بالاخره دل از خوابگاه کندم و اومدم خونه...

هوا هم که بارونی و ســـــــــــرد..در حدی که همگی ژاکت پوشیدیم تو خونه.

مامان جان باز بی احتیاطی کرده، رفته سر شالیزار کمک کنه که CTS دستش دوباره عود میکنه و فوقع ما وقع!

در حدی درد داره که حتی نمیتونه گوشی تلفن رو نگه داره!

این مدت هم تمام کارها رو بابا و داداش انجام میدادن...

الانم که من اومدم ،مثلا شدیم سه نفر!

کمک اول این بود که تصمیم گرفتم واسه سحر خودم غذا رو درست کنم، که یه موقع بیدار شدم دیدم بابا غذا رو درست کرده

بعد از سحر هم خوابم میومد گفتم هیچ کس به ظرفا دست نزنه زود بیدار میشم خودم میشورم(پوزخند برادر!)

که ساعت 11ونیم از خواب بیدار شدم دیدم داداش ظرفا رو شسته..

ولی الان تازه از آشپزخونه اومدم و «مشکوفی» درست کردم واسه افطاراولین باره که کلا دارم اینو درست میکنم و دستورش رو از بچه های خوابگاه گرفتم....مامان هی میگفت مطمئنی با مزاج ما سازگاره؟بابات پس فرنی درست نکنه؟

هی میگم آره آره...

هیچ تصور درستی از من نداره..همه ش میترسه یه جای کارو خراب کنم

 

 

...

من اتاقم را همین دیشب مرتب کردم و

اسمت آمد...گوشه گوشه یاس و کوکب ریخته....

 

 

التماس دعا