پریشب بعد از تهیه ی شام سروی ترانه گذاشت و ماهم که طبق معمول ریختیم وسط..گفتم من که فردا تا شب مشغولم و برسم نمیتونیم خوش بگذرونیم پس همین امشب هرچی داریم و نداریم رو کنیم.

رقص های جدی که کم کم رو به مسخرگی و ادا اطوار میره و فقط میخندیم...

تو همین بینا دیدم هی بچه ها به هم چشمک میزنن...

گفتم چتونه شما؟!یهو از هر طرف بچه ها یه کادویی درآوردن بیرون!تولد تولد تولدت مبارک!!!!!!

مارو داری؟دهن باز!چیکار کردین شماهاااااااااا؟؟؟؟؟!!!!!

-دیگه ببخشید ما تحمل نداشتیم گفتیم همین الان بدیم بهت تا فردا دیر میشه...

کادوهایی که واقعا توقعش رو نداشتم..هی جیغ میزدم و میرفتم بغلشون..گفتم این چه کاریه آخه من که هیچ غلطی براتون نکردم.

سروی:نه خواهش میکنم تو خودت غلطی!!

بازموندم از جواب فقط گفتم:از دم همه تون خرین!واقعا خرین!

آخه سروی هم تولدش تو آبانه مثل همیشه قرار بود یه روزی بین تولد من و اون انتخاب کنیم باز بریم سفره خونه دور هم خوش بگذرونیم..نه هیچ چیز دیگه ای!

آخر شب هم مامان زنگ زد تبریک گفت، میگم مامان جان زود داری تبریک میگیا،گفت نه دیگه من از الان دردام شروع شده...

صبح هم که رفتیم کارورزی تو سرویس بچه ها هی زارتی زارتی تبریک میگفتن و ...

از 10صبح تا 7شب یک بند مریض ببینی!!!!!!اونم روز تولدت!!!!!!

حسین کیس سرسخت اتیسم من هم که واقعا خسته م کرده بود و دیگه نمیدونستم چجوری باهاش کار کنم و چه تکنیکی روش پیاده کنم؛به اندازه ی ده تا مریض ازم انرژی گرفت...

بین همینا هم هی باید جواب تلفن میدادم واسه تبریک تولد..خخخ

خلاصه دیگه 8ونیم رسیدیم خوابگاه..گفتم برم واسه بچه ها شیرینی بخرم ...یکی از هم گروهیا هم گفت منم میام باهات..اینگونه شد که تو رودرواسی گیر کردم و به تعداد همه بچه ها شیرینی خریدم و آخر شب هم همه رو دعوت کردیم اتاق...

حالا تصور کنین خستگی منو!

همین که رسیدم خوابگاه فقط تونستم مانتو و مقنعه رو بکنم و همیجوری دراز بشم رو تخت...تو همون بین آنلاین شدم جواب پیاما رو با وویس میدادم...کوثر و مریم هم تو عالم خواب من کادوشون رو درآوردن و من باز هم جیغ و شوکه شدن!

مژده هم زحمت شام رو برام کشیده بود یه ماکارونی اساسی و خوشمزه که تو اون ضعف من،مزه ی غذا صد برابر به دلم نشسته بود.بعد هم قید خواب رو زدم و رفتم حموم که بچه ها میان مرتب باشم...

دیگه بند و بساط رو تا من از حموم بیام بچه ها زحمتش رو کشیدن...بعد از 4ماه برای اولین بار همه دور هم دوباره جمع شده بودیم!از خاطرات کارورزی و سوتی هامون هی میگفتیم و هی میخندیدیم..یعنی دل و روده برامون نمونده بود...

اون مریض روانی که گیر داده به سپیده و میگه فقط به خاطر تو!از همه شون خنده دار تر بود...

بعد هم که طبق معمول موزیک های شاد و مسخره بازیامون...

مزمز و آیناز که هی میگفتن یاد سال اول بخیر چقدر مسخره بودیم...به یاد همون موقع رقصای تمرینی مسخره ی همون دوران رو دوباره رو کردیم سه نفری و دیگه فقط بچه ها دل و ورده شون رو گرفته بودن و میخندیدن..چراغا رو خاموش بکن..رقص نور بذار و اسپیکر من درآوردیمون که ثابت کردیم خلاقیت تو کاردرمانی یعنی چی!

کلی شلوغ بازی تا 12ونیم شب...تمام تنمون خیس عرق بود ....

حالا هی بچه ها میگفتن تو مطمئنی از صبح کارورزی بودی؟!دو دقیقه پیش داشت میمردا!

چقدر الکی میتونیم خوش باشیم ...

 

زیاد شد...خواستم خلاصه بنویسم اما دلم نیومد،سورپرایز ها در عین سادگی ولی کاملا معنای واقعی سورپرایز رو داشتن، ما عادت نداریم به کادو و این سوسول بازیا، فقط یه جشن کوچیک میگیریم و همون مسخره بازیا و خنده هامون برامون از صدتا کادو ارزشمند تره...

روز دوم آبان برام شلوغ ترین روز محسوب شد...

فقط تو گزارش مریضا ؛تاریخ  رو ناخودآگاه مینوشتم 73/8/2بعد خط میزدم سال رو درست مینوشتم...

الکی الکی شدیم 23...

فال حافظ هم گرفتیم...بقیه چیزا که چقدر درست بود بماند که همه دهن باز مونده بودن که چقدر دقیق دراومده...فقط اخراش یه توهینی بهم کرد حافظ!که من دیگه هیچ وقت سراغ حافظ نخواهم رفت....

 

صبح هم خسته بودم کارورزی نرفتم...به ودم استراحت دادم

تبریکای دوستان جانی و خانوداه و فامیل هم که بماند..هر سال ما یه جریانی داریم سر سبک تبریکاتشون

باورم نمیشه انقدر دیروز سرم شلوغ بود که اصلا یادم رفت یه آرزویی بکنم و یه چند دقیقه ای با خودم خلوت کنم...

 

 

خدایا مرسی