داره میرسه

یک روز تا پایان مهر باقی مانده...


"مهر" را بر سر "آبان" بگذار
"مهربان" میگردد...

من تو را با همه ی مهر، به آبان دادم
مهربان باش که پائیز، بهارت گردد...


دو نقطه یه خط!   :|||

همه ی ما دخترها،
یک کافه مورد علاقه توی زندگیمون داریم!
یک ساعت در روز رو بیشتر از بیست و چهار ساعت دوست داریم!
یک عدد بیشتر از همه اعداد ریاضی بهمون انرژی میده!
یک آهنگ رو بیشتر از تمام آهنگها گوش میکنیم و لذت میبریم!
یک رنگ رو بیشتر از طیف رنگ ها دوست داریم!
یک مدل مو رو بیشتر از همه دوست داریم!
با بوی یک عطر حسابی مست میشیم..
و خب این ها همه تقصیر یک مرده...
#ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ

 

 

 

 

پ ن:جان خودم دروغه...آقا کذب محضه!چرا دروغ؟چرا اذهان عمومی رو مسموم میکنید آخه؟

اندکی حقیقت


من از کجای شعر، تو را در بیاورم؟
از صندلی که بی تو نشسته ست در اتاق؟
از پنجره که بسته شده رو به آفتاب؟
یا از درختِ خشک شده در میان باغ؟

من از کجای شعر تو را در بیاورم؟
یخچالِ خالی از همه چی غیر الکلِ...؟
از کوچه های جن زده ی مشهد و کرج؟
تهرانِ تا همیشه ی تاریخ، غلغله؟!

لپ تاپِ هنگ کرده ی یک عمر روی میز؟
از لا به لای بی کسیِ چند تا کتاب؟
میدانِ مه گرفته ی آزادی و سکوت؟
از آخرین شلوغی میدان انقلاب؟

زندانِ بی اجازه به هر چیز غیر رنج؟
افزایشِ جهانی و پیوسته ی دما؟!
از روزنامه های سمج روی پیشخوان؟
از عشقبازی من و تو توی سینما؟

برنامه های تلویزیون موقع ناهار؟
از کودکیِ گم شده ام لای ابرها؟
از گریه های مادر و بابا کنار در؟
از صحنه ی دویدن تو لای قبرها؟

از شعرهای حافظ و سعدی و مولوی؟
از حرف های غم زده ی شمس یا فروغ؟
از دستبندِ سبزِ بدونِ امیدِ من؟
یا دوربینِ زل زده به چهره ی دروغ؟!

سجّاده ای که پهن شده داخل اتاق؟
از خواندن و نوشتن و هی انتظار و شک؟
از کیف های پر شده با درد و مدرسه؟
از مشق های خط زده با مزّه ی کتک؟

از کافه های قهوه و سیگار و بستنی؟
از شعرهای خوانده شده در فضای باز؟
از خوابگاه و مزّه ی تکرارِ تخم مرغ؟
از بازداشتگاه، پس از چند اعتراض؟

از مسجدِ محلّه، صدای اذان، غروب؟
از متروی شلوغ تر از خاطرات ما؟
لبخندهای آخر مادربزرگ که...؟
از ترس های بسته به راه نجات ما؟

آه ای وطن! که گم شده ای در تمام من!
آه ای وطن! شکسته ترین شکلِ باورم!
من از کجای شعر، تو را در بیاورم؟
من از کجای شعر، تو را در بیاورم؟...

 


سید مهدی موسوی

نگاهی جدید به لاک پشت ها

لاک پشت‌ها خیلی خوشبختن

از این لحاظ که لاک تنهاییشون سفت و محکمه.حتی جفتشون هم نمی‌تونه بره اون تو.

اونا فهمیدن که هیچ کسی نمی‌تونه تنهاییت رو پر کنه.لزومی ندیدن توش برا کسی جا باز کنن... برا همین آروم آروم راه میرن، چون میدونن هیچ اتفاقی قرار نیست بیافته!

«A POC»

روزمرگی

ما خیلی داریم تلاش میکنیم که از روزمرگی خارج بشیم.تا حدودی هم موفق بودیم.

وضعیت نسبت به ترم های قبل خیلی بهتر شده،مثلا اینکه جای تنبلی و نون ماست خوردن واسه هر وعده؛به خودمون زحمت میدیم و غذا درست میکنیم...اونم چه غذاهایی!اکثرشم دست پخت هم استانی جانه...بلامیسر...یه کدبانوی اساسی و نمونه بارز یک بانوی گیلانی(نرجس جان،چشمون قوربون)

آبگوشت و میرزاقاسمی و ترشی انداختن!از عجایب این دختر بوده که طی این مدت برای ما رو کرده.

مخصوصا قسمت ترشی که دیگه از خنده ترکیدیم ، هیچ کدوم غیر خود نرجس،بلد نبودیم سبزی پاک کنیم.یعنی اوضاعی بوداااااا

دیگه اینکه با وجود نرجس ما هر لحظه یاد کارهای مامانامون میفتیم.در همین راستا بهش میگم ننه!!!(75یه...خخخخ)

این چند روزم که به بطالت گذشت...یعنی از نظر درسی باطل بود...

با مژده هم داستانایی داریم که یه روز باید وقت کنم همه رو بنویسم.بس که این بشر فوق العاده است...

دیگه اینکه آقا داره کم کم سرد میشه،منم با حواس جمعم!سویی شرت ها رو جا گذاشتم خونه،چند روز هم حال سرماخوردگی دارم،سویی شرت نرجس رو میپوشم!گم میشم توش.خوب تنها سویی شرت مناسب و به درد بخوری بود که میشد پیدا کرد....تا خودم هفته بعد برم بگردم یکی بخرم. 

دیگه اینکه این تعطیلات نرفتیم خونه...

کلا دونفر حال منو پرسیدن که چرا نیومدی..

یکیش که محال بود نپرسه...اون یکی هم بچه چهارساله ی فامیلمونه که با گوشی مامانش وویس فرستاد که چرا نمیاااااااااای؟دلم برات تنگ شده...

مامان بابا هم که....

والا واسه بابا جان چند روزه هی پی ام میدم،سین میشه ولی جواب نمیده!بعد از چند روز پیام میده ببخشید دختر گلم ،سرم حسابی شلوغه...

واسه مامان هم من اول پیام دادم کجایی عشقم؟هوای خودتو داشته باش،خدا ثواب بده بهت...

بعد از یک روز!تازه مامان جان زنگ زده به من اول اینکه میگه:آررررره تو راست میگی من عشق تواَم!بعد هم که:همه خوبن کلی سراغتو گرفتن و راستی چرا فلان کتاب رو بردی با خودت؟کلی دنبالش گشتم و ...

 

بعله...اینه اوضاع...

مژی جان هم که الان ترانه عقیق اشرف زاده رو گذاشته و... یکی بیاد جنازه بچه هارو جمع کنه الان.

 

به زودی پست های کلینیکی نوشته میشه تو این وب.Just for OT

 

مخ ردی

یه اعصاب داغون

یه حال خراب...

دراز کشیدم رو تخت و هی دارم خودمو میخورم الکی و بیخود

-بچه ها دلم میخواد یکیو بزنم

بچه ها:

-به جون خودم دلم میخواد یکیو بزنم

نرجس(بوکسور اتاق و جدیدا هم قراره ووشو بریم با هم):بیا منو بزن

من:بی خیال بابا...تا حالا نزدم...فقط گاز گرفتم

بچه ها:

من حالم بدتر...نرجس:خوب میگم پاشو بیا منو بزن دیگه...

من:بزنم؟!بد نشه!

نرجس خودش پاشد و دستکشا رو کرد دستم و یه بالش گرفت گفت بزن...

-میزنما!

+بزن

زدم زدم زدم...خودشم اصلاح حرکت رو گوشزد میکرد

خلاصه انقدر زدم که انرژیم خالی شد

اعصابم آروم شد

از این طرفم دستام واقعا درد گرفته بود و خسته شده بودم

ولی تاثیر داشت...

دمش گرم نرجس...

هوووووووف

بی عنوان

یه وقتایی یه جاهایی آدم چیزی نمیدونه

 

یکی راهو یکی چاه دوراهی روبه رومونه

 

یه وقتی راضی از اینی که میبینی خطر کردی

 

همیشه قصه رفتن نیست  یه جایی خوبه برگردی

 

کانجرینگ

دیشب باز من وسوسه شدم با مهناز (هم اتاقی سابق که الان رفته اتاق بغلی) که پایه ثابت فیلم ترسناکه؛فیلم ببینم.فیلم کانجزینگ 2رو پیشنهاد داد و منم تا برم بگیرم ؛مژده هم گفت دوست داره و اونم اضافه شد بهمون.رفتیم اتاقشون(بچه هاشون داشتن فیلم نگاه میکردن)واس همین ما رفتیم تو اتاق کوچیک اتاقشون!!!!که حکم انباری و رختکن و... رو داره.لامپ و خاموش کرد و درو بست و...شرایط مهیا واس دیدن فیلم!هرچی میگم مهناز

توروخدا درو حداقل باز کن؛گفت نه حال میده.ازون ورم هم اتاقیاش میگفتن مهناز تو خواب جیغ بکشه ما تورو میکشیم!

 

 

خلاصه پلی کردیم و مشغول تماشا...یه صحنه زنه از تو آینه یکیو میبینه ...آقا خداییش ترس نداشت...یهو مهناز جییییییغغغ...من و مژده هم پشتش جیییییغ!

 

بعدم تو سروکله ی هم بزن که ای کوفت!سکته کردیم و ...

بعد با سکوت دوباره زل زدیم به مانیتور ؛حالا مهناز دست منو سفت گرفته و ناخناش رو فشار میده تو پوستم.منم نگاهم به فیلم ازینورم آروم هی میگم :مهناز اون بد مصب دسته...بعد چنگ زد به تی شرتم.مهنااااااااز...گشاد شد!مژده آرومش کن تو!مژده حالا هی نفس نفس میزنه و دستای مهناز رو گرفته دستش.آقا خیره ی فیلم که دوباره مهناز جیغ!

منم باز خودزنی که اههههه....جیغ نزن لعنتی...فیلمه چیزیش نیست من از جیغ تو سکته میکنم آخرش...مژده هم قلبش رو گرفته بود و اوضاع وخیم...

مهنازم هم خندید و بالشِش رو بغل کرد و بعد از اون ما فقط صدای خفه شده ی مهناز رو از لای بالشِش میشنیدیم.

...

 

 

فیلم با تمام مسخرگی و بی مزه بودنش تموم شد و برق رو زدیم و تازه دیدیم مهناز بدبخت  دست خودشو گاز گرفته و داغون!!!!

هم اتاقیاشم کلی دعای خیر برام کردن و..

.خخخ

 

حالا ساعت 2شب...چراغای راهرو خاموش.

 

مژده:ببین میشه بریم دستشویی؟منتظرم بمون تا بیام!

 

مژده رفت و منم ازین ور هی زیر لب ترانه زمزمه میکردم که مژده بدونه هستم.

اومد و مژده چسبیده به من؛آروم آروم میریم سمت اتاق که صدای پامون درنیاد.هی هم میگیم ترسناک نبود اصلا...یکش خیلی بد بود و...منم یهو شوخیم گرفت صدامو تغییر دادم و مثل تو فیلم آروم گفتم:ادوااااااارد!!!!مژده فشار دستش رو بیشتر کرد و یهو دِ بدو سمت اتاق...حالا من تنها!وسط راهرو خلاصه مجبور شدم منم بدوم دیگه...

 

بعدشم خنده های خفه شده تو اتاق که بچه هابیدارنشن...در حدی که دوتامون نشستیم رو زمین و غلت میزدیم...

و سرانجام دیدن اون فیلم هم این شد که به خاطر ترس مژده،مجبور شدیم دوتامون رو زمین بخوابیم(یعنی قربون صفای دلش که با من احساس امنیت میکنه...والا به خدا...به روی خودم نیاوردم ترسیدم!)

صبح هم داریم واس بچه ها فیلم رو توضیح میدیم...مژده هم تایید میکنه که اصلا نترسیدیم!!!!

 

 

و من یک نگاه عاقل اندر سفیه تو دلم رو به مژده:پس من بودم وسط خواب بالشم رو چسبوندم به بالش تو لابد!!!!

 

در کل خوش گذشت

 

 

 

و اما نتیجه گیری:

 

فیلم ترسناک نبینید...یا حداقل کم ببینید...همین دوستم مهناز متولد 70ه.از زمان راهنماییش فیلم ترسناک میدیده و هنوزم آدم نشده...از عواقبش که در دراز مدت روش تاثیر گذاشته خواب های پریشون و کابوس های شبانه و هذیون گفتن تو خواب و در آخر مقداری ناهماهنگی قلب!....جدی گرفته شود نقطه.

مژده

همونطور که قبلا نوشتم،اتاق 8 نفره ی ما،فقط 6 نفر داشت و قرار بود ما به شدت در مقابل اضافه شدن عضو جدید مقاومت کنیم.

تا جایی که سعی داشتیم جایی لو ندادیم که اتاقمون دو تا تخت خالی داره که مبادا کسی فکر تعویض اتاق به سرش بزنه.

امّا

آقا پریروز عصر اومدم پامو از اتاق بیرون بذارم یهو دیدم مژده جلوم ظاهر شد،بعد از سلام و احوال گفت نیم ساعت دیگه میام اتاقتون.میخوام اتاقمو عوض کنم!!!(من :یا خدااااااا....)

سعی کردم خودمو خونسرد نشون بدم گفتم باشه منتظرتم.

اومدم اتاق دیدم بچه ها خوابن...نامردا یکیتون پاشه بگه چه غلطی بکنیم!

تا مژده بیاد من داشتم به این فکر میکردم که دقیقا چی بگم بهش...اصلا کی بهش گفته ما تخت خالی داریم؟!

اینم بگم مژده فوق العاده دختر آروم و خوب و ساکتیه...یک بچه مثبت به تمام معنا!اما مشکل ما فقط با افزایش تعداده نه خود فرد!

خلاصه مژده اومد:

بچه هاتون چجوری ان؟ ساکتن؟شلوغن؟قوانینتون چیه؟

(من:تمرکز کن،تمرکز کن...چشم بچه ها به توئه..تو میتونی...)

شروع کردم:

والا بچه ها که بچه های خوبی ان...بستگی داره خودت چجوری باشی،هم میشه گفت ساکتن هم شلوغ...یعنی ممکنه یه وقتایی همه باهم شروع کنیم به رقصیدن و بزن و بکوب!

مژده با ذوق:واااااای چقدر خوب!!!

(من:واااااای گند زدم!....ولی هنوز فرصت هست...درستش کن)

-ببین حتی این شلوغ بازیا ممکنه دیر وقت هم اتفاق بیفته!دیگه اینکه یه وقتایی تا 3 یا 4 صبح میشینیم فیلم نگاه میکنیم!

مژده:اعععع چ باحال!

(من:وای از اینم که خوشش اومد!)

حالا بچه ها دونه دونه بیدار شدن ولی جیکشون در نمیاد!

خوب آدما!شما هم یه حرفی بزنین دیگه...

مژده:ببین من با این چیزا مشکل ندارم،با هرچیزی میتونم بسازم ،فقط قوانین خاصی ندارین؟!

(شیطونه میگه یه خالی ببندم یه چی بگم بره پشت سرشم نگاه نکنه ها!!!ولی چه کنم که جز راست نباید گفت...پس:)

-نه میدونی چیه مژده جان؟جدا از همه ی این حرفا مشکل بچه ها چیز دیگه ست،میگن همین تعداد که هستیم بسه،خودت که میدونی،تعداد بیشتر باشه اذیت میشیم همه...

مژده:خوب اخه من یه نفرم...مشکلی براتون پیش نمیارم.همیشه هم که ساکتم و اهل شلوغی نیستم..

-خوب آخه فقط من که نیستم باید نظر بقیه بچه ها هم بپرسم.

بعد مژده:خوب میشه الان بپرسی؟!

من:(خوب مسلما در حضور تو همه تو رودرباسی می مونن.)

-الان بگم یعنی؟

مژده با صدای آروم و کمی خجالت:آره بگو الان.

من با صدایی که سعی میکردم خنده رو مخفی کنم چون از جواب تو دلی بچه ها آگاه بودم:بچه ها!مژده بیاد این اتاق مشکلی دارین؟بگین هرچی هست،ناراحت نمیشه...

بچه ها همه سکوت کامل!!!

مژده با پافشاری تمام:ها بچه ها؟شما مشکلی ندارین؟مریم جون شما؟

مریم بنده خدا تو رودرباسی شدید هی هم میخواد بپیچونه :نه عزیزم.چه مشکلی؟!

مژده:کوثر جان شما؟!

و این سؤال رو تک تک از همه پرسید.

جواب "اشکالی نداره "ی بعضیا به حدی شل و از روی بی میلی بود که عملا با فحش هیچ فرقی نداشت...ولی سرانجام مژده برنده ی این بازی شد!

حالا بعد از اینکه همه با اکراه فرم موافقت رو براش امضا کردیم و مژده رفت وسایلش رو بیاره...بچه ها شروع کردن:

-وای داشتم میترکیدم از خنده،عالی بود...تیکه فیلمشو که گفت چه باحال،قیافت دیدنی بود،پتو رو گاز گرفتم از خنده

-یعنی قشنگ عجز رو میشد از چشمات خوند

من:کوفت...خودتون رو زدید به خواب خودم یه تنه نمیدونستم دیگه چی باید بگم.

-بابا این اصلا کاری به ما نداشت،اومدنش فرمالیته بود،اونجور که ما هی مکث میکردیم میگفتیم بیا اشکالی نداره ،هرکس بود میفهمید.

 

الانم بچه ها داشتن یک فیلمی میدیدن.مژده اومد گفت اشکال نداره منم ببینم؟!

بچه ها هی سرخ و سفید شدن و یکی هی پاس میکرد فیلمو هی میزد جلو و یه چیزایی رو رد میکرد و دوتای دیگه هم هی لبشون رو گاز میگرفتن و زیرزیرکی میخندیدن...دیدم اوضاعشون قاراش میشه گفتم بچه ها جمع کنید شام بخوریم...

 

 

راستش دیشب همه خواب بودن و منم درگیر ترجمه و به هیچ وجه وقت نداشتم و چرت میزدم ،فقط منتظر بودم تموم بشه و بخوابم.

یهو دیدم تو اون تاریکی مژده یهو رو تختم نشست!!!

بماند که یک آن قلبم اومد تو دهنم...

پرسید هنوز تموم نشده؟

بعد از چند دقیقه ای صحبت و گفت و گو،شب بخیر گفت و رفت بخوابه...منم موقع خوابم صدای فین فین گریه ش رو میشنیدم...دلم سوخت میدونستم وظیفه انسانی ایجاب میکرد برم پیشش ولی خداییش نا نداشتم دیگه..

 

 

با بچه ها هواشو داریم...مواظبشیم.

 

و باز هم قضاوتی دیگر...

 

همه چیز خوب بود و میخندیدیم...تا همین نیم ساعت پیش که فقط یک حرف همه چیز رو خراب کرد...

گفتم؛به شرطی که به گوش فرد مورد نظر برسونن!

 

 لعنت به مهمونی امشب...حرفایی گفته شد که نباید گفته میشد...

 

بخوابید

شاعر میفرماید:

موی سپید و توی آینه دیدم
آهی بلند از ته دل کشیدم
تازیر لب شکوه رو کردم آغاز
عقل هی ام زد که خودت رو نباز
عشق باید پادر میونی کنه
تا آدم احساس جوونی کنه.....

 

بله خلاصه...شدن 8تا!

همینجوری الکی الکی در بهار زندگی احساس پیری میکنم

بر اساس مذاکرات انجام شده دریافتیم که جدا از ژنتیک و فشار های روانی،خوابِ شب هم تو این زمینه بی تاثیر نیست...

خوابِ کافی!

خوب وقتی 3 صبح تازه چشماتو میذاری رو هم و ازون ورم 7صبح بیدار میشی ،اون هورمونای بدبخت وابسته به تاریکی؛کِی فرصت ابراز وجود پیدا میکنن؟!(احسنت..ملاتونین منظورمه)

در همین راستا قرررراااااااااااارررررررررررره از 12 شب دیگه لالا...

یعنی حتی اگر خوابمون نبرد هم به هیچ وجه سراغ نور نریم.

 

عمر اکثرمون یکسانه ولی اینکه چجوری  بگذره مهمه!

.....

 پ ن:البته بیت آخر اون شعر هم میتونه تاثیر گذار باشه

اين سؤال ،
موجب دگرگونى شديدى در زندگى عده اى از افراد، از جمله پيتر دراکر(نظریه پرداز معروف مدیریت) شده است.
معلم او ، در سيزده سالگى، سؤالى پرسيده و گفته انتظار ندارم بتوانيد به سؤال من پاسخ دهيد.

اما اگر در پنجاه سالگى هم نتوانيد پاسخى براى آن بيابيد ، در اين صورت ، حتم بدانيد که زندگي تان را ضايع کرده ايد.

آن سؤال اين است:

" به خاطر چه چيزى بايد از تو ، ياد کنند؟ "

روزهایی که گذشت

از اتفاقات خوبی که افتاد در این چند وقت:

1-اتاقمون 6 نفره شدیکیمون رفت یه اتاق دیگه،یکی هم که فهمیدیم دیگه نمیاد و بهش خوابگاه نمیدن!

از همین 6نفر هم دوتاشون راه نزدیکن و آخر هفته ها میرنمیشیم 4نفر!

2-یکی از همین هم اتاقی های جدید بچه ی سیاهکله و هم استانی و ...

امروز هم یک باقالاقاتوق و واویشکایی درست کرد که انگشتامونم حاضر بودیم بخوریم...زیتون هم تنگشیعنی فوق العاده ست این بشر.

3-استاد کارگاه مقاله نویسیمون هم مشخص شد!از هم اتاقی های قبلیمونمریم

که دیگه بهش خوابگاه نمیدن!ماهم شدیدا دلتنگش،دیشب پیام داد که به بچه ها اطلاع بده کلاس کنسله این جلسه...امروز عصر هم یهویی یکی پتو رو از سرم کشید دیدم خودشه و خلاصه جیـــــــــــغ...

کلی باهم حرف زدیم...معلوم شد همچنان درگیر پایان نامه ست(فکرشو بکن ارشدش 4سال طول کشیده!!!)به خاطر بی نظمی دانشگاه و این که آزمایشگاه رو راحت دراختیارش نمیذارن و باهاش راه نمیان و... الانم میگن به ازای هر یک ماهی که ارائه پایان نامه ش طول بکشه بهش نمره منفی میدن

دم رفتن هم گوش زد کرد سرکلاسش ردیف جلو بشینم و باندمون به شدت قبل باقی بمونهقول نمیدم بتونم استاد صداش کنم

4-دیگه اینکه پریروز دیدم باز یکی از هم اتاقی های سابق یهویی بهم پیام دادکه مدتی بود ازش خبری نبود و خاطرات خوشی باهم داشتیم.

دو ترم پیش باهامون بود...فارغ التحصیل شد.گفت احتمالا چند وقت دیگه میاد تا یه دیداری تازه کنیم.

5-همین

پاییز میرسد که مرا مبتلا کند...

مبتلا میکند...

پاییز مرا دچار میکند...

دچار که شدی دیگر فرقی ندارد برایت کجایی

زیر باران باشی،گوشه ی دنج اتاقت رو به پنجره ی نیمه باز...یا در خوابگاه،روی تخت نه چندان راحتت...

دچار که شوی با این فصل،دیگر تو،تو نیستی...موهایت میشود همان برگ های طلایی درخت های عاشق،چشمانت رنگ آسمان...

حال و هوای دلت گاه ابری ست،گاه بارانی،گاه با تابش سوزناک آفتاب...

ولی در هر حال،حال دلنشینی ست

تمام سوز و سرمایش به مزاج دلت خوش می آید...

لمس تنت با نوازش های بارن،شیرین ترین عاشقانه ها میشود...

بگذار این فصل مبتلایت کند آن وقت تمام آدم های پیاده رو برایت لبخند میزنند

در نگاه همه شان یک حس آشنا میبینی

همه مبتلا شده اند...همه دچار شده اند...

در این فصل معمولا هیچ کس دلش نمیخواهد بد باشد...گاه بدی هم که دیدی میسپاری به برگ های نارنجی و آنشین عاشق،وقت ریختن همه را با عشق خودش میسوزاند...

 

 

کثیفی لباس ها در این فصل معنی ندارد،چکمهبه پا کن،بزن در آب های جمع شده ی گوشه ی خیابان،بگذار صدای شالاپ شولوپ آب قلقلکت دهد

بگذار حس های درونت زنده شوند و سرباز زنند

بگذار بند بند وجودت حض این عاشقی را ببرد

بگذار زیر بارانش خیس شوی....

نمیدانی چه حالی دارد با لباس خیس بروی خانه،یک دوش آب گرم و بعد کنار پنجره ی  باران خورده با یک فنجان چای گرم...

 

با پاییز میشود تنها،دچار شد...

تنها که باشی پاییز بیشتر با تو انس میگیرد...

با پاییز  میشود تنها تنها عاشق شد...

یارت پاییز،پناهت آسمانش،برف شادی اش باران! و ...

 

 

خدا پاییز را آفرید تا مرا مبتلا کند....

 

پ ن:اینجا خوابگاه،دلتنگی پاییزی من...