حدیث ساعت 9صبح اومد بیدارمون کرد که صبح جمعه ای زودتر پاشید صبحانه آماده کردم و ...
مژده که کلا علایم حیاتی نشون نمیداد.من و نرجس هم به خاطر تمرینای وحشتناک دیروز تو باشگاه نا نداشتیم از جامون تکون بخوریم...اینجوری شد که بالاخره با اصرار های بی دریغ!حدیث جان ساعت 10 ونیم به زور از جا بلند شدیم در حالی که من و نرجس یه دست رو کمر و لنگ لنگان راه میرفتیم.
صبحانه اساسی دور همی میل شد و حدیث جان فرمودند که «آقا عصر بریم شهر کتاب» ما که کلا سقف رو نگاه میکردیم...
بعد از ناهار هم که گیر داد کسی حق نداره بخوابه ها!عصر باید بریم.
ساعت 4 عصر ندای «آماده شید کم کم»حدیث شنیده میشد...یه شور گرفتیم با بچه ها.
من:بچه ها خداییش من نا ندارم تاشهر کتاب بیام...یعنی هلاک میشم تا اونجا
نرجس:به خدا منم همینم.بابا دیروز عین.....ازمون کار کشیدن چه توقعی داری.
-منم به خدا خسته م یک بند رو کتاب بودم.ولی نمیشه بگیم نه.الان چند روزه داره میگه بریم بیرون.الانم بگیم نه ناراحت میشه.
-خب بریم بوستان،به جای شهرکتاب.
-این فکر خوبیه.کی بگه حالا بهش؟!
و انگشت های اشاره سمت من...باشه بابا من میگم ولی شما هم یه چی بگید.
حالا حدیث اومده تو میگه حاضر شین.نرجس یهو با یه حالت نمایشی با کمر خمیده و آه و ناله کنان بلند شد و گفت واااااای عضله هام گرفته .بغل دستی ها هم هی تنه میزنن بهم. دیدم اوضاع ردیفه و شروع کردم:
حدیــــــــــث!میگما تو حتما میخوای بریم شهر کتاب؟
حدیث یه نگاه دلخوری بهم انداخت و و گفت خب نیاین!خودم میرم.بچه ها دیدن اوضاع خیته همه شروع کردیم به صحبت و در نتیجه راضی شد که به جای شهر کتاب بریم بوستان!امااااااااا با نگاهی به من که:باشه،امروز بریم بوستان،ولی تو باید فردا با من بیای شهر کتاب!
اینجوری شد که ما 5نفری تاکسی گرفتیم و دم بوستان پیاده شدیم.
حالا حدیث خانوم پیله کرده که:بچه ها بریم دوچرخه...
من و نرجس:واااااااااااااااااااای حدیث تورروخدااااااااا،بابا تو دیشب حال نزار مارو دیدی که،الان به زور سر پاییم.
حدیث خندید و گفت:باااااوشه ...ولی تو فردا با من میای شهر کتاب!!!
غش غش خنده ی بچه ها...باشه بابا باشه میام.
کلی خنده و شوخی و مسخره بازی و زدن به بی خیالی و عشق و حال....یه کاسه آش گرم تو اون هوای دلچسب وسرد(که بعدش دیدیم آش سرده
)...کلی عکس سلفی...مسابقه دو...اصرار یه نی نی کوچولوی ناز موقع عکس انداختن که تند تند اومد بینمون که توش بیفته و کنارش نشستیم و عکس گرفتیم.
حرکت زیبای یه پارکور کار...و کلی لحظه های شاد دیگه.
پیله کردنای رفیق جان نتیجه ش شد یه دنیا انرژی و کلی حال خوب
پ ن:یزدان را سپاس