انقدر از دلتنگی هامون گفتیم که یهو تصمیم گرفت سه شنبه بیاد! و اینجوری شد که غروب سه شنبه با عاطی رفتیم ترمینال برای استقبال از نرجس جان...

شالش ، استایل ایستادنش ، صندلی که تازه خریده بودش ... از پشت دیدم و شناختمش دوستی رو که نمیشه هرگز فراموشش کرد!

این چند روز رو سه تایی حسابی حرف زدیم...حسابی خوش گذروندیم...

دیروز هم که رفتیم چیتگر و کلی خوشی و تفریح و خنده و لحظه های خوب...عشقِ دوست جان هم بهمون پیوسته بود و به خوشحالی بیش از اندازه م اشاره کرد...

آخه مگه میشه دو تا از بهترین دوستات کنارت باشن و خوشحال نباشی؟!

خوشم به بودنشون...عاطی ؛ دوست با معرفت چندیدن و چند ساله م و نرجس؛ دوست جان دوران دانشجوییم...

دیشب نرجس میگفت فکرشو میکردی یه روزی با هم بخوایم اینجا قدم بزنیم؟!

نه ...

واقعا فکرشو نمیکردم...

انگار دارم خواب میبینم

بیدارم نکنید...

...

 

خدایا

میشه هواشونو بیشتر از همیشه داشته باشی؟

میشه نذاری خار به پاشون بره؟

 

 

 

 

خنده اش از ته دل ، گریه اش از سر شوق...

آمین