آخرین جشن
بعد از مدت ها همه ی هم کلاسی هارو باهم میدیدم دوباره...از ذوق زدگی هامون دیگه نگم.
شوخی ها و خنده های همیشگی...
مسخره بازی و وفور عکس ها!که دیگه آخراش واقعا هیچ ایده ی دیگه ای برای ژست عکاسی به ذهنمون نمیرسید...
خرید هایی که بچه ها به زور کرده بودن تو پاچه ی اساتید...
اذیت شدن توسط سال پایینی ها که فیلم گرفتن و گفتن:اینم از ترم 7یا!به امید خدا دیگه نمی بینیمشون،بگید خداحافظ!
و تو همه ی عکس هامون خودشون رو به زور جا کردن!
آخرای مراسم استاد ترم 7یا رو دور خودش جمع کرد،همگی نشستیم و حرف زدیم و گفتیم و گلایه کردیم و تشکر و...راهنمایی ها و شوخی های همیشگی استاد که آبی بود روی آتیش نگرانی هامون...طریقه ی صحیح خوندن برای ارشد و آرزوهای زیبایی که برای همه مون کرد و گفت همه تون از اول همکارای من بودین نه دانشجوهام.
در پایان عکس دسته جمعی با همه ی کاردرمانی های دانشگاه و اساتیدمون...
چقدر دلمان برای این جمع تنگ شده بود..
چقدر امروز به همه مان خوش گذشت...
چقدر امروز سرشار بود از حس خوب...
چقدر برای هم خوبی میخواهیم...فارغ از همه ی رقابت ها و ...
چقدر سال بالایی بودن به ما می آید!
وقتی توی صحبت با همکلاسی ها تهش میگن :با تشکر همکار گرامی!
یعنی دیگه آخرشه!دیگه جدی شدیم همکار هم،دیگه تموم شد...
همه مون قراره برای آینده ی این رشته تلاش کنیم،قراره بشیم آبروی کاردرمانی!
امروز وقتی دغدغه هامون رو به استاد میگفتیم،متوجه شدیم همه نگرانیم،همه از کاستی هایی که داره توی کشور برای همچین رشته ای میشه گلایه داریم..همه مون میترسیم مبادا دانشمون کافی نباشه...واضح بود همه تمام آینده مون رو توی این رشته میبینیم..
با امید به خدایی که خودش مارو قرار داد تو این راه...
پروردگار دلسوز من!دریاب حال ما...