دیشب حدودای ساعت 12،دور هم داشتیم در مورد آینده و اینکه کسی نمیدونه قراره چی پیش بیاد حرف میزدیم.
نرجس گفت یه دوستی داره که دوره ی این چیزا رو دیده و تابستون براش آیندشو پیش بینی کرده و دقیقا همون چیزی رو گفته که نرجس همیشه درموردش فکر میکنه.
(اینو اول تو پرانتز بگم که خودم به قدرت ذهن کاملا اعتقاد دارم و میدونم که طی العرض و ذهن خوانی و سیر تو ماوراءالطبیعه و ...از یه ذهن آموزش دیده و یک انسانِ لایق دور از انتظار نیست)
به نرجس گفتم که کسی نمیتونه آینده رو پیش بینی کنه و اون فرد فقط براساس شرایط الانت یه حدسایی زده که تازه میگی خودتم همیشه همینجوری فکر میکردی،پس ممکنه همین فکرِ تو بهش القا شده باشه.
ولی نرجس همچنان اصرار داشت که نه قدرت ذهنیش فوق العاده ست و من بهش یقین دارم.هیچ سر و کاری هم با اجنه و ... نداره و فقط خودشه و ذهنش.
گفتم اصلا همین الان بهش پیام بده ببینیم درمورد من چی میگه.
این فرد یه آقای همسن و سال خودمونه.
بهش پیام داده شد و بعد از مدتی این آقا جواب دادن.تو همین بین هم داشتیم درمورد روابط بعضی از آدما با اجنه صحبت میکردیم و جو سنگین بود.
بعد از چند دقیقه ای خوش و بش نرجس اسم منو داد به طرف و منتظر موندیم یه چیزی بگه...حالا بچه ها هم با هر بار پیام این آقا هیجان زده میگفتن هیس هیس پیام داده.
منم با نرجس داشتم پیاما رو میخوندم.
بعد از فرستادن اسمم،پیام فرستاد:باشه،حالا اول تو بگو حال اون چهار نفر چطوره؟
نرجس با یه قیافه ی متفکر گفت:منظورش از چهار نفر کیاست؟
همه تو سکوت کامل،من خیلی خونسرد و با طمانینه انگشتم رو گرفتم سمت بچه ها و شروع کردم به شمارش:یک...دو...سه...چهار!
چهار گفتن من همانا و جیــــــــغ سروناز و بعدش کل بچه های اتاق هم همان!
حالا اسلو موشن رو تصور کنید:
سروناز و مژده با قیافه های وحشت زده و در حالی که دهنشون اندازه اسب آبی بازه،میپرن تو بغل هم،حدیث ثانیه هایی مات بهمون زل میزنه و یکهو جیغ میکشه و پتو رو میکشه رو سرش،من و نرجس هم درحالی که جیغمون داره تبدیل به خنده میشه لباسای تنمون رو چک میکنیم.
حالا واکنش های بعدش:
-یا قرآااااااااااااااااان
-یا حضرت ویس
-یقه ت رو بکش بالا
-اون مانتوی منو بده
-من شلوارک پامه بهش بگو نیاد
-آقا اینجا نامحرم نشسته همینجوری سرتو میندازی میای تو
...
یعنی من و نرجس داشتیم از واکنش های بچه ها میترکیدیم.البته یه ترس بدی هم در لحظه ی اول بهمون وارد شد...خخخ
از خنده ی ما سروناز یهو عصبی برگشت سمتمون و چند تا فحش آبدار نثارمون کرد و گفت:بیشعورا من میترسم،بس کنید،پای این موجودات رو باز نکنید تو اتاق...
من:بابا کوتاه بیا،موجودات کجا بوده،اصلا از کجا معلوم منظورش ما چهارنفریم؟!
حدیث با ترس:خودت شمردی...و بعد خنده ی دوباره ی من و نرجس...
-واااای شده بود عین فیلمم ترسناکا همه ساکت بعد باران خونسرد میشمره و یهو کل اتاق منفجر میشه...
حالا کم کم سروناز و حدیث هم داره خنده رو لبشون میاد ولی این بین مژده مدام بین خنده هامون یه چیزایی پشت سر هم به صورت هیستریک تکرار میکرد:واااای اگر جن باشه چی...اگر بیاد تو خوابم..اگر ولم نکنه..مگه نمیگی تا اجازه ندی نمیاد تو حریمت،من حریمم سسته،بهش بگو نیاد...بهش بگو نیاد...
ماحالا هی میگیم مژی چیزی نیست،هیس،آروم...
دیدم نه ول کن نیست،بدجور ترسیده و یکبند حرف میزنه،یک آن داد کشیدم سرش:بس کن دیگه!
و در کمال تعجب مژده زد زیر گریه و:خب میترسم دیگههههه
بعد هم:مژی غلط کردم،به خدا چیزی نیست،بابا کسی تو اتاق نیست،اصلا منظورش ما نبودیم،آروم باش..من فقط خواستم ثابت کنم یارو چاخان کرده...
یعنی مردیم تا مژی رو آروم کنیم.تازه واسه خودش توهم هم زده بود میگفت من همین الان یه نفر رو تو اتاق دیدم!!!!!!!!!
آخرشم طرف پیام داد که منظورش چهارتا از دوستای نرجس بوده که قبلا درموردشون صحبت کردن.و گفت موقع امتحاناتشه و فعلا فرصت نداره.
اینم اوضاع دیشب ما.