هانیه یه دختر 32ساله ست که به دنبال بیماری جسمیش، دچار سایکوز میشه...

از روزی که بستری شد تا دیروز میشه گفت اصلا از تختش تکون نمیخورد...

به شدت ناامید از زندگی ... اعتماد به نفسش رو از دست داده و از حضور تو جمع متنفر شده...

 

چند باری رفتم سر تختش و صحبت کردم باهاش..در مورد بیماریش..در مورد مشکلاتی که داشت...و فواید فعالیت هایی که تو کاردرمانی میتونه تو روند درمانش تاثیر بذاره...

تا اینکه دیروز، مشغول بازی با یکی از بیمارا بودم،نگاهم افتاد سمت در..دیدم هانیه ایستاده و منتظره تا نگاهم بهش بیفته...

تمـــــــــــــــــــام انرژی خودمو جمع کردم و بهش خوشامد گفتم و دعوتش کردم داخل...

دیروز یه کم نشست..هر کاری کردم سر صحبت رو باهاش باز کنم نشد...فعالیتی رو هم انجام نداد...

برای جلسه اول ناموفق بودم.
و اما امروز
...
سر صبح تازه رسیده بودم ، دیدم هانیه تو اتاق کارد
رمانی نشسته...یه نور امیدی تو دلم روشن شد.

با لبخند سلام علیک کرد و گفت: کی وقت داری؟

گفتم الان باید سر تحویل شیفت باشم...یک ساعت طول میکشه حدودا...

گفت: میشه یه کم زودتر بیای؟نباشی دلم میگیره...

 


خدای من
!

 

تحویل شیفت که تموم شد،از همون اول بخش دونه دونه سر زدم به مریضا و ساعت کاردرمانیشون رو گوشزد کردم...

یک ساعتی گذشته بود...مشغول بودم و اصلا یاد هانیه نبودم...

دیدم خودش اومد...

با روی باز...لبخند..

نشست کنارم...

بحث رو باز کردم...اهل نقاشی بود...با بی حوصلگی یه نقاشی کشید و کم کم شروع کرد به صحبت...

گفت و گفت و اشک ریخت...

تو ذهنم مدام تکرار میشد:تمرکز کن...کوچکترین حرفت میتونه یه اتفاق بزرگ رو رقم بزنه...

 


و در نهایت...دیدم حرفم داره اثر میکنه..سکوت کرد و گوش سپرد..بیشتر گفتم...دیگه گریه نمیکرد...لبخند داشت مهمون صورتش میشد
...

از بین آهنگا ترانه ی من میلیونر نیستم زانیار رو پلی کردم...نیشش باز شد...

 

شروع کرد به شوخی...سر به سر گذاشتن خانم خالدی...خنده و ...

با ترانه شروع کرد به خوندن..

به حرفم گوش داد و شروع کرد دوچرخه زدن...

بهش گفتم برای بیماری جسمیش هم یه برنامه کاردرمانی مینویسم و از فردا شروع میکنیم...امید رو بیشتر تو چشماش دیدم...

 


حله؟

خدایا...

ممنون...


یه کمی از شیرینی دنیا رو تو لبخند هانیه دیدم
....