یه دختر 5ساله ی ناناز!

تو نه ماهگی در اثر تشنج سیستم عصبیش آسیب میبینه و حالا یه بچه ی کاملا فلپی!

به خاطر شل بودنش مجبور بودیم دو نفری کارا رو انجام بدیم.

و اما مادرش...

در تمام طول جلسه فقط آه و ناله میکرد که نمیدونم چیکار کردیم که خدا بچه مونو اینجوری کرده...

گفتم این حرفا چیه؟اتفاق بوده دیگه..چرا انقدر خودتونو اذیت میکنین؟

با ناراحتی گفت نمیتونم بپذیرمش...تو این 5سال مارو پیر کرده،این همه آوردمش کاردرمانی هنوز حتی نمیتونه بشینه.؛انگیزه مو از دست دادم...یعنی میشه یه روزی مثل شما بتونه بره دانشگاه؟!

 باز موندیم از جواب....

سرمونو با بچه گرم کردیم که مبادا یه وقت چشمامون حقیقت رو داد بزنه ...

پ ن:توی اون دو واحد درس مشاوره ی کاردرمانی خونده بودیم امید واهی به خانواده ندید.ولی حقیقت رو هم رو نکنین...تصور کنین به مادری که همین الانشم ناامیده بگیم بچه ت هیچ وقت اونجوری که تو میخوای خوب نمیشه!

ترجیح میدم این جریان رو به مرور بهش بگم...امروز فقط به این افاقه کردم که دخترتون یه کم مشکلش نسبت به بچه های دیگه بیشتره،واسه همین خیلی زمان میبره تا نتیجه رو ببینیم،صبوری کنین...

 

خدایا...دریاب....