(دیشب کال کباب خوردم با سیر فراوان!سرانجامش این شد که فشارم افتاد و تا4صبح از سردرد و حالت تهوع خواب به چشمم نیومد!)

به روزهای خوب زندگیم فکر میکنم...روزهایی که نوشتن ازشون کلی وقت میبره و مجبورم فقط به نوشتن چندتا تیتر اکتفا کنم،تیتر هایی مثل:

اجبار کردن همدیگه برای خوندن واسه ارشد تو ساعاتی که مریض نداریم!

تقلید ادا و اطوارای استاد توسط یکی از بچه ها!

فوتبال دستی و دارت و شطرنج بازی کردنمون تو بیمارستان روان که تا اینجا شده جزء بهترین خاطره ها!

آوازخوانی بیمار X تومرکز و همراهی کردن ما با ایشون!

پایه بودنمون واسه پیچوندن فلان مرکز و ولگردی و تحویل ندادن گزارش به فلان استاد و ...

همدلی هامون

مسخره بازیامون

خاطره های خنده دار موقع صرف صبحانه تو سلف بیمارستان...

و همینطور تو خوابگاه با بچه های اتاق که دیگه گفتن نداره...

 

این لحظه ها داره به لیست بهترین خاطرات زندگیم اضافه میشه.

لحظه هایی که لذت هاشون رو مدیون وجود یه سری آدمام..

آدمایی که تو فهرست خوب های زندگیم قرار داشتن و دارن و خواهند داشت...

آدم های زندگی من آدم هایی ان که

خودشونن!

با همه ی خوبی و بدی هاشون ...هم فکر...همراه..رو راست مثل کف دست...

نه اهل دروغن نه دغل بازی

نه عقده ی چیزی رو دارن...

نمیذارن برنجی

نمیذاری برنجن

انگار ناخودآگاه عهد بستیم باهم که هوای همو داشته باشیم،که حال همدیگه رو خوب کنیم...

در کنار بیش فعال بودن کودک درونشون ولی بزرگن!بزرگ فکر میکنن...بزرگ رفتار میکنن...باهات هم فکرن...فکرای تازه به بلوغ رسیده ی خیلی از هم سن و سالات رو ندارن،به فکر چیز های پوچ نیستن...جای پر و بال بستن کمکت میکنن بری بالا ...بودن باهاشون بهت آرامش میده...

با اخلاق و رفتارشون کاری میکنن که زندگیت رو آسون تر بگیری...بهت کمک میکنن نخاله های زندگیت رو بندازی دور و با تمام وجود از زندگیت لذت ببری...آدمایی که تورو یاد خودت میندازن!

دستتو میگیرن و تو این مسیر پر فراز و نشیب کمکت میکنن...

با همه ی حرفای قشنگشون...کارای خوبشون...انرژی های مثبتشون...

این زندگی منه که با تمام وجود میخوامش...

 

پروردگارم

سپاس

 

پ ن:آقا..تبخال زده گوشه ی لبممن تا حالا سابقه ی تبخال نداشتمیه پماد خریدم از داروخونه استفاده میکنم ولی همچنان همونجوریه و نمیتونم دهنمو زیاد باز کنم