سر صبح مامان بیدارم کرد که مسجد نمیای واسه نماز؟گفتم نه و به خوابم ادامه دادم.

تازه داشت چشمام گرم میشد دوباره ، که سر و صدای داداش اومد که با صدای بلند زده بود زیر آواز:«تو هوای گرم بندر توی بازار خرمشهر دیدمت با ناشناسی نفسم درنمیاد....»

(ساعت6با دوستش رفته بود لب دریا ورزش!)

بعد میاد هی در اتاقمو میزنه و با سر و صدا میگه:«لاکووووو پاشوووووو پاشو عیدهههههه»

بعد رو در اتاقم ضرب میگیره:عینک ریبن اصلم هرچی دارم مال تو،نفسم تویی تو دختر همه دردات مال مو!

با یک قیافه داغون و موهای پریشون درو باز میکنم و میگم چیه؟چرا نمیذاری بخوابم؟

بعد روبوسی و قلقلک...که سرانجام ختم میشه به جیغ و داد من!

صبح اول عیدی آیا این رفتار درسته؟!حتما باید حرص منو دربیاری برادر من؟!بعد میگه عَهههههه از بچگی همینجوری بودی،نمیشه یه دست بهت زد همه ش جیغ میزنی...

نه خب وقتی واسه قلقلک دادن من دستش رو تا آرنج فرو میکنه تو دنده هام انتظار داره جیغ نکشم؟!آیا؟!

لگد میپرونم سمت ساق پاش،مهار میکنه،مشت میزنم سمت بازوش ؛مهار میکنه،حسابی حرصیم میکنه و خودش غش غش میخنده..

دیگه بالشای مبل رو سمت هم پرتاب میکنیم که بالاخره بابا و مامان سر میرسن و آتش بس اعلام میشه...

اینم از صبح عید ما

عیدتون مبارک

پ ن: لاکو = دختر