خواستم بنویسم از عاشقانه ها و دلتنگی های پاییزی و قرار یلدا و ...از صدای خش خش برگ های پیاده رو که پس زمینه ی زمزمه های عاشقانه شده...

ولی گفتیم حقیقت در نوشته طعم بهتری دارد:

پاییز مال بچه فوفول هاست...مارا چه به این کارها!

ما که بیشترین خاطره ی پاییزیمان را عشقبازی با جزوه ها رقم زده،دیگر چه داریم بگوییم از شب تار و غم یار و دل زار...

ما که شب یلدایمان با درس و جزوه قرار است سپری شود،دیگر چه فرقی میکند یار باشد یا نباشد.

اصلا مگر دغدغه ای بیشتر از غم امتحانات ترم هم داریم؟!

ما که نیتمان برای فال شب یلدا از الان هم مشخص است،نیتی غیر از قبولی در امتحانات پیش رو ؟!

برای ما قشر دانشجو آمدن یا نیامدن یوسف گمگشته مگر آب و نان میشود؟

ما همان برویم کشکمان را بسابیم بهتر است...

اصلا یغما جان گلرویی هم روایت شده از زور امتحانات ترم ،شعرش را اینگونه پایان داده:

دل تنها به چه شوقی پی یلدا برود...

 

(خواسته بنویسد امتحان دارد و فرصتی برای این جفنگ بازی ها نیست،ولی شاعرانه مطرحش کرده!)

 

پ ن: پاییز میرود که میرود...به من و امثال من چه؟!