گاهی نمیشود که نمیشود
بعد از نماز خواستم دعا کنم،امشب شب شهادته و اجابت دعا سریعتره.زبونم باز شد که خدایا به حق صاحب این شب و بنده ی خالصت،شفای م....
و زبونم از حرکت باز موند.طبق عادت این سه سال،خواستم باز برای شفاش دعا کنم...
و بعد یاد اون شب کذایی...اشک های از روی ناباوری،اومدن پشت آمبولانس و نماز ،تشییع و لباس سیاه و گریه و ناله...چنگ هایی که رو صورت میکشیدن....و من!مات رفتنت...
اشکام چکید...دارم گریه میکنم...سه سال هروقت صدای اذون بلند شد دعا برای اون اومد تو ذهنمون،هر وقت مناسبت مذهبی میشد محرم و تاسوعا و عاشورا و شهادت و ولادت و ... سه سال اولین دعای سال تحویلمون شفای اون بود...راهی مشهد شدن و دعا و دعا و دعا....و بعد....
خواستم گریه نکنم...خواستم بازم خودمو بزنم به اون راه که منطقی فکر کن،خب عمرش قد نداد و رفت!الان جاش خوبه...ولی گاهی نیازه که بباری...
یاد این جمله ت تو آخرین بار حضورت تو خونمون افتادم:توروخدا اگر میتونین فقط دعا کنید خوب بشم...
اگر زحمتی نیست،یه فاتحه براش بفرستید.
+ نوشته شده در سه شنبه نهم آذر ۱۳۹۵ ساعت 23:30 توسط وارش(همان باران سابق)
|