نابینا ماییم

لم دادم روی صندلی مترو.به قول جوان تر ها «لش» کردم.لذتی که در گیر آوردن صندلی خالی هست در عفو و انتقام نیست!خسته از دویدن در تهران، شهری که آدم درآن آرام آرام حل میشود، هضم میشود.شهر نوازنده های کز کرده کنار خیابان،شهر سیری و گرسنگی،شهر زنان طفل در آغوش که گدایی میکنند،بچه هایی که سر چهار راه با اصرار شیشه ماشین ها را تمیز میکنند و ...

شهر مرد هایی که ایستاده میخوابند، زن هایی که زیبا اما خسته اند و دختر های نوجوانی که بوی دود سیگار قایمکی میدهند...

صدای دو پسر که آرام و مؤدب حرف میزدند باعث شد سرم را بالا بگیرم.مدت ها بود که ندیده بودم دو پسر در این سن و سال انقدر ادبیاتشان پاستوریزه باشد!«همونطور که شما فرموده بودید»، «بله !عرض کردم خدمتتون» ،«در اون موردی که شما تذکر دادید....»

در روز هایی که ادبیات «خشتک_محور» و محبت به خار و مار همدیگر نشانه رفاقت عمیق است، حرف زدن دو جوان که بیست،بیست و دو ساله بودند جالب بود.یکی شان موقع گوش دادن به حرف های آن یکی،سرش را به چپ و راست میچرخاند،انگار وسط یک کنسرت داشت به چهچه شجریان گوش میداد.

داشتند با هم ساندویچ میخوردند.از درس و دانشگاه با هم حرف میزدند،رشته شان به نظرم روانشناسی بود.

استاد این ترم هم سخت میگرفت یا به قول پسری که لاغر تر بود و انگشت های باریکی داشت: «میخواد راهکارهای آموزشی رو تست کنه بنده خدا» که ترجمه اش به زبان بیشتر جوان ها میشود این:«مارو خر فرض کرده میخواد سوارمون بشه شاسکول!»

عادت ندارم زل بزنم به کسی اما مات و مبهوتشان بودم.

لبخند ها ،احترامی که به هم می گذاشتند و کلمه هایی که با فروتنی به کار میبردند وادارم می کرد به تحسین.ساکت نگاه میکردم و عمیق لذت میبردم.مثل ریه غریقی که اکسیژن می بلعد.کرج که رسیدیدم از جا بلند شدند.هردو کف دستشان را روی صندلی ها می کشیدند که نکند خرده نانی مانده باشد.

پیاده که شدیم دستم را روی شانه یکی شان گذاشتم و گفتم:«لذت بردم که انقدر مراقب بودید حتی خرده نان نمونه روی صندلی تون.دمتون گرم»لبخند زد و گفت:«آقا وظیفه ست»

بعد با عصاهای سفیدی که توی دست های جوانشان بود آرام آرام مثل قطره هایی که غلت بخورند توی دریا، رفتند توی دل جمعیت....

 

#احسان محمدی

دل دیگه اون طاقتا رو نداره...

در این دیار خسته کش؛دیگر بریده نفسم

هرچه تلاش میکنم به آرامش نمیرسم

در این دیار خسته کش وجود من بیهوده شد

ارثیه های عاطفی اینجا از من ربوده شد...

روز نفس نفس زنان رو به سراب میروم

خشک گلو و تشنه لب به عشق آب میروم

شب که به خانه میرسم شکسته بال و خسته جان

در غم فردای دگر باز به خواب میروم

از تن خشک شاخه گل توقع جوانه نیست

اسب نفس بریده را طاقت تازیانه نیست

از گل چهره سوخته طراوتی طلب نکن

برای رفع تشنگی تکیه به تشنه لب نکن

فرشته ی نجات من! دیر به ما رسیده ای

کهنه شده ست زخم ما کوشش بی سبب نکن....

 

خیلی وقتا دلم میخواد میتونستم بی هوا بزنم بیرون و دیگه برنگردم...

دلمو بگیرم دستم و کفش آهنین به پا کنم و فقط برم..دور بشم از هر آشنا و غریبه...دور بشم از هر چیزی که دست و پام رو بسته...برای رفتن باید برید از همه چیز و همه کس...آخه پات که بسته باشه نمیتونی اوج بگیری، لذت دویدن رو هم از دست میدی...

باید رفت

باید برید از همه چیز

وقتی میبینی تلاشت بیهوده ست برای فهموندن بعضی چیزا...

وقتی می بینی دیگه نای توضیح دادن نداری..

یا وقتی می بینی :هرگز کسی هر آنچه که میگفت آن نبود!....

هرگز کسی هر آنچه که میگفت آن نبود...اینجا تمام حنجره ها لاف میزنند.......

اینجا تمام حنجره ها لاف میزنند..هرگز کسی هر آنچه که میگفت آن نبود....هرگز....

 

یه روزی میرم...

به قول فروغ :«می روم اما نمیپرسم ز خویش ، ره کجا؟! منزل کجا ؟! مقصود چیست؟!...»

 

پ ن1:اون ترانه ی ابتدای پست هم ترانه ی: ارثیه های عاطفی از بانو شکیلا! فک کنم دهه هفتاد بود که این آلبوم منتشر شد...بابا یه زمانی کنار شجریان هاش این آلبوم رو زیاد گوش میداد... در کل شکیلا خوبه...آدمو میبره تو خلسه..

پ ن2:این رفتن ممکنه از خودم به خودم باشه...

پ ن3:راستی ماه رمضون مبارک...

پ ن4:نیمه راست دندان هایم را نگه داشته ام برای خوردن ترش هالی... پس همانا ترش هالی میخوریم و میگوییم: ری! وا بِدَن...کله ی پیر دنیاانی...

به می عمارت دل کن که این جهان خراب

بر سر آن است که از خاک ما بسازد خشت

 

#لسان الغیب

حواسش هست دیگه!

دیشب بعد از نوشتن اون پست، با بی حوصلگی کاغذ و خودکار برداشتم برای نوشتن گزارش دقیق از مراجع...

با حساب وقت گذرونی های الکی...بالاخره ساعت 4ونیم صبح با هزار زور و زحمت نوشتم ؛البته اصلا راضی نبودم و نیاز به آنالیز بیشتر داشت...خوابم میومد و دیگه هم ذهنم یاری نمیکرد...

قیدشو زدم و گفتم خدایا خودت نذار ضایع بشم پیش این استاد ریزبین...

ساعت7بود،با آلارم گوشی نیمه هشیار شده بودم...تو عالم خواب متوجه شدم دوست جان دم در داره با یکی حرف میزنه و اون طرف مقابل هم میگه کلینیک امروز تعطیله زنگ بزن مریضاتو کنسل کن...

تو دلم گفتم خوش به حال حدیث!امروز میخوابه!

که حدیث اومد بالا سرمو گفت:مهتاب میگه استاد پیام داده کلینیک شما تعطیله،مریضاتو کنسل کن!

من!

منِ خواب آلو!

یهو پریدم و در حالی که دستای مشت شده م کنار صورتم بود مدام فریاد زدم:ایول!ایول!ایول!

گوشی رو نگاه کردم دیدم بشر پیام داده و اطلاع داده...همون لحظه استاد هم بهم پیام داد و شخصا گفت تعطیله و به بقیه هم خبر بده...

از خوشحالی و ذوق زدگی خواب از سرم پرید!

پیام دادم و مریضا رو کنسل کردم..

همون لحظه مامانی هم پیام داد و صبح بخیر گفت ...

 

من و این همه خوشبختی محاله...

خدایا غلط کردم...آخرشی...!

ممنونیم از این خوشی های کوچک...

حوصله ی شرح قصه نیست...

این روزها به بدترین شکل ممکن داره کش میاد...

مثل خمیر پاتی که هرچی میکشی پاره نمیشه...

این روزا برای همه مون داره سخت میگذره.

از یه طرف فشار جسمی ناشی از ازدحام مراجعین کلینیک و بیگاری کشیدن از ما، که در پایان کار، با تنی خیس از عرق و خستگی و گاها آسیب هایی جزئی! برمیگردیم خوابگاه...

از طرف دیگه چشم انتظاری و شمردن روزها برای تموم شدن این 3هفته ی باقیمونده...

از طرف دیگه موندن بین دوراهی ها و سه راهی ها..

بعضیا هم که استرس کنکور دارن که دیگه فبها...

تو این روزا فقط اردوی نمایشگاه کتاب و مراسم شب شعر دانشگاه علوم کشاورزی تونست یه کم حالم رو بهتر کنه...

شب شعری که شاعران گرانقدری مثل سعید بیابانکی و عبدالجبار کاکایی هم دعوت بودن و مارو مهمون شعرای قشنگشون کردن و شب خاطره انگیزی رو برامون رقم زدن...

 

حال خودم!

خسته م

مثل خیلی وقتای دیگه

خستگی روحی و حس دویدن سمت ناکجا...

پایان راه ناپیداست...

همه ش میگم خدایا نکنه برسم رو نوک قله و ببینم پایین این کوه بلند نه قایقی هست و نه دریایی...

نکنه به سقوط رضایت بدم!

خدایا حواست هست دیگه؟!

اما شعر...

من کوچه ی خلوتی را می خواهم

بی انتها برای رفتن

بی واژه برای سرودن

و آسمانی برای پرواز کردن

عاشقانه اوج گرفتن

رها شدن...

 

#سید علی صالحی

بزرگان بی ادعا

پدر من کارگر بود

پدر او معلم

ما پول جهاز نداشتیم

آن ها پول عروسی

به هم نرسیدیم

سال ها سپری شد

او پزشک شد و من معلم ورزش

دخترش دانش آموزم شده

و گاهی من بیمارش می شوم

اما آنچه که هم "درد" و هم "درمان"مان شد

پول کم حلال پدرانمان بود

 

#امید کلهر

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام

و ساقه های جوانم

از ضربه های تبرهایتان زخم دار است...

با ریشه چه می کنید؟

گیرم که بر سر این باغ نشسته در کمین پرنده اید...

پرواز را علامت ممنوع می زنید...!

با جوجه های نشسته در آشیان چه می کنید؟

گیرم که می کشید

گیرم که می برید

گیرم که می زنید

با رویش ناگزیر جوانه ها چه می کنید؟

#شهریار دادور

 

پ ن1:امید چیز قشنگیه ،دلمون لک زده براش!

 

پ ن2:

کسی باید بیاید

مرا در خود بمیرد

کسی که حق نان را

دوباره پس بگیرد...

محمد

باید اعتراف کنم، نحسی صبح های شنبه تو اون مرکز مزخرف رو فقط اون میتونه از بین ببره...

اصلا دیدنش تو ساعات آغازین شروع فعالیت مرکز، به اندازه ی کل روز بهم انرژی میده...

وقتی میخنده

وقتی اون چهارتا دندونای موش موشیشو به نمایش درمیاره...

وقتی لج میکنه..

وقتی شیطون میشه و فقط میخواد از دستم در بره...

وقتی اشاره میکنه به ویت کافی که به پاش بستم و با اون صدای شیرینش هی میگه:باز باز! ...که یعنی بازش کنم...

وقتی دارم رو پاش وزن میندازم و واسه اینکه نیفته سرمو دو دستی میچسبه...

وقتی هی صورتشو میچسبونه به صورتم و با شیطنت یهو جیغ میکشه...

انقدر منو درگیر خودش میکنه که اصلا نمیفهمم اون 45دقیقه چجوری میگذره...

موقع رفتن که میره بغل مامانش و ازش میخوام که با دست راستش که ضعیف تره باهام بای بای کنه...و با کمک اون یکی دستش،دست راستش رو میاره بالا  و به زور  میچسبونه به لبش وبرام بوس میفرسته...

 

خدای من...

مگه میشه یه بچه انقدر شیرین؟انقدر شیطون و موزی و در عین حال دلبر؟که هی تو دلم بگم بیمار خنده های توام بیشتر بخند...با خنده هاش یکی باید یه آب قند دستم بده فقط...

محمد ناناز من...دو و نیم ساله.موقع زایمان دچار آسفیکسیا شده و همی پلیژی میشه.

 

کم کم اندامش داره سفت میشه و این داره ناراحتم میکنه...

مادرش هم به شدت پیگیره...

ولی عضله ش حالت نرمال خودش رو داره طی میکنه و ما فقط میتونیم جلوی پیشرفت بیشترش رو بگیریم...

وقتی شروع میکنه به دویدن و میبینم پاش رو هی میچرخونه و نمیتونه کامل بذارتش رو زمین انگار قلبم رو تیکه تیکه میکنن...

دنبال تمرینای بیشتر و پیشرفته ترم براش که مبادا چیزی از قلم بیفته...

خدایا کمک

عنوان نمیدونم چی!

دانشگاه کمپین زده واسه جمع آوری زباله های کنار ساحل...

دارم فکر میکنم به جای این کارا اگر بتونن «حکم تیر» بگیرن بیشتر جواب میده!

مثلا هر از چند گاهی کمپین بزنن ، دست همه یه کلاش بدن و کمین کنن لای بوته ها و درختا!هر کی دستش دراز شد آشغال بندازه تو طبیعت،با یه تیر خلاصش کنن!

در همین حد وحشی ام واسه حفاظت از علایقم!

 

پ ن1:عصر خنک اردیبهشت و کافی میکس (چای دمی موجود نیست)و موسیقی سنتی استاد شجریان!و تنها تو اتاق و غرق شدن در افکار مالیخولیایی خود!( و فین فین ناشی از آلرژی بهاره)

پ ن2:نظریه ی ذهن رو باید تو این هفته بخونم و خلاصه ش کنم و تحویل بدم به استاد!خب من الان دلم میخواد بعد از یه نقاشی برم سراغ ملت عشق!تو این هوا آخه نظریه ی ذهن؟! والا...

زوال پرست

حدیث با چهره ای برافروخته و موهایی که از همیشه بیشتر بیرون گذاشته بود از کارورزی برگشت.

مقنعه ش رو با حرص درآورد و شروع کرد به حرف زدن:«مادر مراجع منو نگاه میکنه میگه یه کم به خودت برس!دوستتو نگاه کن چه خوشگل کرده خودشو، تو هم مثل اون باش،یه کم ازش یاد بگیر!

گفت :«خب مسلمه کنار ناهید که هفت قلم لوازم آرایش خالی کرده رو صورتش من مثل میت به نظر میرسم!، از جلسه بعد میگم برو بچه ت رو بده به همون ناهید باهاش کارکنه بعد ببین خوشگلی بهتره یا کار بلد بودن!»

بماند که دو ساعت داشتیم رو مخش راه میرفتیم تا آرومش کنیم...

و اما

این واقعیت های جامعه ماست...

ازبچه ی سه ساله و مغازه دار سر کوچه بگیر تا برسی به استاد دانشگاه!این تفکر بدجور رواج پیدا کرده...

خانواده هامون جلوه گری رو بهمون یاد ندادن...ما فقط گاهی صرف اینکه از خستگی،چهره مون رنگ پریده و مریض به نظر نرسه، یه رژ رنگ لبامون میزنیم و یه کرم رنگ پوستمون و بدون اینکه تغییر واضحی تو صورتمون ایجاد کرده باشیم میریم پی کارهای روزمره مون...

امثال ما کم ندیدن از این دست توهین ها!

اما

تو جامعه ای که زوال پرستی توش موج میزنه!.....ما ترجیح میدیم ظاهر بی رنگ داشته باشیم و رنگامون رو بریزیم تو فکرمون، تا اینکه به خاطر رنگ رژ و خط چشم و هزار جور رنگ مصنوعی دیگه مورد احترام و توجه قرار بگیریم.

 

یادمه 12 یا 13 سالم بود، گیر داده بودم که مامان تو چرا هیچ وقت آرایش نمیکنی؟

مامان گفت:«دختر جان من از آرایش خوشم نمیاد! با آرایش حس میکنم به صورتم توهین میشه،انگار که به خودم میگم قبولت ندارم!»

گفتم باشه قبول،کاملا حرفت درسته...ولی خب پیش بابا چی؟

و حرف مامان که منو به اوج رسوند رو کاملا یادمه:«میدونستم واسه شوهر باید خودمو آرایش کنم،یه بار که تو این زمینه ازش نظر خواستم ،بابات بهم گفت:

 به زیورها بیارایند وقتی خوب رویان را

تو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی

بابات همینجوری که هستم منو دوست داره دختر...»

 

یادمه مامانو بغل کردمو گفتم عاشقتونم...

شاید واسه همینه که تو دنیای رنگی رنگی، تو وجودم دنبال یه زنی مثل مامان میگردم و دنبال آدمایی از جنس بابام...

 

پ ن:مرسی خدا

برام هیچ حسی شبیه تو نیست...

پی حس همون روزام،پی احساس آرامش

همون حسی که این روزا به حد مرگ میخوامش...

 

چهارشنبه اعلام کردن اردوی طبیعت گردی روز جمعه کنسل شده!

بدجور خورده بود تو پرم که یهو دیدم بچه های گروه واسه جمعه برنامه جنگل چیدن!

هرچند زیاد راضی نبودم به رفتن؛بعد از اون ناراحتی نسبی که پیش اومده بود،ولی ترجیح دادم سخت نگیرم...به خاطر یه نفر که نمیتونم قید خوشی خودمو بزنم!

اینجوری شد که از ساعت 8صبح زدیم بیرون.

یه جنگل گردی اساسی...

هی مسیر رودخونه رو گرفتیم و رفتیم و رفتیم و رفتیم...

به سبزهای سربه فلک کشیده خیره شدیم و به صدای طبیعت گوش فرا دادیم (البته اگر دوست جان ها دهنشون رو می بستن یا بوی دود فلانی گاه گاهی به مشاممون نمیرسید بهتر میشد!)

کلی شوخی و خنده و خوشگذرونی و از این مدل عکس های:بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین!

که مدام مجبور میشدیم به خاطر اون چند نفرِ عشقِ عکس،منتظر بمونیم...

با حساب ترافیک مسیر و هندوانه خوردن کنار جاده ،ساعت10شب رسیدیم خوابگاه...

 

پ ن:خدایا مرسی به خاطر همه چیز، واسه این خستگی،واسه این همه حال خوشی که امروز بهمون هدیه دادی،واسه خوشی هایی که جای انگشتای خودت رو تک تک لحظه هامون حس میشد...که آرامش امروزمون انقدر دلچسب بود که نا خودآگاه فقط یاد تو میومد تو ذهنمون...