آدم از یک جایی به بعد...
دیگر خودش را به آب و آتش نمیزند
زمین و زمان را به هم نمیدوزد
از هر چه هست و نیست شاکی نمیشود!
از آدم ها فاصله نمیگیرد...
از هیچکس,متنفر نمیشود...
دیگر گریه نمیکند...
غصه نمیخورد...
از حرف کسی نمی رنجد...
دیگر شعر نمیخواند...
نقاشی نمی کشد...
موسیقی گوش نمی دهد...
به کسی زنگ نمیزد...
آدم از یک جایی به بعد
#لال_مونی می گیرد
بود و نبودش حس نمی شود...
دیگر نه دوستی دارد و نه دشمنی...
دیگر لبخند هایش به دل نمی نشینند...
دیگر چشم هایش برق نمیزنند...
آدم از یک جایی به بعد
دیگر منتظر نمی ماند...
 عجله نمی کند...
 حوصله اش سر نمیرود...
دیگر بیقرار هم نمیشود...
یک دفعه نگاه میکند و میبیند این من،
با من سابق از زمین تا آسمان فرق میکند


می دانی؟!
آدم از یک جایی به بعد
فقط #تماشا می کند

 

#علیرضا سیدی

اینجوریاست

یکی بیاد ترانه های قمیشی رو از سیستمم حذف کنه

داره نابودم میکنه...

 

یه نگاهی به جزوه ی نورولوژی انداختم...امتحانش دیروز بود...یه پوزخندی بهش زدم انداختمش تو قفسه...ههه...نورولوژی چی باشه که من زیرش کمر خم کنم

 

 

+میخندم..همه چیز خوبه...باید خوب باشه

به کجا چنین شتابان؟

از بزرگترین قدرت های سیاسی جهان تو این مملکت فوت میشه

اونوقت بیشترین دغدغه دانشجوهاش این میشه که چند روز رو تعطیل میکنن؟!

 

 

امتحانات خر است

درسای بیماری کودکان و کینزیولوژی و آنالیزفعالیت جدیدا به هرکدوم حدود 40صفحه اضافه شده؛که این 40صفحه شامل ترجمه ها و کنفرانس های بچه هاست

با وضعیت افتضاح فشردگی امتحانات ؛ به احتمال خیلی زیاد این ترم فقط باید رو پاس شدن تمرکز کرد؛نه نمره ی بالا...

 

اماااااااا

ما بیدی نیستیم به این بادا بلرزیم....

مارو از چی میترسونی استاد؟!ما بدتر از ایناشو گذروندیم....

برو از خدا بترس...

 

 

 

-کری خونیه جدی نگیرین!

پیش گویی

دیشب حدودای ساعت 12،دور هم داشتیم در مورد آینده و اینکه کسی نمیدونه قراره چی پیش بیاد حرف میزدیم.

نرجس گفت یه دوستی داره که دوره ی این چیزا رو دیده و تابستون براش آیندشو پیش بینی کرده و دقیقا همون چیزی رو گفته که نرجس همیشه درموردش فکر میکنه.

(اینو اول تو پرانتز بگم که خودم به قدرت ذهن کاملا اعتقاد دارم و میدونم که طی العرض و ذهن خوانی و سیر تو ماوراءالطبیعه و ...از یه ذهن آموزش دیده و یک انسانِ لایق دور از انتظار نیست)

به نرجس گفتم که کسی نمیتونه آینده رو پیش بینی کنه و اون فرد فقط براساس شرایط الانت یه حدسایی زده که تازه میگی خودتم همیشه همینجوری فکر میکردی،پس ممکنه همین فکرِ تو بهش القا شده باشه.

ولی نرجس همچنان اصرار داشت که نه قدرت ذهنیش فوق العاده ست و من بهش یقین دارم.هیچ سر و کاری هم با اجنه و ... نداره و فقط خودشه و ذهنش.

گفتم اصلا همین الان بهش پیام بده ببینیم درمورد من چی میگه.

این فرد یه آقای همسن و سال خودمونه.

بهش پیام داده شد و بعد از مدتی این آقا جواب دادن.تو همین بین هم داشتیم درمورد روابط بعضی از آدما با اجنه صحبت میکردیم و جو سنگین بود.

بعد از چند دقیقه ای خوش و بش نرجس اسم منو داد به طرف و منتظر موندیم یه چیزی بگه...حالا بچه ها هم با هر بار پیام این آقا هیجان زده میگفتن هیس هیس  پیام داده.

منم با نرجس داشتم پیاما رو میخوندم.

بعد از فرستادن اسمم،پیام فرستاد:باشه،حالا اول تو بگو حال اون چهار نفر چطوره؟

نرجس با یه قیافه ی متفکر گفت:منظورش از چهار نفر کیاست؟

همه تو سکوت کامل،من خیلی خونسرد و با طمانینه انگشتم رو گرفتم سمت بچه ها و شروع کردم به شمارش:یک...دو...سه...چهار!

چهار گفتن من همانا و جیــــــــغ سروناز و بعدش کل بچه های اتاق هم همان!

حالا اسلو موشن رو تصور کنید:

سروناز و مژده با قیافه های وحشت زده و در حالی که دهنشون اندازه اسب آبی بازه،میپرن تو بغل هم،حدیث ثانیه هایی مات بهمون زل میزنه و یکهو جیغ میکشه و پتو رو میکشه رو سرش،من و نرجس هم درحالی که جیغمون داره تبدیل به خنده میشه لباسای تنمون رو چک میکنیم.

حالا واکنش های بعدش:

-یا قرآااااااااااااااااان

-یا حضرت ویس

-یقه ت رو بکش بالا

-اون مانتوی منو بده

-من شلوارک پامه بهش بگو نیاد

-آقا اینجا نامحرم نشسته همینجوری سرتو میندازی میای تو

...

یعنی من و نرجس داشتیم از واکنش های بچه ها میترکیدیم.البته یه ترس بدی هم در لحظه ی اول بهمون وارد شد...خخخ

از خنده ی ما سروناز یهو عصبی برگشت سمتمون و چند تا فحش آبدار نثارمون کرد و گفت:بیشعورا من میترسم،بس کنید،پای این موجودات رو باز نکنید تو اتاق...

من:بابا کوتاه بیا،موجودات کجا بوده،اصلا از کجا معلوم منظورش ما چهارنفریم؟!

حدیث با ترس:خودت شمردی...و بعد خنده ی دوباره ی من و نرجس...

-واااای شده بود عین فیلمم ترسناکا همه ساکت بعد باران خونسرد میشمره و یهو کل اتاق منفجر میشه...

حالا کم کم سروناز و حدیث هم داره خنده رو لبشون میاد ولی این بین مژده مدام بین خنده هامون یه چیزایی پشت سر هم به صورت هیستریک تکرار میکرد:واااای اگر جن باشه چی...اگر بیاد تو خوابم..اگر ولم نکنه..مگه نمیگی تا اجازه ندی نمیاد تو حریمت،من حریمم سسته،بهش بگو نیاد...بهش بگو نیاد...

ماحالا هی میگیم مژی چیزی نیست،هیس،آروم...

دیدم نه ول کن نیست،بدجور ترسیده و یکبند حرف میزنه،یک آن داد کشیدم سرش:بس کن دیگه!

و در کمال تعجب مژده زد زیر گریه و:خب میترسم دیگههههه

بعد هم:مژی غلط کردم،به خدا چیزی نیست،بابا کسی تو اتاق نیست،اصلا منظورش ما نبودیم،آروم باش..من فقط خواستم ثابت کنم یارو چاخان کرده...

یعنی مردیم تا مژی رو آروم کنیم.تازه واسه خودش توهم هم زده بود میگفت من همین الان یه نفر رو تو اتاق دیدم!!!!!!!!!

آخرشم طرف پیام داد که منظورش چهارتا از دوستای نرجس بوده که قبلا درموردشون صحبت کردن.و گفت موقع امتحاناتشه و فعلا فرصت نداره.

 

اینم اوضاع دیشب ما.

مسیر نگامو عوض میکنی

  مسیر بهشت از کنار توئه،چه راحت هواتو نفس میکشم

پای هرکی غیر از تو باشه وسط بهم شک نکن پامو پس میکشم

کسی که حالا رو به روی توئه مگه میشه جز تو تصور کنه؟

بخوادم نمیتونه تنهاییشو به جز تو با هیشکی دیگه پر کنه ...

کی میدونه من عاشق کی شدم،کی میتونه حتی شبیهت بشه

چه عطری زدی به خودت که فقط من و قلبمو سمت تو میکشه...

....

خواجه شمس الدین محمد بن محمد حافظ شیرازی

صبح های ایام فرجه

ساعت 8صبح

آلارم گوشی:محسنِ ابراهیم زاده....دل مو دست توئه خ...

-خاموش و دوباره زیر پتو

یه ربع دیگه:محسنِ ابراهیم زاده....

-خاموش و بازهم خواب

یه ربع دیگه:محسنِ اب...

-خاموش و :اهههههههه زهر مار محسن ابراهیم زاده،بذار بکپم دیگه..و ادامه ی خواب...

 

ساعت 10 صبح

 

نرجس:پاشو دیگه باران...

-ولم کن

حدیث:باران پاشو دیگه،به ما رحم نمیکنی به گوشیت رحم کن...به خودت رحم کن اصلا...رو گوشیت خوابیدی

من از زیر پتو:گذاشتم زیر بالشم دروغگو!بعدشم اصلا میخوام سرطان بگیرم

مژده:باران جانم پاشو درس بخون.

من یکهو عین فنر میپرم،موها جودی ابوت...مات به زمین زل میزنم...چرا زودتر بیدارم نکردین؟!پقی خنده ی بچه ها...

 

و بعد :خدایاااااااااااااااا من غلط بکنم ارشد بخونم

سیخونک نرجس و بعد:پاشووووووو بابااااااا بعد امتحانا همه چی یادت میره...

 

نیست در شهر


نگاری


که دل از ما


ببرد...!


....


باید دنیا را کمی بهتر از آنچه تحویل گرفته‌ای، تحویل دهی.
خواه با فرزند‌ی خوب.
خواه با باغچه‌ای سرسبز.
خواه با اندکی بهبود شرایط اجتماعی.

و اینکه بدانی حتی اگر فقط یک نفر با بودن تو ساده‌تر نفس کشیده است،
این یعنی تو موفق شده‌ای.


 #گابریل_گارسیا_مارکز

معادله چندمجهولی

یه وقتایی میشه که دیگه نمیدونی چی درسته چی غلط

شاید چون نتیجه ش رو نمیبینی...بهتره بگم نتیجه عکس میگیری.

بده یه عمری تو خیالت یه راهی رو انتخاب کنی که فکر میکردی آخرش منتهی میشه به یه قصر مرمرین؛ولی تو واقعیت؛وقتی همون مسیر رویایی ت رو پیش میگیری میبینی انگار همه چیز برخلاف تصوراتت داره پیش میره...انگار سرابه.انگار هرچی خوندی و تو خیالت ساختی دروغ بوده.

حالا یا من یه جای کارم میلنگه؛یا فکرا و حرفای گذشته دروغ بوده؛یا هم اینکه اون فکرا واسه قدیم بوده و تو این دوره زمونه جواب نمیده...

یه چیز دیگه هم هست؛شاید باید تا آخر مسیر صبر کنم. 

منتظر بمونم ببینم ته همه ی اینا چی میشه؟!

نمیدونم....من ادامه میدم؟؟؟؟؟؟؟؟!

واقعا نمیدونم

همکلاسی سیریش

شما اگر یک عدد همکلاسی سیریش داشته باشید چیکار میکنید؟

آقای ب.خ از جمله دانشجویان خرخوان کلاس میباشد که هیچ رقمه با دیگر دانشجویان راه نیامده و برای گرفتن نمره ی بالاتر دست به هرکاری میزند!

از جمعیت 18 نفره ی کلاس فقط سه نفریم که سرکلاس جزوه مینویسیم و پیگیر هستیم.این بین یه دو سه نفر دیگه هم هستن که بعدا یه چیزایی مینویسن ولی نه کامل!

آقای ب.خ هم ازون دسته دانشجوهاست که از هفت دولت آزاده و سرکلاس همیشه ی خدا با گوشیش ور میره و محض رضای خدا یه قلم و کاغذ سر کلاس نمیاره!حتی به خودش هم زحمت نمیده چند تا عکس ناقابل از اسلایدای اساتید بگیره!اونوقت آخر ترم در به در دنبال جزوه...

اما این ترم یک نامردی بزرگ در حق همه ی بچه ها انجام داد که همگی دست به دست دادیم حقش رو بذاریم کف دستش!

امتحانات فشرده است،داشتیم برنامه میریختیم واسه جابجایی تاریخ امتحانات و فقط با جلو آوردن یه امتحان همه ی مشکلات حل میشد...تصمیم گرفته شد و یهووووو این جناب،برگشت گفت نه!من مخالفم!هر چی میگیم آقای خ کوتاه بیا...یکی از آقایون مثلا با هیبت کلاس گفت رای با اکثریته!

آقای خ هم با لجبازی تمام مثل یک عدد کودک 5 ساله گفت:باااااووووشه...شما امتحان رو بذارید بعد منم میرم آموزش میگم!!!!!!!!!بعد ببینیم رای با کیه!

 

ما همه اینجوری شدیم:

خودش دست رو دست میذاره جزوه آماده از ما میگیره و بی دغدغه عین .... میخونه نمره ش میشه فلان!!!

بعععععله...در راستای همین هدف والای چزوندن ایشان،دست به دست دادیم کسی جزوه نرسونه بهش.

از یکی دو هفته پیش پیام دادنای این آقا به ما سه نفر شروع شده...یکیمون مجبور شد دیلیت اکانت کنه...

تا پیام میده سریع به اون یکیمون هم زنگ میزنیم که هماهنگ بشه در صورت تماس احتمالی چه جوابی بده...

خلاصه هر بار پیام داده واسه گرفتن جزوه به یه بهونه ای پیچوندیم.

بعد اینطور که معلومه کلا آنلاینی ما داره چک میشه از جانب ایشون...در همین راستا جرات آنلاین شدن و باز کردن تلگرام نداریم...تا حالا سه بار پیش اومده به محض آن شدنم پیام داده سلام!

سلام و بووووووووققققققققققق...

 مجبور به لست سین ریسنتلی میشویم!!!!

آقای همکلاسی بچرخ تا بچرخی...پسرای کلاسمون یه نموره بی عرضه ن که تا حالا جلو چاپلوسی ها و نارو زدنات در نیومدن...ولی این بار با ما طرفی...هه...(خخخخ شااااااااخــــــــیم)

حس میکنم یه ذره نامردیه...ولی خب حقشه...به خاطر مخالفت همین آقا الان کل بچه ها استرسی شدن.

 

پیام همین الان ایشون به من که تعجب کل هم اتاقی ها رو برانگیخت:

میبخشین شما جلسه 8 و 9 روانپزشکی ک مبحث si هستش رو فک کنم نوشته بودین...البته ناقص هم بودا...درسته؟! اگ میشه از همون ها عکس بگیرین برام و بفرستین...

 

شما جای من بودید چیکار میکردین؟!!!!!این از کجا میدونه من نوشتم آخههههه؟؟؟؟؟

دوستت دارم


ولى


اين ماه دى را صبر كن


كافه گردى ها بماند بعد فصل امتحان...

#صادق ابراهیم زاده

نترس من با تو بیدارم

اگه قلبت گله کرد گله از فاصله کرد

اگه تنها موندی تا طلوع خورشید

اگه باورات کمن اگه آینه هات غمن

اگه هیشکی حرف چشماتو نفهمید

اگه غم داشتی یه روز اگه کم داشتی هنوز

اگه دیدی دنیا خنده هات و دزدید

اگه حس کردی خدا نیست حواسش به شما

اگه روزگار به ساز تو نرقصید

برقص ، من با تو بیدارم

نترس ، تنهات نمیزارم

بمون از عشق و با من بخون

اگه سایه ات دشمنِ به دلت چنگ میزنه

اگه از غریب و از خودی فراری

اگه دوری خسته ای ، آینه ی شکسته ای

اگه بی دلیل یه حس مرده داری

میبینی که پیر شدی تو خودت اسیر شدی

اگه باور کردی تنهایی غریبی...

اگه زخمات کهنه شد باورات برهنه شد

اگه حس کردی دیگه غرق فریبی

برقص....

نترس .....

بمون.....

بخون....

برقص من با تو بیدارم

نترس تنهات نمیزارم

بمون از عشق و با من بخون....

 

 

قدیمی ولی عالی

شمارش معکوس

نوبتی هم باشه نوبت درس خوندن ماست...

شنبه و یکشنبه دو تا کلاس جبرانی داریم که یه کنفرانس هم دارم و حتما باید ارائه بشه...وبعدش تمام.

یه برنامه فشرده باید بچینم واسه خوندن دروس...البته سه روز اول رو باید بذارم واسه چک کردن جزوه ها و تکمیلشون.

کینزیولوژی خر است.

بیماری های نورولوژی و عقب ماندگی ذهنی هم خر نشون میدن یه ذره.

بقیه رو دیگه خدا بزرگه...این مدت باقیمونده فوکوس باید روی همین سه درس عزیز باشه.

رفتن به منزل پدری حذف!

تلگرام حذف!(البته از تو گوشی حذف،تو گروه ها همچنان مطالب درسی و جزوه ها رد و بدل خواهد شد)

باشگاه حذف!

خواب تا لنگ ظهر حذف!

یکی قراره بیاد،اونم حذف طبق معمول!خخخخخ

ترانه های فاز غم حذف!

کلینیک حذف!

شعر خوانی حذف!(حداقل حذف نشه،کم میشه)

.....

اینجا همچنان فعاله...

پیش به سوی سرویس نمودن دهان مبارک امتحانات...

 

ان شاالله همه مون موفق بشیم