رویای ما

من رویایی دارم رویای آزادی

رویای یک رقص بی وقفه از شادی

من رویایی دارم از جنس بیداری

رویای تسکینِ این درد تکراری

درد جهانی که از عشق تهی می شه

درد درختی که می خشکه از ریشه....

 

تو این روزا گوش دادن به این ترانه حاصلش میشه بالا رفتن گوشه ی لب و نشستن یک«پوزخند» مسخره روی صورتت...

این روزهایی که «محسن حاجیلو»ی درونمون از همیشه بیشتر کلمه ی نگرانی رو به تصویر میکشه...

نگرانی مرگ ابدی «انسانیت»...

نگرانی به گور بردن رویای آزادی!

 نگرانی جهان بی ثباتی که هیچ امیدی به فرداهای روشنش نیست...

نگرانی آینده ی به فنا رفته ی بشر...

و خدایی که می نشیند چای مینوشد!

....

:

«خدایا چایت را بنوش

گفتنی ها را گفتی...و بعد خیلی خونسرد و با یک لبخند که معنایش را نمیتوان فهمید..تکیه زدی و اشاره کردی حالا این گوی و این میدان...منتظرم ببینم چه میکنید...

 

دیدی؟یا باز هم مانده؟

دنیایت را تمام کن

برای ما درد دارد ببینیم و نتوانیم کاری کنیم

تمامش کن...»

 

 

 

که زندگی همه ش غمه

بیه مَرَه یاری بَدَن ،می دیلِ دیلداری بَدَن

که زندیگی همش غمَه ،ای دونیا غم می همدمَه

.....

فارَس مَرَه بُوسُوختمَه

بوسوختمَه....

بوسوختمه

بوسوختمه

بو....

.....

 

دارم میرم

به صندلی های راحت اتوبوس آقاحیدر تکیه زدم

از شیشه اتوبوس خیره شدم به شالیزارهای سرسبز که با سرعت داریم از کنارشون رد میشیم

میرسیم به مسیری که دریا قابل مشاهده ست...امروز چقدر دریا آرومه....

هندزفری تو گوشمه نوای شجریان زیبایی خاصی رو به این منظره داده:

ببار ای بارون ببار

با دلم گریه کن خون ببار

در شبای تیره چون زلف یار...بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون....

 

بارون نم نم رو عشقه.

امان از لحظه ای که لپ تاپ رو برای کار درسی روشن میکنی:

از چشم ها که همینطور اشک میریزه...دچار تاری دید میشی....دهنت هر 30 ثانیه یکبار به اندازه ی نیم متر برای خمیازه باز میشه...دیگه سیستم ایمنی بدن به هر نحوی میخواد ثابت کنه که خسته ای!

خب حق هم داره وقتی تا غروب دور دور بودی،بعد از یه افطاری دلچسب هم،بساط هله هوله خورون به راه شده:

آلبالو_اخته خمسه شده! هالی دَکتون با دَلار ! و انبه محلی که عصر پدر جان از درخت چیدن....

و از همه ی اینها هم در حد خودکشی تناول کردی!

بعدش اومدی به تخت تکیه زدی،پنجره ی اتاق هم بازه و گه گاه یه نسیم خنکی روحت رو قیلی ویلی میکنه و صدای جیرجیرک ها هم فضا رو برای یه خواب پر از آرامش آماده کرده.

ولی تو همچنان داری تلاش مکینی تا چشمات رو باز نگه داری و میگی نه من نباید بخوابم

من نباید بخوابم

من نبااااااااا(خمیازه)ید بخوابم....

 

#مقاومت بی فایده ست.مثل اینکه خواب بر ما مستولی گشته...شب خوش

 

پ ن:هالی دکتون:شاید بتونیم بگیم نوعی دسر!که آلوچه های ترش رو با گوشت کوب میکوبن و بعد به این آلوچه های له شده نمک و دلار اضافه میکنن و به طرز وحشتناکی خوشمزه میشهالبته در قدیم آلوچه ها رو داخل نمکیار(نوعی ظرف بزرگ سفالی)با سنگ میکوبیدن! که هنوزم خیلیا از همین شیوه استفاده میکنن و کوبیدن با گوشت کوب یجور سوسول بازیه

ممکنه در گویش های مختلف گیلانی به این ترکیب چیز دیگه ای بگن که من اطلاع ندارم.

دَلار:ترکیب سبزی های گشنیز و نعناع؛و نمک!(سبزی ها باید کاملا خرد و ساییده شده باشه!)

ایران من

 

گرگ ها خوب بدانند که در این ایل غریب

گر پدر مرد،تفنگ پدری هست هنوز

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند

توی گهواره ی چوبی پسری هست هنوز

 

 

#ایرانم تسلیت

 

من مجمع الجزایر اندوهم

من درد چشم های یک افغانی
من بغض حلق سوریه را دارم
از آبشار چشم خودم هر شب
بر خشکیِ ارومیه می بارم

من هم قطار قافله ی پشتو
من هم زبان زاغه ی اردوهام
هم دست پینه بسته ی پاکستان
هم پای چاک خورده ی هندوهام

لحنم دقیق لهجه ی گیلک ها
چشمم شبیه چشم عراقی هاست
خونم درست رنگ همان خونیست
که در رگِ گرسنه ی افریقاست

من آفتاب داغ سیاهانم
شر شر عرق که می رود از جانم
بر سنگ فرش ترکیه خوابیدم
من آسمان ابریِ یونانم

مرغ مهاجرم که در آب افتاد
قربانیِ سقط شده در کوهم
زنجیره ی زمینی صد دردم
من مجمع الجزایر اندوهم

 

#مزدک نظافت

me before you

ساعت  3 صبح

دارم اشکامو پاک میکنم.

فکرشو نمیکردم این فیلم بتونه در این حد منو تحت تاثیر قرار بده.

چقدر بده که یه آدم تو زندگیش به جایی برسه که از همه چیز ببره

قید همه چی رو بزنه و فقط به مرگ رضایت بده....

 

حدیث رمانش رو خریده بود و هی میگفت تو هم بخون.گفتم از عنوانش خوشم نمیاد و حس میکنم یه جریان عاشقانه  مسخره پشتشه...

گفت نیست...انقدر اصرار کرد که بالاخره راضی شدم...ولی به جای رمان فیلمشو بهم داد.

و اینم حال الان منه بعد از دیدن فیلم

قشنگ بود

خیلی....

 

#طاقت دیدن ناامیدی آدما رو ندارم.

 

 

چقدر خوبه

با صدای بابا که از بلندگوی مسجد داره پخش میشه  چشمام رو باز میکنم،داره دعای ماه رمضون رو میخونه.

سرشار میشم از یه ذوق عجیب،و از ته دلم میگم :خدایا مرسی.

بلند میشم و یه چرخی تو خونه میزنم.

یه نگاهی به حیاط سرسبز خونه میندازم و هی لبخندای از ته دلی میشینه رو لبم.

یاد حرف دیشب مامان میفتم : تازه از راه رسیده بودم ،مامان بغلم کرد و گفت دیگه نرو باران...

 

چقدر اینجا رو دوست دارم

چقدر این خونه آرامش داره

چقدر عاشق آدمای این خونه م

چقدر دلم تنگ میشه براشون و خودم نمیفهمم

چقدر اینجا همه چیز خوبه...

 

همه دنیامو میدم ولی این خونه با آدماش همیشه برام بمونن

یزدان را هزاران بار سپاس

این بغض نشکسته باید سهم خود خدا بشه

همین دیروز-جمعه- خاک گلدان را عوض کردم
و نرگس کاشتم،گل های بی جان را عوض کردم

شبیه مادرم،جارو زدم این بار قلبم را
دوباره چای سرد تلخ فنجان را عوض کردم

به گلدان ها سپردم بابهاری تازه می آیی
و درتقویم خود جای زمستان را عوض کردم

اگرباران ببارد سبزخواهم شد یقین دارم
که من پیراهن زرد بیابان را عوض کردم

تو در هر استخاره سوره انا فتحنایی
به امیدت نشان لای قرآن را عوض کردم

#علی مردانی

 

 

 

پ ن:ماه مهمونی خدا مبارک...بغض های قشنگ وقت سحر و افطارمون مبارک،نمازهای از ته دلیمون مبارک...روزگارمون به شیرینی این ماه

 

چه گویم؟

از که گویم؟

با که گویم؟

که این دیوانه را از خود خبر نیست....

#فریدون جان مشیری