بیکاری ام آرزوست
همین که یه ذره سرمون خلوت میشه و میخوایم بریم سراغ نوشتن و خوندن جزوه ها، یهو یکی از اساتید ترجمه میندازه تو پاچمون...
باز هم یک ترجمه ی دیگر!
مارو با دانشجو های مترجمی زبان اشتباه گرفتن انگار...
متن دیر به دستمون رسید...کل جمعه رو گذاشتم واسه ترجمه.هرجور حساب میکردم نمیرسیدم تموم کنم،این شد که نرجس و مژی با دیدن حال نزار من به دادم رسیدن و هرکدوم یه صفحه برداشتن واسه ترجمه.
با این حساب تا ساعت دو و نیم صبح بیدار بودم...کلاسای صبح هم کنسل کردم تا بالاخره الان تونستم ترجمه رو تموم کنم...
فردا که این ترجمه رو ارائه بدیم،باری به اندازه ی یک کوه از رو دوشم برداشته میشه...
من برم کلاس...
+ نوشته شده در شنبه بیستم آذر ۱۳۹۵ ساعت 10:51 توسط وارش(همان باران سابق)
|