نماز که میخونم،گاهی عاطی و ریحان میگن خوش بحالت ...میگن چطور حال داری هر روز بخونی؟

عاطی هم به علی گفت؛و اینجوری شدکه دوتایی تصمیم گرفتن نماز خوندن رو شروع کنن...

عاطی میگفت دیدم داری نماز میخونی یادم اومد چقدر دلم تنگ شده واسه نماز ...گفت فکرشو که میکنم میبینم الان در ازای علی و این همه خوشی که بهم داده باید ازش تشکر کنم!

منم گفتم چرت نگو بابا...

شب اول که عاطی شروع کرد به نماز خوندن تو اون اتاق و با لامپای خاموش؛یواشکی رفتم عکس بگیرم ازش، فلش گوشی روشن بود ؛ نور افتادن همان و شروع خنده های عاطی هم همان! مجبور شد نمازشو بشکنه...

میگفت لعنتی منو نخندون حال ندارم دوباره بخونم!

...

عکس رو فرستاد واسه علی...بعد دوتایی زدن زیر خنده

میگم:بفرما،یا خودتونو گیر آوردین یا خدا رو...

امشبم که ساعت 12 عاطی از دور دور با علی برگشته بود طبق عادت نشست به تعریف اتفاقات..گفتم عاطی نمازت قضا نشه...بعد در حالی که تند تند جریان رو تعریف میکرد وضو هم گرفت...نیمه شب شرعی 12و22دقیقه !

12و15 دقیقه نشست دوباره نصفه ی دیگه ی گزارش روز رو بگه که اشاره کردم به زمان...خنده کنان در حال دویدن سمت اتاق برای نماز بود که یهو پاش خورد به لیوان چای کنارم و محتوای لیوان پاشیده شد روی کتاب و فرش و گوشیم... و جیغ من و خنده های عاطی...حین خنده بدو بدو کتاب رو برد جلو باد کولر ،هی هم میگفت اه نمازم دیر شد...

اینجوریاست دیگه...لکه های رو کاغذ های کتاب یادگاری ثبت شده از نماز خواندن رفیق جان...