هذیان
بعدشم که با اون خستگی ساعت 7و نیم شب رسیدم خوابگاه،رفتم حموم،بعدشم شستن لباس،حدود یک ساعت و نیم طول کشید،بعد هم که اومدم طبق معمول امیدی به مژده نبود و خودم باید شام درست میکردم،خلاصه با اون حال رو به موت ساعت 10 و نیم شام حاضر شد و منم بلافاصله بعد از غذا ولو شدم رو تخت و با همون موهای خیس و بدون مسواک و ... گرفتم خوابیدم.یعنی کلی کار داشتم ولی به حدی خسته بودم و بدنم درد میکرد که تا چشمام رو گذاشتم رو هم خوابیدم.
حالا
اونطور که تجربه ثابت کرده اکثر آدما وقتی خیــــــــــلی خسته باشن تو خواب ممکنه حرف بزنن!
مژده هم همیشه ی خدا تا 5 صبح بیداره!
منم تا 11صبح خواب بودم،وقتی بیدار شدم به حدی عضله هام درد میکرد و گرفته بود که نمیتونستم حتی از جام بلند بشم یعنی!
بعد
موقع ناهار مژده میگه دیشب خیـــــــــــلی حالت بد بودا.
میگم آره ضایع بود نه؟!
گفت:آره فقط داشتی تو خواب حرف میزدی!!!!!!
من
یا خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا......من؟!!!!تو خواب حرف بزنم؟!سابقه نداره!
چی میگفتم؟
مژده هم که به صورت کاملا ضایعی دروغ میگه،هی میگفت معلوم نبود چی میگی.
حالا من هی اصراااااار که جان هرکی دوست داری بگو چی میگفتم!حتی یه کلمه!یه کلمه ش رو هم متوجه نشدی یعنی؟
به طرز خیلی تابلویی داره میپیچونه و میخنده و میگه نهههه نامفهوم حرف میزدی...
خلاصه هرچی اصرار کردم لو نداد چی تو خواب میگفتم!ولی کاملا معلومه که داره خالی میبنده
خداااایا چیزی لو نداده باشم
اصلا چرا باید تو تا 5 صبح بیدار باشی آخه بچه....اه بگیر بخواب دیگه.
نکته:زود بخوابید!