عهد
اوهوم! خودشون خیانت کردن و از ترس شوهر، گاهی هم به خاطر عذاب وجدان و گاهی هم واسه جلب توجه اقدام به خودکشی کردن...
سه نفر اول واقعا پشیمون بودن و قصد جبران گذشته رو داشتن...میگفتن شوهراشون دیگه مثل اول بهشون توجه نمیکرده و قربون صدقه شون نمیرفته و اینا هم با دو تا دوست دارم و ناز کشیدن یه مرد غریبه خر شدن و دل باختن...یه جورایی اول همه ی صحبتاشون فقط واسه توجیه کار خودشون و کم کردن عذاب وجدان بود...
میگفتن شوهراشون در مقایسه با اون مرد غریبه هزار بار بالاتر بوده ولی فقط خام زبون اون آدم شدن...میگفتن به خدا اگر یه درصد از همین توجه و محبت رو همسرشون نشون میداد هرگز اینجوری زندگیشون رو به لجن نمیکشیدن...
اما مریض آخر...دچار اختلال شخصیت بود...میگفت تا الان عمرش که یه پسر 18ساله هم داره، به هر مردی که علاقه داشته پیشنهاد دوستی داده، و هیچ ابایی هم نداشت از این حرفا و هیچ اثری از پشیمونی دیده نمیشد...حالا داستانش مفصله و از حوصله ی خودم خارج!
فقط دارم به این قضیه ی خیانت فکر میکنم...
چقــــــــــــــــــــــدر زیاد شده!
حالا این چهار نفر در عرض یک ماه که سرشون خورده به سنگ و پشیمون شدن...پشیمون نشده ها چی؟
همین خانوما از دوستاشون هم تعریف میکردن و دیدیم سلسه وار به هم وصلن...هر خانم همسردار یک دوست پسر! حالا بماند که همین قضیه بین آقایون هم وجود داره با این تفاوت که متاسفانه به خاطر فرهنگ اشتباه ،خیانت آقایون کمتر به چشم یه عده ای میاد!
ولی انگار دیگه تو این زمونه پایبندی به عهد وجود نداره...
شده یه داستان افسانه ای :«مردمانی در زمان های دور می زیستند که عهد میکردند و تا پای جان بر سر آن عهد میماندند!..چه غلط های اضافی!»
یعنی همه ی قشنگی های دنیا رو خودمون داریم از بین میبریم...اسمشم میذارن روابط اجتماعی...آزادی!...تمدن!...
بخندم یا گریه کنم؟!
نسل ما که انقدر پایبند خانواده بودن این شد..وای به نسل های بعد...وای...
پ ن :احتمالا این پست قسمت های بعدی هم خواهد داشت...