موقع برگشت از خونه،بارون و برف همزمان میبارید...بعد هم که تمام مسیر تا خود مقصد پر از برف و بوران بود و جاده سفید پوش...

لحظه های قشنگی بود...

ساعت 10شب رسیدم،منتظرم ماشین رد بشه که برم اونور خیابون،یه الدنگ بی شخصیت مدام بوق میزنه و جلو پام نگه میداره و هرچی چرت و پرت که لایق خودش و خانواده ش بوده بارم میکنه.

+مجبوری به سکوت!!!

 

میرسم خوابگاه...در قفل بود...در میزنم،آرزو منو از پشت در می بینه و زبون درمیاره و میگه خانوم تا این وقت شب کجا بودی؟تمام صورتم از سرما یخ زده نمیتونم خوب حرف بزنم...میگم وا کن وقت شوخی نیست الان...میگه آره از دماغ قرمزت معلومه قندیل بستی.

سعی میکنم حرفای اون آدم رو فراموش کنم...یه شوخی با آرزو و خنده و بعد هم میرم سمت واحدمون.

قبل اینکه در اتاقو باز کنم مامان زنگ زد...داشتم میگفتم که رسیدم و جاده برفی بوده و... که یهو در اتاق باز میشه و بچه ها با جیغ ازم استقبال میکنن...کُپ میکنم...منو به زور میکشن داخل...چمدون و کیف لپ تاپ رو ازم میگیرن..مامان از پشت تلفن میخنده و میگه برو دوستات منتظرن...

حین قطع کردن تلفن هرکدوم بغلم میکنن.

قطع میکنم میزنیم زیر خنده...بچه ها گزارش این مدت رو بهم میدن.

میگیم و میخندیم...باز میشم همون باران اول مهر.

مهتاب زنگ میزنه که رسیدی؟بیا اتاق ما چای تازه دم گذاشتم.

میرم پیششون،یه چای دبش میزاره پهلوم و خودش میشینه به گفتن جریانات این هفته و نبودی ببینی در نبودت چه ها گذشت.......

سرم درد میگیره از قهقهه های بلند مهتاب،شب بخیر میگم و میام اتاق خودمون.

دارم با نرجس صحبت میکنم،یه مکثی میکنه با یه لبخندی به بچه ها میگه:باران نبود چقدر اتاق سوت و کور بود،نه؟بچه ها تایید میکنن...

چپ چپ نگاش میکنم،میگه به خدا راست میگم...نبودت قشنگ احساس میشد،گرمی اتاق از توئه...

میگم هار هار گوشام دراز شد! یه میدل کیک میزنه بهم و میگه لیاقت نداری دلم برات تنگ بشه.

 

صبح با مهتاب منتظریم سرویس بیاد که بریم کارآموزی..یه نموره برف میباره و به شدت هوا سرده.زنگ میزنن ماشین خراب شده خودتون باید برید.

بیمارستان روان!

کلی منتظر می مونیم مریض بیاد ،میگن سرده نمیان!گزارشاشون رو برامون میارن:

ابوالفضل 40 ساله،ROR:اقدام به خودکشی

مریم 25 ساله،ROR:توهم ،هذیان(میگفته روح بیژن تو وجودشه!)

علی 30 ساله،ROR:آنتی سوشال،28 بار سابقه ی خودکشی!

جلسه بعد میان که آبزرو هم داشته باشیم...

مربی اومد یه کتاب هم معرفی کرد که از کتابخونه بیمارستان بگیریم.«روانپزشکی قلعه بندی»

میریم کتابخونه اشتباهی میگیم کتاب «قلعه نوعی» رو دارید؟!

یارو با تعجب میگرده میگه نه!ابعد دفترچه رو درمیارم متوجه سوتی مون میشم...میخندم میگم شرمنده قلعه بندی بوده.همه میخندیم میگه معلومه فوتبالی هستیا!

(بیشین بینیم باااااو)

بعد هم گوشزد میکنن از جلسه بعد با روپوش بریم کتابخونه که بشناسنمون دانشجوییم.

.....بعد هم که باز خودمون باتاکسی برمیگردیم.

باشگاه هم کنسل شد به دلیل قطعی گاز !

 

همین دیگه...اوضاع خوبه..برف بند اومده...حسرت یه برف بازی موند رو دلمون.

 

 

جاده ها لغزنده ست،لطفا تا بهبودی هوا برای مسافرت صبر نمایید.