شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید..
از ساعت 8 تا12ونیم شب(که البته کلی از طرف مسئول خوابگاه بازخواست شدیم)
همه بودیم...
تمام 18نفر بچه های کلاس و همسر آقای خ،به همراه استاد جان و همسرش...
بگو بخند های همیشگی استاد.مرور خاطرات خنده دار از آقایون تأخیری کلاس و تیکه هایی که استاد بهشون انداخت و ما ریسه میرفتیم از خنده..
به خاطر شلوغی بیش از حدمون و اعتراض مسئول رستوران، به پیشنهاد استاد رفتیم کلینیکشون و باقی مراسم رو تو مرکز برپا کردیم...با تعارف استاد سه نفری رفتیم سوار ماشینش شدیم و زبون درازی برای بچه ها
پیش به سوی مرکز...
کیک OT ! و شمع 93! ...دفتری که استاد بهمون داد تا همه تک تک براش یادگاری بنویسیم :«ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید/هم مگر لطف شما پیش نهد گامی چند....»
کادوهایی که استاد در پایان مراسم بهمون داد و همه مون غافلگیر شدیم!
سوال پایانی آقای رستم(که اولین سوال ترم 1شون هم بود):استاد! بالاخره به طور میانگین ماهی چند تومن میشه درآورد؟
و خنده ی حضار
در پایان حرف همیشگی استاد از ترم 1 ، با اون حالت خونسردش:بچه ها هیچی نیست! به خدا درس، مدرک، دانشگاه هیچی نیستن...انقدر راحت این چیزا تموم میشه که خودتونم باورتون نمیشه ...
.....
و راحت همه چیز تموم شد...حالا که رسیدیم آخرای این داستان و به گذشته فکر میکنیم«مارا به سخت جانی خود این گمان نبود...»
حالا اون سختی ها اصلا به چشممون نمیاد...به قول استاد الکی الکی لیسانس گرفتیم...
(موقع رفتن 6تا از دخترا پیاده روی رو به گرفتن آژانس ترجیح دادیم...فقط اینکه 7تا پسرا تو پراید رستم چجوری جا شدن تا خوابگاه رو نمیدونم کجای دلم بذارم
تازه میرسن بهمون بوق میزنن از تو ماشین میرقصن برامون....یعنی من نگران بیمارایی ام که میخوان بیفتن دست ماها...)
پ ن:باورتون میشه واسه نوشتن این پست مجبور شدم یه طبقه بیام پایین و برم کتابخونه؟! از بس که هی صدام زدن هی دستشون رو آوردن جلو صورتم تکون دادن و من هی هندزفری رو از گوشم درآوردم که ببینم چیکارم دارن...
آسایش دو گیتی تفسیر این یه حرف است:وقتی هندزفری تو گوشمه ولم کنین...