این تعطیلاتم تموم شد...
یه دور دور هم نرفتیم
مامان که همش درگیر کارای خاله بود...دیروز هم که داداش مرخصی داشت اومده بود،عصر با دوستش رفت بیرون
منم که هیچ!
فقطم بلده به زور با من مبارزه کنه...دوتا از مشت و لگداش خورد به کتفم که دیشب از درد نمیتونستم رو دستم بخوابم
بهش نگفتم که عذاب وجدان نگیره...ولی خوب محکم میزنی برادر من!من یه غلطی کردم برات کُری خوندم!غلط کردن رو واسه همین جاها گذاشتن دیگه
ای بابا...
هوا ابریِ...قراره بباره...
نمیدونم این ترم هم کلینیک خصوصی برم یا نه...حس خستگی دارم(به قول بابا:«دو هفته خوردی و خوابیدی بازم خسته ای؟!خخخخ»)
نمیدونم
دیشبم خواب بد دیدم...خواب دیدم با داداشم تو یه جای ناشناخته گم شدیم
هم جنگ بود هم کلی حیوون سرو صدا میکردن!بعد انقدر زندگی خوب و مسالمت آمیزی داشتن!شیر و پلنگ و آهو و خرگوش و ...کنار هم همینجوری راه میرفتن اوسکولا!بعد نمیدونم این تیکه ی خوابم چرا اینجوری بود:بابا اینا با ماشین اومدن پیش ما سلام علیک کردن ،بعد رفتن!!!!!!میفهمی؟ما گم شده بودیم بعد اونا مارو ول کردن رفتن!!!!!!
هِـــــــی...
بعد من به گوشیم نگاه میکنم میبینم پیام اومده،نگاه میکنم میبینم آقای خ (همکلاسی)پیام داده جزوه میخواد

این بشر تو خوابم دست از سر ما بر نمیداره یعنی...
معلومه دارم همینجوری مینویسم نه؟!
واقعا تا عید چقدر دیگه مونده؟!
اه...راستی...داداش گفت عید آماده باشن و نمیتونه بیاد
خب چرا....چیکار داری به سرباز آخه؟بذار بیاد خونه دیگه...دلتون واسه خواهرش بسوزه
....
هیییییی...دیروز نمیدونی چه آبرویی مامان از من برد..رفتیم خونه خاله اینا عیادت،بعد دختر خاله همینجوری در حال فعالیت بود و هی به غذا برس و هی به مهمونا برس و ...ماهم دیگه به زور مینشوندیمش و خودمون کارا رو انجام میدادیم
حالا مامان من:دختر داشته باشی همینه دیگه!عصای دست و ....
بعد من هی چشم و ابرو میومدم به جمع که مثلا شنیدین؟منو میگه ها!
بعد یهو مامان:البته به شرطی که کمک کنه!به باران تا نگی فلان کارو انجام بده انجام نمیده که!آرزو به دل موندم بدون اینکه من چیزی رو سفارش بدم خودش بدونه و انجام بده کار خونه رو!
بعد من:
و خخخخ گفتنای خاله اینا
بعد دختر خاله به پشتیبانی من دراومد که:خاله؟دلت میاد؟یدونه دختر!این همه کمک میکنه که!
بعد منم پریدم بغل دختر خاله و :من بچه سر راهی ام


هار هار هار جمع...خلاصه که جریانی داشتیم دیروز...هرچی گله و شکایت بود مامان اونجا گفت و حل و فصلش کردیم!
البته بماند که اکثریت حق رو به من دادن و گفتن مامان زیادی توقع داره!
اینم از این...
پ ن:هنوز اینجا سر کوه ها برفه...