نابینا ماییم
شهر مرد هایی که ایستاده میخوابند، زن هایی که زیبا اما خسته اند و دختر های نوجوانی که بوی دود سیگار قایمکی میدهند...
صدای دو پسر که آرام و مؤدب حرف میزدند باعث شد سرم را بالا بگیرم.مدت ها بود که ندیده بودم دو پسر در این سن و سال انقدر ادبیاتشان پاستوریزه باشد!«همونطور که شما فرموده بودید»، «بله !عرض کردم خدمتتون» ،«در اون موردی که شما تذکر دادید....»
در روز هایی که ادبیات «خشتک_محور» و محبت به خار و مار همدیگر نشانه رفاقت عمیق است، حرف زدن دو جوان که بیست،بیست و دو ساله بودند جالب بود.یکی شان موقع گوش دادن به حرف های آن یکی،سرش را به چپ و راست میچرخاند،انگار وسط یک کنسرت داشت به چهچه شجریان گوش میداد.
داشتند با هم ساندویچ میخوردند.از درس و دانشگاه با هم حرف میزدند،رشته شان به نظرم روانشناسی بود.
استاد این ترم هم سخت میگرفت یا به قول پسری که لاغر تر بود و انگشت های باریکی داشت: «میخواد راهکارهای آموزشی رو تست کنه بنده خدا» که ترجمه اش به زبان بیشتر جوان ها میشود این:«مارو خر فرض کرده میخواد سوارمون بشه شاسکول!»
عادت ندارم زل بزنم به کسی اما مات و مبهوتشان بودم.
لبخند ها ،احترامی که به هم می گذاشتند و کلمه هایی که با فروتنی به کار میبردند وادارم می کرد به تحسین.ساکت نگاه میکردم و عمیق لذت میبردم.مثل ریه غریقی که اکسیژن می بلعد.کرج که رسیدیدم از جا بلند شدند.هردو کف دستشان را روی صندلی ها می کشیدند که نکند خرده نانی مانده باشد.
پیاده که شدیم دستم را روی شانه یکی شان گذاشتم و گفتم:«لذت بردم که انقدر مراقب بودید حتی خرده نان نمونه روی صندلی تون.دمتون گرم»لبخند زد و گفت:«آقا وظیفه ست»
بعد با عصاهای سفیدی که توی دست های جوانشان بود آرام آرام مثل قطره هایی که غلت بخورند توی دریا، رفتند توی دل جمعیت....
#احسان محمدی

)