آدم شدنم آرزوست...
دختر خوبی بودم تا حالا؟
یادم اومد بارها پیشنهادهای مامان رو رد کردم... انتخاب رشته ی مورد علاقه ی مامان، انتخاب دانشگاه پیشنهادی مامان ! انتخاب سبک زندگی مورد علاقه ی مامان! و حالا هم مشغول شدن در همین دیار...من همه ی اینا رو رد کردم...
یه آن از فکر کردن به تمام «نه»هایی که در مقابل حرف های مامان گفتم یه چیز سنگینی نشست تو دلم...
گفتم مامان؟من دختر خوبی نیستم برات؛نه؟!
سکوت کرده بود...
بعدش گفت وقتی تو زندگیت موفق باشی دختر خوبی هستی برام...
حس کردم جوابم رو نگرفتم...
گفتم مامان جدی! از من راضی نیستی نه؟!
لبخند زد...
تعریف کرد که تو هیچ وقت به حرف هیچ کس گوش نمیکردی...هیچ وقت «چشم» نگفتی، کاری رو کردی که خودت میخواستی...و گفت با وجود تمام این تخس بازیات، هیچ وقت کاری نکردی که باعث شرمندگی من بشی...تا الان هر تصمیمی گرفتی برای زندگیت بهترین بوده...
درسته ته دلم ذوق کردم از حرفای مامان که انگار از زندگی من راضیه...
ولی بازم سنگینم...مامان فقط از زندگی من حرف زد! نه از دل خودش!
بارها گفته من دوسِش ندارم!میدونین وقتی یه مادر همچین فکری راجع به بچه ش داشته باشه یعنی چی؟
هر دفعه هم ازش میپرسم چرا،میگه مادر بچه ش رو نشناسه که هیچی دیگه..
اما تو ذهنم نیاز نیست دنبال دلیل بگردم...تمام رفتار ها و حرف های ناشایستم با مامان میاد جلوی چشمم...
یه سری حرفایی که ممکنه حتی هیچ هدفی هم پشتش نبوده باشه ولی باعث دلخوری شده...
هرچی فحشه بار خودم میکنم وحالم از خودم بهم میخوره ...
و می مونم برای جبران تمام نادونی هام باید چیکار کنم...می مونم برای اثبات دوست داشتن بی حد و حصرم به مامان باد چیکار کنم...می مونم...
و وای بر من...وای...
خدایا
هوای مامانا رو داشته باش...
منو هم آدم کن...