رویای ما
من رویایی دارم رویای آزادی
رویای یک رقص بی وقفه از شادی
من رویایی دارم از جنس بیداری
رویای تسکینِ این درد تکراری
درد جهانی که از عشق تهی می شه
درد درختی که می خشکه از ریشه....
تو این روزا گوش دادن به این ترانه حاصلش میشه بالا رفتن گوشه ی لب و نشستن یک«پوزخند» مسخره روی صورتت...
این روزهایی که «محسن حاجیلو»ی درونمون از همیشه بیشتر کلمه ی نگرانی رو به تصویر میکشه...
نگرانی مرگ ابدی «انسانیت»...
نگرانی به گور بردن رویای آزادی!
نگرانی جهان بی ثباتی که هیچ امیدی به فرداهای روشنش نیست...
نگرانی آینده ی به فنا رفته ی بشر...
و خدایی که می نشیند چای مینوشد!
....
:
«خدایا چایت را بنوش
گفتنی ها را گفتی...و بعد خیلی خونسرد و با یک لبخند که معنایش را نمیتوان فهمید..تکیه زدی و اشاره کردی حالا این گوی و این میدان...منتظرم ببینم چه میکنید...
دیدی؟یا باز هم مانده؟
دنیایت را تمام کن
برای ما درد دارد ببینیم و نتوانیم کاری کنیم
تمامش کن...»
البته در قدیم آلوچه ها رو داخل نمکیار(نوعی ظرف بزرگ سفالی)با سنگ میکوبیدن! که هنوزم خیلیا از همین شیوه استفاده میکنن و کوبیدن با گوشت کوب یجور سوسول بازیه
