به مناسبت فرا رسیدن ماه مبارک رمضان،طی جلسه ای در شورای صنفی خوابگاه، قرار بر آن شد که ساعت بسته شدن درب خوابگاه از 9 به 10 شب تغییر یابد!

و

مارا این همه خوشبختی محال است...

یعنی انقدر بدبخت و حقیر! که به خاطر یه ساعت بیشتر بیرون موندن از این چهار دیواری ، در پوست خودمون نیستیم.

امشب هم بعد از افطار با دوست جان رفتیم یه هوایی تازه کنیم...

کل بچه های خوابگاه بیرون!!!!!!!

اونم به تنهایی نه! پسران دانشگاه ساپورتشان میکردند...(خود حدیث مفصل بخوان)

پسره ترمک بود، دل نمیکند از دختره...میگم داداش بدو سرویست رفت...نشنید خداروشکر ولی دوست جان مرده بود از خنده.

والا به خدا بچه ن،فاز عشقی برمیدارن بعد ترم آخر کارشون میشه اشک و آه...

هی الکی دوتایی قدم زدیم...دیدم دلش نا فرم گرفته به یاد پسرک دندانپزشکی که یک هویی ناپدید شد...

براش خوندم:کدام کافه ی این شهر جای خالی توست؟!

_ هـــــــی...می بینی؟همه با زیداشون اومدن بیرون قدم بزنن...

+ آره..اون وقت من چهار ساله همه قدم زدنام با توئه!

_هـــــــــی...خاک تو سر من که میخوام با تو درد و دل کنم...

+هـــــــــی ...واقعا خاک تو سر تو!

_جدی تو احساس داری اصلا؟

+نه من گاوم چیزی حالیم نیست...

_بریم خوابگاه تو امشب حالت خوش نیست...

اومدنی از دست فروش کنار خیابون آلوچه خریدم...

دخترک گل فروش چسبید بهمون که گل بخر...

میگم خوشگلم پول ندارم...

گفت آلو بده...

واااااااای....آلوچه ها درشت بود...چندتا رو دادم دستش..جیب نداشت،مجبوری چندتا هم ریختم تو یقه ش..خندید رفت