خیلی دلم ازت پره

صدای نفس های آخر 95 به گوش میرسه...دیگه نایی نمونده براش...

ثانیه ثانیه میره و میره و میره و بدون اینکه آبی از آب تکون بخوره سال نو میشه

و شروع یک فصل دیگه از دفتر زندگی

 

تا قبل از تحویل سال جدید یه دلهره ای همیشه باهامه؛یه دلهره ی مبهم

نمیدونم شاید دلهره ی گذر عمر و نرسیدن به رویاها

....

دلم میخواد واسه یه مدت کوتاه زمان بایسته...همه چیز متوقف بشه ،اونوقت گذشته م مثل یه فیلم سریع رد بشه از جلو چشمام

و من بشینم و بی ترس و دلهره فقط نگاه کنم...

لحظه های طلایی واسه خودم دست بزنم و بگم ایول بهت

هرجا گند زدم به خودم بگم خر نشی باز سال جدید همین آش و همین کاسه ها

هرجا هم ناراحتم فقط بگم بمیرم واسه دلت

و بعد بشینم فکر کنم...

به راه های نرفته

به آدم های ندیده

به امتحانای نداده

به خانواده م

به دوستام

به خودم...به خودم ... به خودم....

 

دارم از چشم خودم میفتم

 

دلم از خودم گرفته

واسه همه کم محلی هایی که به خودم کردم

واسه همه ی تو دهنی هایی که به خودم زدم

واسه همه نشنیدنام...ندیدنام...غصه خوردنام...دل سوزوندنام...

 

هی باران؟خودمو میبخشی؟!

 

 

شیرین سخنی ست

همیشه اول به دخترتون بگین تو قوی و باهوشی بعد بگین قشنگی که بفهمه هوش و قدرت برتر از زیباییه، عروسک بارش نیارین، پرنسس بابا بزرگ نکنین

نویسنده:نمیدونم از کی!

آخرین سه شنبه

آقا

دیشب داشتم از رو آتیش میپریدم  میگفتم:

زردی من از تو ،سرخی تو از من!!!!!

 

هیچی دیگه...یکی بره توجیهش کنه اشتباه لفظی بوده...96 ما هی مریض نشیموالا...

تو راهی

یکشنبه ساعت 3عصر من ،مهتاب و نرجس به مقصد گیلان بلیط گرفتیم.

پامون رسید ترمینال دیدم بعععله هم کلاسی ما و همکلاسی اونا(نرجس اینا)هم هستن و خلاصه همسفریم باهم(البته نرجس با همکلاسیش هماهنگ کرده بود و از اومدنش خبر داشت).اینجوری شد که 5تا گیلانی های علوم پزشکی صندلی های نزدیک هم نشستیم و راهی شدیم.

از شوخی ها و خنده هامون بگم: واسه اینکه حوصله مون سر نره شروع کردیم به بازی...گل یا پوچ،اسم بازی(آخر اسم یکی میشه اول اسم نفر بعد!)اسم فامیل آنلاین که سر این ترکیدیم از خنده!مهتاب میوه رو با ف گفت فارابی!این وسطا هم هِی ما یه آجیل و خوراکی درمیاوردیم و دم به دقیقه دست من دراز میشد صندلی پشتی و تعارف میکردم به همکلاسی مون.مهتاب که اصلا به روی مبارکشم نمیاورد که همکلاسی اونم محسوب میشهساندویچ هم نفری دوتا کوچیک داشتیم که یکی از ساندویچ هامو دادم به همکلاسی جاناونم چون نرجس ساندویچشو داد به همکلاسی جانش منم گفتم زشته همکلاسی جان ما احساس غریبی نکنه پیش غریبه ضایع بشه...والا...کلا اون دونفر حال کردن تو اتوبوس یعنیاونوقت واسه غذا نگه داشتن همکلاسی جان نرجس یه استکان چای براش میخره و میاره...بعد من و مهتاب یه بغضی میشینه تو گلومون و خیره میشیم به افق تا همکلاسی خودمونو پیدا کنیم...یعنی از همکلاسی هم شانس نیاوردیما!!!!!

بعدش هم که اتوبوس انقدررررررر کند راه میرفت که حوصله همه مون سر رفته بود...شروع کردیم به صحبت (مطمئنم مسافرای دور و برمون سرسام گرفتن از دست ما)

از هر دری سخنی گفتیم...طولانی شدن مسیر هم فشار آورده بود شدید!قرار گذاشتیم با هم یه پولی جمع کنیم و یه ماشین دست دو بخریم و خلاصه سال آخری دلی از عزا در بیاریم

مسیر 7ساعته رو 8ساعت و نیم رسیدیم...ولی انقدر تو اتوبوس بهمون خوش گذشت که متوجه گذر زمان نشدیم و خستگی تو تنمون نموند.

 

میتونم بگم اولین بار بود تو این سه سال که واقعا تو راه بهم خوش گذشت!

بعدش هم که خدانگهداری!و رسیدن به سر منزل مقصود و دیدار با فرشته ها

وقتی رفیق پیله میکند

حدیث ساعت 9صبح اومد بیدارمون کرد که صبح جمعه ای زودتر پاشید صبحانه آماده کردم و ...

مژده که کلا علایم حیاتی نشون نمیداد.من و نرجس هم به خاطر تمرینای وحشتناک دیروز تو باشگاه نا نداشتیم از جامون تکون بخوریم...اینجوری شد که بالاخره با اصرار های بی دریغ!حدیث جان ساعت 10 ونیم به زور از جا بلند شدیم در حالی که من و نرجس یه دست رو کمر و لنگ لنگان راه میرفتیم.

 

صبحانه اساسی دور همی میل شد و حدیث جان فرمودند که «آقا عصر بریم شهر کتاب» ما که کلا سقف رو نگاه میکردیم...

بعد از ناهار هم که گیر داد کسی حق نداره بخوابه ها!عصر باید بریم.

ساعت 4 عصر ندای «آماده شید کم کم»حدیث شنیده میشد...یه شور گرفتیم با بچه ها.

 من:بچه ها خداییش من نا ندارم تاشهر کتاب بیام...یعنی هلاک میشم تا اونجا

 نرجس:به خدا منم همینم.بابا دیروز عین.....ازمون کار کشیدن چه توقعی داری.

 -منم به خدا خسته م یک بند رو کتاب بودم.ولی نمیشه بگیم نه.الان چند روزه داره میگه بریم بیرون.الانم بگیم نه ناراحت میشه.

 -خب بریم بوستان،به جای شهرکتاب.

 -این فکر خوبیه.کی بگه حالا بهش؟!

  و انگشت های اشاره سمت من...باشه بابا من میگم ولی شما هم یه چی بگید.

حالا حدیث اومده تو میگه حاضر شین.نرجس یهو با یه حالت نمایشی با کمر خمیده و آه و ناله کنان بلند شد و گفت واااااای عضله هام گرفته .بغل دستی ها هم هی تنه میزنن بهم. دیدم اوضاع ردیفه و  شروع کردم:

 حدیــــــــــث!میگما تو حتما میخوای بریم شهر کتاب؟

 حدیث یه نگاه دلخوری بهم انداخت و و گفت خب نیاین!خودم میرم.بچه ها دیدن اوضاع خیته همه شروع کردیم به صحبت و در نتیجه راضی شد که به جای شهر کتاب بریم بوستان!امااااااااا با نگاهی به من که:باشه،امروز بریم بوستان،ولی تو باید فردا با من بیای شهر کتاب!

 اینجوری شد که ما 5نفری تاکسی گرفتیم و دم بوستان پیاده شدیم.

 حالا حدیث خانوم پیله کرده که:بچه ها بریم دوچرخه...

من و نرجس:واااااااااااااااااااای حدیث تورروخدااااااااا،بابا تو دیشب حال نزار مارو دیدی که،الان به زور سر پاییم.

 حدیث خندید و گفت:باااااوشه ...ولی تو فردا با من میای شهر کتاب!!!

 غش غش خنده ی  بچه ها...باشه بابا باشه میام.

 کلی خنده و شوخی و مسخره بازی و زدن به بی خیالی و عشق و حال....یه کاسه آش گرم تو اون هوای دلچسب وسرد(که بعدش دیدیم آش سرده)...کلی عکس سلفی...مسابقه دو...اصرار یه نی نی کوچولوی ناز موقع عکس انداختن که تند تند اومد بینمون که توش بیفته و کنارش نشستیم و عکس گرفتیم. حرکت زیبای یه پارکور کار...و کلی لحظه های شاد دیگه.

 

پیله کردنای رفیق جان نتیجه ش شد یه دنیا انرژی و کلی حال خوب

 

 پ ن:یزدان را سپاس

شاید...

 

شاید این عید به دیدار خودم هم بروم....

 

دوشنبه ها

دوشنبه ها رو دوست دارم...چون روز کارآموزیه...

واااااااااااااااااااای فوق العاده ست...عاااااااااااااااالیههههههههه....تازه الان کم کم دارم حس میکنم یه کاردرمانم

ترم پیش هم کارآموزیا خوب بود ولی خب فقط آبزرو بود.ولی این یکی مرکزی که دانشگاه باهاش قرارداد بسته و این ترم میریم فوق العاااااااااده ست..یعنی حرف نداره...همون مرکزیه که ما ترم پیش خصوصی میرفتیم یه چیز یاد بگیریم...

یعنی استاد داریم ماااااهبه معنای واقعی داره بهمون آموزش میده که مرحله به مرحله باید چیکار کنیم...امروز هم آموزش ماساژ داشتیم...آموزش میداد و میگفت حالا دو به دو با هم انجام بدین..ماساژ سوئدییه مرحله ش ماساژ ضربه ای;یعنی پسرامون میزدن هم دیگه رو به حد کبودیالبته خودمون هم دست کمی از اونا نداشتیمبعد استاد میومد تک تک حرکت رو دستامون انجام میداد تا میزان شدتش رو بفهمیم.

بعد از اون هم میشینه قبل اینکه مریضا بیان کلی برامون نکات کلیدی آموزشی رو میگه...همه ش هم میگه من خودمو در مقام استادی نمی بینم ،من به شما به چشم یه همکار نگاه میکنم نه شاگرد...انقدر خاکیه!اصلنم اهل روپوش سفید پوشیدن نیست...

تو همین سه جلسه میتونم بگم به اندازه دو ترم چیزای جدید یاد گرفتیم..

دوشنبه آینده آخرین جلسه ی حضور گروه ما تو این مرکز خواهد بود و بعد احتمالا میفتیم بیمارستان رواندوباره روان و کلی عشق و حال

تنها کار مفید دانشگاه تو زمینه ی کارآموزی قرار داد با همین مرکزه به نظر منهرچند یه مرکز خیلی عالیه دیگه هم بود که استاد جانمان با مسئولش دعواش شد و اونا هم دیگه مارو قبول نمیکنن

خلاصه که دوشنبه روز خوبیه

یزدان را سپاس

هنوز راه نرفته خیلی مونده

گاهی به عمق این فاجعه پی میبری که چیزایی که تا الان یاد گرفتی در برابر حجم عظیم چیزی که باید یاد بگیری خیلی ناچیزه...

 

در حالی که تو هی داری میخونی ؛ ولی هرچی این خوندن بیشتر میشه ، بیشتر احساس بی سوادی بهت دست میده...

 

 می بینی در عین حال که احساس پری میکنی ولی خیلی وقتا چیزی برای گفتن نداری

 

 

پ ن: تا مقصد عشاق رهی دور و دراز است...

کرکره پایین

وقتی می بینین یکی هندزفری تو گوششه و نگاه از جمع گرفته و سرش تو گوشی یا کتابه یعنی چی؟

خب یعنی کرکره ش پایینه و فعلا کاری بهش نداشته باشین دیگه!

 

والا...میاد جلو روت دستاشو هی تکون میده صدات میکنه بعد میگی هان؟میشینه رو تخت و شروع میکنه به صحبت...

 

بعد جالبه گاه گاهی هی یه نگاهی به گوشی یا کتابم میندازم که مثلا زودتر تمومش کن و هرکسی باشه میفهمه که من اصلا حواسم به حرفای اون نیست...ولی با سرسختی تمام همچنان به حرفاش ادامه میده.

موقع تایپ هم که واویلا....

یعنی درکش انقدر سخته واسه بعضیا؟!

فیلم و سیگار و خواب و بی پولی...

در عرض دو هفته چنان خرجی کردم که الان هی حسابم رو چک میکنم هی یه بغضی میشینه تو گلوم...

واقعا سخته ها!

و چیز دیگه ای هم که هست پدر همین هفته پیش تازه مبلغ قابل توجهی رو به حسابم واریز کرده بود...و من دیگه به هیچ وجه روم نمیشه که زنگ بزنم بگم بابا جان بازم پول!

دقیقا الان من زیر خط فقر بودن رو دارم با تمام وجود احساس میکنم و دو دست خویش بر سر کوفته از این وضع اقتصادی وخیم...

تا حالا اینجوری نخورده بودم به پیسی...

در حال حاضر بی صبرانه منتظر واریز وام دانشجویی هستیم بلکه مقداری از این درد کاسته شود...

 

آخه همه خرجا یهویی افتاد تو همین دو هفته!

و هرجور هم فکر میکنم تمام مخارج جزء ملزومات بوده و فقط 48تومنش مثلااااا میشه ولخرجی!که همونم باز من میگم واجب بود...

خلاصه که از اون فاکتور های «فیلم و سیگار و خواب و بی پولی...»بنده فقط سیگارش رو ندارم...

 

 

پ ن:روز مهندس هم مبارک

پ ن دوم:دم عیدی ، قیمت ها بالا...خرید عید .... بعضیا نه امیدی به وام دانشجویی تو زندگیشون هست و نه امیدی به حساب پدر...ای خواجه دستی برسان...

:||||

تبریک به رؤسای عزیز و محترم دانشگاه

بعد از اختلاس 250میلیونی مهرماه

حالا شاهد تیپ 2 شدن دانشگاه عزیزمون هستیم

مرسی از این سخت کوشی تو پسرفت....

 

پ ن:نمونه ای کوچک...

جوانی دارد از دهن می افتد

به خود می آیی

می بینی خیلی وقت است از ته دل نخندیده ای

از اینکه در پیاده رو پفک دست بگیری شرم داری

دیگر تعداد آدم های مهم زندگی ات انگشت شمار شده اند...

دلت برای کسی تنگ نمیشود

دیگر علاقه ای به خواندن به روز ترین رمان ها نداری...

شده ای مرده ای متحرک

و

این یعنی پیر دِلی...

 

 

 

پ ن :های...بگشای در ،زمستان است...

 

مدرسان عزیز!

+استاد راهنماتون کیه؟

-مرضیه

+استاد ADL کیه؟

-مرضیه

+استاد اختلالات روانی چی؟

-مرضیه

+مسئول کارآموزیتون کیه؟

-مرضیه

+استاد ساخت اسپیلنت چی؟

-مرضیه

+هیئت علمی؟

-مرضیه

+کی؟

-مرضیه

+چی؟

-مرضیه

+تلفن

-زنگ بزنی جواب نمیده

 

 

پ ن:آقا ازین واضح تر؟استاد کمههههههههههههههه