کیه که بفهمه؟!

گاهی باید با دیگران مثل خودشون رفتار کنیم لازم نیست همیشه مهربون باشیم
ما مهربون ها اونقدر به روی خودمون نمیاریم بد بودن هارو که طرفمون فکر میکنه واقعا نمی فهمیم
مهربونی بیش از حد به ما آسیب میزنه به روحمون به قلبمون به اعصابمون و ...
مهربونی هم مثل همه ی چیزای دیگه باید به جا و به اندازه باشه
گاهی لازمه به روی کسی بیاریم که چقدر آدم بدیه و یا چقدر بد رفتار میکنه و یا حتی بد حرف  میزنه
بیاید یه بارم که شده به خودمون اهمیت بدیم و فکر نکنیم که اهمیت دادن به خودمون معنیش خودخواهی و غروره
بعضی آدما هستن که از صبوری و از،
از خودگذشتی و خوب بودن ما سو استفاده میکنن
فرقی نمیکنه که چقدر آدم به خیال خودشون مشهورین یا چقدر قدرتمندن
یک بار به روشون بیاریم که چقدر ازشون ناراحتیم و یا اصلا ازشون متنفریم
گاهی نباید رعایت کرد
گاهی نباید گذشت
گاهی نباید مهربون بود
یه دوست همیشه بهم میگفت مهربونی با حماقت خیلی فرق داره
امشب تازه فهمیدم که من مهربونم اما احمق نیستم

 #سوده_صلح_میرزائی

پ ن:البته تعریف نیست!یه وقت فکر نکنین من منظورم به خودمه دور از جون!والا...

رفتم که رفتم

این تعطیلاتم تموم شد...

یه دور دور هم نرفتیم مامان که همش درگیر کارای خاله بود...دیروز هم که داداش  مرخصی داشت اومده بود،عصر با دوستش رفت بیرونمنم که هیچ!

فقطم بلده به زور با من مبارزه کنه...دوتا از مشت و لگداش خورد به کتفم که دیشب از درد نمیتونستم رو دستم بخوابمبهش نگفتم که عذاب وجدان نگیره...ولی خوب محکم میزنی برادر من!من یه غلطی کردم برات کُری خوندم!غلط کردن رو واسه همین جاها گذاشتن دیگه

ای بابا...

 

هوا ابریِ...قراره بباره...

نمیدونم این ترم هم کلینیک خصوصی برم یا نه...حس خستگی دارم(به قول بابا:«دو هفته خوردی و خوابیدی بازم خسته ای؟!خخخخ»)

نمیدونم

دیشبم خواب بد دیدم...خواب دیدم با داداشم تو یه جای ناشناخته گم شدیمهم جنگ بود هم کلی حیوون سرو صدا میکردن!بعد انقدر زندگی خوب و مسالمت آمیزی داشتن!شیر و پلنگ و آهو و خرگوش و ...کنار هم همینجوری راه میرفتن اوسکولا!بعد نمیدونم این تیکه ی خوابم چرا اینجوری بود:بابا اینا با ماشین اومدن پیش ما سلام علیک کردن ،بعد رفتن!!!!!!میفهمی؟ما گم شده بودیم بعد اونا مارو ول کردن رفتن!!!!!!

هِـــــــی...

بعد من به گوشیم نگاه میکنم میبینم پیام اومده،نگاه میکنم میبینم آقای خ (همکلاسی)پیام داده جزوه میخواداین بشر تو خوابم دست از سر ما بر نمیداره یعنی...

 

معلومه دارم همینجوری مینویسم نه؟!

 

واقعا تا عید چقدر دیگه مونده؟!

اه...راستی...داداش گفت عید آماده باشن و نمیتونه بیاد

خب چرا....چیکار داری به سرباز آخه؟بذار بیاد خونه دیگه...دلتون واسه خواهرش بسوزه

....

هیییییی...دیروز نمیدونی چه آبرویی مامان از من برد..رفتیم خونه خاله اینا عیادت،بعد دختر خاله همینجوری در حال فعالیت بود و هی به غذا برس و هی به مهمونا برس و ...ماهم دیگه به زور مینشوندیمش و خودمون کارا رو انجام میدادیم

حالا مامان من:دختر داشته باشی همینه دیگه!عصای دست و ....

بعد من هی چشم و ابرو میومدم به جمع که مثلا شنیدین؟منو میگه ها!

بعد یهو مامان:البته به شرطی که کمک کنه!به باران تا نگی فلان کارو انجام بده انجام نمیده که!آرزو به دل موندم بدون اینکه من چیزی رو سفارش بدم خودش بدونه و انجام بده کار خونه رو!

بعد من:

و خخخخ گفتنای خاله اینا

بعد دختر خاله به پشتیبانی من دراومد که:خاله؟دلت میاد؟یدونه دختر!این همه کمک میکنه که!

بعد منم پریدم بغل دختر خاله و :من بچه سر راهی ام

هار هار هار جمع...خلاصه که جریانی داشتیم دیروز...هرچی گله و شکایت بود مامان اونجا گفت و حل و فصلش کردیم!

البته بماند که اکثریت حق رو به من دادن و گفتن مامان زیادی توقع داره!

 

اینم از این...

 

پ ن:هنوز اینجا سر کوه ها برفه...

 

ترم 6 چی میگه؟

خدایا تو رحمی کن...

انتخاب واحد هفته پیش انجام دادم،الان اومدم تازه برنامه کلاسی رو نگاه کردم یک آن قلبم وایستاد!

دو تا درس وحشتناک تو یه روز؟؟؟؟؟؟؟

شنبه از 8 صبح تا 1 ظهر تکنیک؟؟؟؟؟؟؟؟

بعدشم از 1 تا 4عصر آزمایشات پاراکلینیکی؟؟؟؟؟اونم با یاسمن؟؟؟؟؟

خدااااااااایااااااااااااا

خودت به داد ما برس...

خدایا آخرین ترم تئوریمونه...آبروی مارو بخر...

هرچی درس دو واحدی و سه واحدی و عملی مونده رو چپوندن تو همین ترم کلا...

یعنی هیچ دانشگاهی برنامه ریزیش اینجوری نیستا!!!!!

بعد کی بود به ما میگفت ترم 5 فشرده ترین ترمه؟؟؟؟؟

اگر اون فشرده بود پس ترم 6 چیه؟این ترم هم بگذره...به خیر بگذره...

 

وااااای ما دیگه از یاسمن خوشمون نمیاد خباونم دیگه از ما خوشش نمیاد خببا اون گندی که تو امتحانش زدیم

یعنی سایه ی مارو با تیر میزنه...

 

5ترم به سلامت گذشت

این ترم آخر تئوریمونم خدا بزرگه...

باز خدارو شکر کارآموزیمون افتاده تو خود شهر دانشگاهمون...مثل ترم قبل لازم نیست هی سرویس بیاد دنبالمون یک ساعت و نیم تو راه باشیم تا بریم مرکز فلان تو فلان شهر...

و یه خدایا شکرت دیگه چون این ترم دوتا استاد جدید هم داریم(خسته شدیم از بس مسعود و مرضیه و یاسمن رو دیدیم)

 

طلب صبر هم برای کل همکلاسی ها و بیشترش برای اون سه تا استاد اصلیمیگن هر ترم دارین مارو ناامید تر میکنین

خخخخ به ما چه خب...درس سخته میفهمین؟!

 

خدایا به امید خودت

چقدر زود دیر میشه

تعطیلات تابستون همه ی فامیل از هر شهر و دیاری که بودیم جمع میشدیم خونه ی آقاجون...غلغله بود خونه...

کلی بچه ی قد و نیم قد

تا وقتی هوا روشن بود دزدکی میرفتیم تو باغ ننه جون و هرچی میوه و خیار بود چه کال چه پخته،هرچی بود و نبود درو میکردیم ...اما فقط کافی بود دایی بفهمه...هرکدوم یه سمت متواری میشدیم...دایی هم داد و بیداد که بابا صبر کنید حداقل برسه بعد بخورین،مریض میشین بلای جون مامان باباتون میشین...

دم غروب با یه حالت شرمندگی برمیگشتیم خونه و بعد از چند تا توبیخ انگار نه انگار اتفاقی افتاده با بی خیالی تو حیاط مشغول بازی و جیغ و داد میشدیم...

استپ یخی..گرگم به هوا...قایم باشک...

چقدر پری جر زنی میکرد...واااای خاطره ی گم و گور کردن دمپایی نوه ی دایی هیچ وقت یادم نمیره،خاطره ی دیوونه حرصی شده بود پرتش کرده بود وسط مزرعه..اون بنده خدا چقدر با غرغر دنبال دمپاییش گشت...خودمونم هرچی گشتیم پیداش نکردیم... 

 

انقدر بازی میکردیم که وقت شام میشد و صدامون میکردن

بعد از شام هم کل نوه نتیجه ها تو سالن بزرگه میریختیم ...بچه بزرگا بیشتر حرف میزدن...ما کوچیکترا هم که پشتی هارو ردیف میکردیم واسه خونه سازی...

بعد یهو پسر دایی با یه عالمه خوراکی و آدامس و بادکنک میومد خونه و همه جییییییغ

آخر شب هم موقع خواب دایی گیر میداد بیاید براتون قصه بگم...که طبق معمول فقط شنونده داستان تکراری بزبزقندی من بودم..و هربار میون صحبتای دایی میپریدم و یه تیکه هاییش رو میگفتم...انقدر بیدار میموندم که دایی خوابش میبرد...

 

بزرگتر شدیم

سایه ی سر خاندان پر کشید

رفت و آمدا کمتر شد

مهمونی ها به شلوغی قبل نبود

هرکس رفت سیِ خودش و به نوعی راهش از بقیه سوا شد

تا رسید به الان

مهمونی باشه همدیگه رو می بینیم و سعی میکنیم باز مثل گذشته باشیم...مهمونی نباشه خبر از حال هم نداریم...

دیگه نه من میدونم تو دنیای اونا چی میگذره نه اونا از من خبر دارن...

کوچیکترین عضو فامیل هم موقع سربازیش رسیده...

خونه آقاجون رو دو تیکه کردن،یه سمتش رو دایی اینا زندگی میکنن،سمت دیگه هم پسردایی و خانوم بچه هاش..

اون حیاط بزرگه سر تقسیمات ارث یه قسمتاییش جدا شده...

اون درخت انجیر بزرگه بود!اونم قطعش کردن...درخت زغال اخته و اون سیب ترشه هم از بین رفتن...

شمعدونی های ننه جون هم که....

 

زود همه چیز تموم شد

دلم واسه بچگیا تنگ شده...

مولانا جان

فتادیم ، فتادیم ، بدان سان که نخیزیم
ندانیم ، ندانیم ، چه غوغاست خدایا

نه دامیست ، نه زنجیر ، همه بسته چراییم ؟
چه بندست ، چه زنجیر ، که برپاست خدایا



#مولانا

پارادوکس

بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم...

 

 

 

پ ن:هه...

می توان

به آن لحظه سوگند ياد كرد

به اندوه زنی در عصر

كه نا اميد

از آزمايشگاه برگشته بود...

#علی_الفتی

دیروز من

"آدم" بعد از یه روز باحال و پر از خنده ترانه غمگین نمیذاره غمبرک بزنه...

 

صبح با صدای صحبت های اهل خونه بیدار شدم...نگاهی به پنجره انداختم و حس کردم روشنی روز یه مقدار غیر عادیه!پنجره رو باز کردم و با صحنه ی سفید پوش حیاط مواجه شدم...و بالاخره برف سری هم به ما زد...

و اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که حالا من با کی برف بازی کنم؟!

 

داداش سربازی!دوست و رفقا شهرستان!مامان سر درد!بابا سرماخورده!

کم کم داشتم بی خیال برف و برف بازی میشدم که یهویی!دخترخاله جان پیام داد ما داریم میایم!

خلاصه که عصر رفته کردیم سمت خانه ی خال جُون!

کوچشون هم بن بست!برف بازی اندکی انجام شد و بعد شوهرِ دخترخاله جان گفت با دریا چیکاره این؟!

ما هم که....جون جون...

با مامان و خاله چپیدیم تو ماشین و پیش به سوی دریا...

شوهرِ دختر خاله جان که دیگه کبودمون کرد از بس گلوله برفی هاش محکم بود!ما هم در یک برنامه ریزی جانانه گلوله هارو آماده کردیم و در یک حرکت ناگهانی زدیم ناکارش نمودیم!...

بماند که از من کینه به دل گرفت گفت همه این آتیشا از گور توئه و تا تونست منو مورد لطف گلوله هاش قرار داد...

بسی خندیدیم

بسی دست و پایمان یخ زد

بسی عکس گرفتندی

بسی اینستا را پوکاندیم!

بسی خوش گذشت

بسی دوستشان داریم این جماعت را...

بسی جای بقیه ی فامیل خالی بود..

و چه بسیار بسی های دیگر...

 

 

پ ن:یزدان را سپاس

راستی!دریا تو روز برفی فوق العاده ست

 

 

چه زیبا گفت علی آقا

هرگاه یک جایی گیر کردی که احساست گفت "بلی" و عقلت گفت "خیر" به حرف (عقل) ات گوش کن تا زندگی ات از چهارچوب خارج نشود!

میدانی چیست رفیق؟!!

یک جاهایی اگر نگویی نه!
تمام رنج ها و استرس ها و حقارت ها
به تو و زندگی ات " آری " میگویند.

البته که مختاری
فقط اگر نتوانستی "نه" بگویی،
لطف کن و ناله هایت را پیش من نیاور!

#علی_سلطانی

شاید حرف منه

رفتم تو یه مغازه واسه خرید و یه کیف دیدم گفتم میشه ببینم؟ فروشنده یجوری گفت:فلان تومنه بیارم؟ که انگار داشت میگفت تو رو چه به این غلطا!! بعد همون موقع یه رهاپوش یقه باز افشون مو اومد توی مغازه و  طرف تا کمر واسش خم شد و تا هفت و جد آبادش رو واسه فروش جلوش پخش و پلا کرد و آخرش هم تنها چیزی که رد وبدل شد لاس بود و بس! بعد که طرف رفت تازه چشماش وا شد منو دید برگشت گفت: می بینید خانم اینم وضع ماست این روزها رزق از بازار رفته.گفتم: اتفاقا رزق شما خوب رسید رزق هر کی به ذاتشه شما رزقت همونی بود که رسید من برم روزی رسون یکی دیگه بشم با اجازه!

 

پ ن:واسه یکی از بچه های وبلاگه

و او نخواست همرنگ جماعت باشد

بیچاره آدمی که کز کرده گوشه ی خیابان و با چشمان خودش له شدن ذره ذره ی ارزش هایش را زیر پای عابران میبیند...

 

 

تعظیلات میان ترم

بعد از بازگشت از یک سفر 5 روزه ی دلنشین،بر تخت همایونی تکیه زده و مشغول سپری نمودن تعطیلات آن هم به بهترین شکل ممکن میباشیم!

اینگونه که لنگ ظهر برمیخیزیم،

دوستان جانی پیام میدهند هنوز در حال سپری نمودن امتحانات هستند

آن یکی هم میگوید رفته است منزل برادرش حالا حالاها نمی آید اینورا!

قرار مهمانی داشتیم منزل دایی جان،زنگ زدیم گفتند زن دایی جان رفته تهران منزل خواهرش این ها!

از طرفی حال خاله جانمان زیاد خوب نیست و قرار عمل دارد

برادرجانمان فردا مرخصی اش تمام میشود و مارا ترک میکند

من هم سمفونی مردگان دست گرفته ام و به این فکر میکنم چرا استاد نمره ها را در سایت نمیگذارد!

تعطیلات به این خوبی...

والا

اتمام ترم 5

بلیط رزرو کردم...به مقصد خونه نه...

یه سفر سه چهار روزه...

دوشنبه ساعت 8 آخرین امتخان رو میدم و تا پام برسه خوابگاه باید با عجله خودمو برسونم ترمینال...

بعدش هم بازگشت به منزل

شاید دو تا مهمونی که میدونم از الان حوصله ندارم و فقط صرف اینکه باز نگن : این دختر خودشو واسه ما میگیره!باید برم...

خوندن کتابای نصفه کاره...

یه کم عزلت نشینی

تماشای چند تا مستند و فیلم جدید

کلی فکر و فکر و فکر وفکر و فکر.....

شاید بعدش یه گریه 

 

و 

 

 

به نظرتون دنیا یه کم زیاده از حد داره مزخرف نمیشه؟!

 

پ ن:ان شاالله که خدا بخواد و برنامه ها عملی بشه

نامردم زوال پرست

در این زمانه بی هیاهوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست


چگونه شرح دهم، لحظه لحظه خود را
برای این همه ناباور خیال پرست


به شب نشینی خرچنگ های مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست


رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند
به پای هرزه علف های باغ کال پرست


رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست
کمال دار را برای من کمال پرست


هنوزم زنده ام و زنده بودنم خاریست
به تنگ چشمی
نامردم زوال پرست

 

 

خواننده:مرحوم حبیب

شاعر:محمد علی بهمنی

 

 روزی تو خواهی آمد از کوچه های باران...

 

 

چه بد کرداری ای چرخ...

شنبه امتحان تفسیر داریم.واسه همین تا ساعت 11صبح با خیال راحت خوابیدم تا دلی از عزا در بیارم...

تازه خماری خواب داشت از سرم میپرید که دیدم بچه ها از یه حادثه خبر میدن...حادثه ی دردناک آتش سوزی پلاسکو...

و زیر آوار موندن و آتیش گرفتن کلی آدم معمولی و کلی آتشنشان...و بعد عکس ها و کلیپ های دلخراش...همه تو یه بغض و ماتمی بودیم...(و هنوز هم...)

کانال های تلگرام که داشتن خودشونو میکشتن که ثابت کنن ار بقیه کانال ها بیشتر بلدن آدم رو به گریه بندازن...این حادثه کم غمگین نیست که حالا هی این قبیل متن ها رو هم بخونیم و هی حالمون بدتر بشه...

تمام وقتمون امروز تو سایت ها و پیج های مختلف گذشت تا گزارش لحظه به لحظه ی حادثه رو داشته باشیم...

دم غروب شد...

کانال فرهنگی دانشگاه یه اطلاعیه زد واسه تسلیت...

گفتیم خب لابد واسه همین پلاسکو دیگه...باز کردم:

خبر درگذشت دوست عزیزمان همه مان را در ماتم فرو برد...تسلیت به همه ی دوستان و هم دانشگاهی ها ....

 

یکی از هم دانشگاهی های ما،ترم 9 داروسازی...و خبر هم رسیده بود که حدود دو هفته ای میشده که ازدواج کرده بود...

موقع درس خوندن تو سالن مطالعه ی خوابگاه پسران...علت مرگ:آنوریسم مغزی...

یه دو سه روزی تو کما بود و حالا....

خبر شوکه کننده بود..

حالمون بد بود،بدتر شد...

 

تمام پنج شنبه ی ما به غم گذشت...

چه بد دی ماهی شد.

 

پ ن:تسلیت به خانواده های این عزیزان...