدا..
به هر حال شک ندارم باز به این آقای راننده...میگم صرفا از روی کنجکاوی این چیزا رو پرسیده...
ولیجالبه که میدونست کاردرمانی چیه!!! در این حد این آقا با سواد بود!
لبخند
در کنار همه ی این ها از رشادت های خودم هم باید بنویسم...
شامل دنبال کردن سوسک ها و حین جیغ جیغ کردن با عاطی بزنم با جارو سوسک ها رو لت و پار کنم!
عوض کردن لامپ های هال و آشپزخانه...
باز کردن در دوغ و مربایی که عاطی ورزشکارمون هم نمیتونست بازش کنه...
و امروز هم روشن کردن بخاری!که دیدم شیر گاز بسته ست و دستگیره نداره..با یه انبر دستگیره ی اون یکی شیر رو باز کردم و بستمش به این یکی و با شعله ی فندک آشپزخانه بخاری رو روشن نمودم....
الانم هی دارم چک میکنم که لوله ش گرم میشه یا نه!فعلا که لوله سرده...صبح بیدار نشدم دیگه این میشه اخرین یادداشت زندگیم...
....
بازم لبخند